

|
|
|
|
|
سلام من اومدم با یه تاخیر چند روزه این دوتا عکس هم با هزار زحمت آپ کردم ... اما فکر کنم از این به بعد مشکلی نداشته باشم آخ دوست عزیزم مامان دیبا و پرند یه راهنمایی کرده و من الان در حال انجامش هستم اول از این عکس بگم که مال قبل از سفر به اصفهان شنیده بودیم اونجا سرده این شد که تصمیم گرفتیم یه سری لباس پاییزی با خودمون ببریم تا از توی چمدون لباسهای رو که پاسال خریده بود بع لت خوبی آب و هوا نشد استفاده کنه در آوردم خانمی یکیش رو پوشید و کلاه هم گذاشت سرش و میگفت فصل زمستون رسید ... حالا من مونده بدم این از کجا میدونه فصل زمستون چی و این لباسها مال چه موقعه هست ....این عکس رو در حالی گرفتم که توی خونه ۳ کولر روشنه و ساعت ۱۱ شبه از ترس اینکه نکنه توی خواب لباسش رو در بیارم میگفت تو برو بخواب من پیش دایی محسن میخوابم ...
اینم شب شهادت که رفته بودیم بیرون یه تابی بخوریم خانمی هوس کرده بود سوار ماشین بشه اونم از نوع بزرگش ... بقول مامان محمد ابراهیم ...زور میگفت و فرزند سالاریش گل کرده بود این شد که بابای هم همراهیش کرد بماند که اجازه نمی داد بابا بزور سوار شد .... بقول یکی از دستانمون بابای چتر بازی در آورد و سوار ماشین روژین شد ...... کنار سینما تاج ۲۲/۵/۱۳۸۸
درحالی که روژین مشغول بازی با یکی از ماشینهای آرمین بود بهش اصرار میکردم که بیا غذا بخور بیا سر سفره بشین غذا بخور خوب چی جواب بده .... مگه نمی بینی دستم داره کامیون بازی میکنی در این لحظه بود که بمب خنده منفجر شده اینقدر بامزه و بجا گفت که دیروز بابا دوباره یادش کرد و اداتو در می وآورد توی خونه راه میرفت و میگفت مگه نمی بینی دستم داره کامیون بازی میکنه ... - ای بابای شیطون چرا از حرفهای بچه ام تقلید میکنی --
یه نقاشی جالب روژین هفته پیش کشیده بود خیلی دلم می خواست بذارمش یادگاری مخصوصا اینکه یه چیزش جالب بود اونم اینه که این نقاشی رو وارونه کشیده بود اثر انگشتش رو میبینید برگه از اون جهت رو بروش بود و نقاشی میکشید یهوی پاستلش رو برداشت و اینو کشید موقع نقاشی منو بابای هم نشسته بودیم وقتی که چشمای عروسکش رو گذاشت بابای زیر لبی شروع کرد به غر زدن اینقدر از نقاشی کشیدنش تعریف می کنی ببیین بلد نیست چشماشو پایین گذاشت من هی بهش اشاره میدام هیس که مزاحمش نشه ...تا اینکه کارش تموم شد و جالب اینکه گردن هم براش گذاشت اون موقعه جهره بابای دیدنی بود خیلی ضایع شدن بود حالا با صدای بلند شروع کرده بود به به به و چه چه گفتن از دخترش تا ۲ دقیقه پیش غر غر میکرد یهوی ورق برگشت حالا نوبت من بود که روژین رو سوال پیچ کنم و توضیح بده اینقدر قشنگ توضیح میداد که نگو این چشماش این دماغشه این دهنشه این گردنشه اما یه جیز جدید توی نقاشیش بود کنار دهنش دوتا دایره کوچیک من فهمیدم چی اما ازش خواستم بگه برگشته میگه مامانی ایناشن دیگه انگشتش رو روی لپاش فشار میده بوسش کردم و گفتم مامانی به اینا میگن لپ ...اونم گفت آفرین لپاشه ... مامان :خوب روژین این چی؟ روژین :گردنشه ... مامان : می دونم مامانی.. این چی ؟ -اگه دقت کنید توی گردنش دایره کشیده-- روژین : اینا نافشه ... مامان : همش دخترم ... روژین : آره اینا همش نافشه خیلی ناف داره مگه نمی بینی ؟ -- چقدر خجالتم دادی عزیزم ... یعنی انکه من کورم و نمی فهمم با اینجور حرف زدنت نه عزیزم میخواستم مطمئن بشم ... راستی شما می دونید روژین چرا اینقدر دوست داره ناف بکشه توی همه نقاشی هاش هست یا وقتی میخواد مو بذاره تمام دور کله عروسکش رو میکشه میگه اینا موهاشه .... لازم به ذکر همیچکس توی خانواده موی بلند نداره
اعظم جون دستت درد نکنه بلاخره تلاشهایت به ثمر رسید ... مرسی دوست جون گلم اینم حاصلش بندر دیلم ۲/۱۲/۱۳۸۷ روژین حاج خانمی ... ما که چادری نیستیم اما با وجود اینکه سالی یکبار عمه ها و ننه حاجی شو میبینه بازم روش تاثیر میذاره ..انگار ژنش رو داره دیگه تیر ماه ۱۳۸۸
منو گشته بود موقعه خوردن نون و پنیر و گوجه نمی خواست حتی دستاش معلوم بشه .. فدات بشم عزیزم
اینم عکس که روز ۵ شب گرفتیم کنار رودخانه .....
جذر --خداکنه درست نوشته باشم -- آب رودخانه پایین بود مامانم گفت روژین آب رودخونه کوش ؟ روژین با همون حالتهای ناز حرف زدنش و حرکتهای دستش .... ماهی ها همشون رو خوردن مگه نمی بینید آب نداره ... وای از دست این ماهی ها عجب ماهی های چاقی هستن همه آبا رو خوردن ... یه صدای نوچی از خودرش در میاره ... مامانم میگه من یکلمه گفتم خانم ۱۰ تا جواب داد ما شا... چه زبونی داره ... موقع رفتن من و بابای با ماشین خودمون میخواستیم بریم گفتم روژین بیا بریم گفت نه با بابا محمد میام * دوست عزیزم جا داره که دوباره ازت تشکر کنم واقعا راحت تونستم این عکسها رو بذارم مرسی دیروز روژین مامانی مریض شده بود خیلی خیلی وحشتناک بود دیروز هیچی نخورد فقط یه قاشق چای خوردی ماست چند قلوپ آب به اضافه اندازه یه ناخن کوچیک گوشت مرغ به همین کمی ... یکمی مامانی یاد بگیره که آدم با این چیزا هم زنده می مونه ... در راستای هدف مند کردن طرح ۵ کیلو کم کردن خدا را شکر امروز خوب شد الانم صدای دادو بیداش بلند شده شلوارش رو تا به تا پاکرده و داره داد و بیداد میکنه ... دیروز که بردبودمش دکتر موقع برگشتن پایین بلوک میگفت مامان فکر کنم دیگه مریض شدم الهی قربونش بشم نا نداشت حرف بزنه از بیمارستان تا خونه هم که ۱۰ بیشتر نبود خوابش برد تا اومدیم خونه توی راهرو خوابید بزور راضیش کردم بره توی تختش بخوابه . کل دیروز رو خواب بود بجز ۲-۳ باری که تشنه شد و بیدار شد سراغ بابا محمد رو میگرفت آخه در بیمارستان یه ماین مثل ماشین اون دیده بود میگفت منو خونه نبر ببر پیش بابا محمد و عزیز جون ...اومدم خونه هر چی زنگ زدم موبایلش در دسترس نبود و ساعت ۱ که از خواب بیدار شد دیگه زنگ زدم محل کارش روژین باهاش صحبت کرد و یکمی آروم گرفت بهش گفت که مریض شده شبم مامانم زنگ زد و گفت بابات حالا گفته که روژین ... بعد از اینکه با بابام حرف زد نوبت بهونه گیری واسه بابای خودش بود با اونم که حرف زد طبق معمول بغضش ترکید و گریه که بابا آرومش کرد بهش گفت بخواب من میام ... اومده بود دوباره بخوابه با بغض می گفت مامان مگه بابا جونم نمی دونه که من مریضم چرا نمی یاد ؟
یه تیکه جالبم که عصری از خواب بیدار شد آب خورد گفت بذار یکم استراحت کنم تا حالم خوب بشه در حالی که این جمله اش تموم نشد سرش و گذاشت رو بالشت و خوابید انگار ۱ ساعت بود خوابیده بود من که مونده بود کی سرش رو گذاشت روی بالشت و کی خوابید هنوز تو کف جمله بذار استراحت کنم هستم عجب حرفی زد این روژین از کجا یاد گرفته بود ؟؟؟؟؟؟ ای خدا هیچ بچه ی مریض نشه .... خدا را شکر امروز که از خواب بیدار شد خوب بود سراغ صبحانه میگرفت راه میرفت می خندید وای دیروز عصر چقدر سخت گذشت صدای اذیت و فضولی هاش که نبود انگار زندگی توی خونه جریان نداشت ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸ساعت 15:2 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب بدجوري من و روژين زده بوديم به پر هم روژين خيلي خيلي مامان رو اذيت ميكني صد دفعه بهت نگفتم اين رفتاررت اشتباه و ديگه هيچوقت با ضربه زدن و كتك زدن خواسته هات رو نگو چي ميشه هميشه مودب باشي حالا نميخواد هميشه بگي لطفا اما ميتوني كه حركاتت رو آروم تر كني ... ماجرا اينه كه روژين انگار انرژي خيلي زيادي داره وو هر وقت حرف ميزنه دست و پاشم به اينطرف و اونطرف پرتاب ميشه .. در نتيجه بعضي وقتها ضربه هاي قافل گير كننده اي به آدم وارد ميشه كه ادم شوكه ميشه اين شد كه ديشب براي تنبيه باهاش حرف نزدم واي كه چقدر اين دختر مغروره--- اللان داشتم تلفني جريان ديشب رو واسه بابا تعريف كردم بهش ميگم چقدر مغروره ميگه به خودت رفته آخه من من من ..... واي از دست اين پدر و دختر ---- بعدش اومد توي اتاق كامپيوتر بدون اينكه حرف بزنه به زور خودش رو از پشت صندلي من رد كرده حتي حاضر نيست بگه صندليت رو تكون بده بعدش يه رب بدون حرف پيشم ايستاده انتظار داشت من سر حرف رو باز كنم ديد نه من از اون لجباز تر با انگشتش نقطه اي به من ضربه ميزد كه من نگاهش كنم واي منو بگو تو دلم داشتم ميگفتم خدايا زودتر به حرف بياد دلم براش تنگ شده ميخوام بغلش كنم اگه بدونيد چقدر طول كشيد تا گفت مامان ... من مثل اين نديد بديها تا صدام كرد با عشق و شور و حال كه نشون ميداد از حرف زدنش خوشحال شدم -- تا بدونه كه من از حرف زدن باهاش لذت مي برم و دوستش دارم -- گفتم بله هنوز جمله اش تموم نشدهبود ن گفتم بله ... بغلش كردم و گذاشتمش رو پام و آشتي كرديم اما باز واسه خواب رفت پيش باباش خوابيد تازگي ها تا ميبينه من پشت كامي هستم بدو مياد و ميگه خونه مادر بزرگه بذار شعرش رو هم كه حفظ كرده از دستش نمي تونيم موسيقي چيزي گوش كنيم .. راستي ما ميريم خونه بابا محمد و عزيزجون تا شنبه نيستيم آخ جون تعطيله.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:24 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اولش میخواستم بنویسم زندگی شیرین میشود اما دیدم نه زندگی شیرین هست ما متوجه نیستیم ... اینقدر بهمون خوش میگذره که فکر میکنیم همه چیز عادی و قافل از اینکه بعضی ها حسرت یک دقیقه زندگی ما رو دارن .....خدای نکرده فکرای بد نکینید نه اینکه فکر کنید خانواده ما چه لعبتی هستن که دیگران غبطه شو میخورن ... نه منظورم سلامتی خودتون بهتر میدونید چه نعمتی و لازم به گفتن نیست ...
روژین مامان یه حسی واست تعریف میکنم یعنی یعنی .... نمی دونم چجوری واست بگم بعد از اون اتفاق تلخی که چند سال پیش واسم افتاد وای نمی دونی چه حالی داشتم دلم میخواست میمردم ...(همون حسی رو که همه آدمها میگن کاش میمردیم و اون لحظه ها رو نمی دیدیم ) واقعا اونجا بود که فهمیدم سلامتی عجب نعمتی یادمه بابایت شب کاربود و من و عزیزجونت رفتیم از آزمایشگاه جواب آزمایش رو گرفتیم بردیم پیش یه دکتر وای وقتی دکتر جواب آزمایش و دید یه نگاه به من کرد به مامانم گفت دخترتون خوبه ؟ ما تعجب کردیم چی داره میگه ؟ چرا از خودم نپرسید ؟ وقتی مامان واسش گفت چی شده و این آزمایش واسه چی بوده ؟ دکتر رو بگو انگار داشت از تعجب شاخ در آورد و من رو از اتاق بیرون کرد با مامانم شروع به حرف زدن گفته بود هرچه زودتر باید بستری بشه بیماری با ینجواب آزمایش چطوری سر پاست .... من که فکر میکردم دارم می میرم دکتر روش نشدهبه من بگه آخه مامانم اومد بیرون چشماش پر از اشک بود هرچیمیگفتم چی میگه میگفت هیچی ... اونا فکر میکردم شاید توی آزمایشم ایدزی .. هپاتیتی چیزی نشون داده که دکتر اینجوری میکنه ..... وای خدا اونجا فهمیدم که سلامتی چه چیز مهمی میگفتم خدایا غلط کردم دیگه دعا نمیکنم بیمرم ... فقط خدا کنه چیزیم نباشه الان که دارم اینا رو واست مینویسم خنده ام گرفته ... راستی اون شب دکتره بی سواد بود یا به خواست خدا که تلنگری به من زده باشه سوادش نمکیده بود اما در عرض همون چند ساعت چقدر مزه سلامتی رو درک کردم و از ته دل خواستم که چزیم نباشه و نمیرم ... خودمونیم عجب دکتر احمقی بود داشت ما رو سکته میداد .... خوب شد دکتر زنان خودم رو توی خیابون دیدم اون خیالمون رو راحت کرد وگرنه اگه به دکتر داخلی ها بود تا صبح منو میکشتن .... اره عزیزم سلامتی چیز خیلی خیلی مهم و با ارزشی که آدما فقط لفظی میگن میدونیم اما وقتی مریض میشن واقعا میفهمن سلامتی چقدر ....
وای وقتی نازنین رو میدیدم مامانش اونجوری شیر دهنش میذاشت دلم کباب میشد ... واقعیتش دلم نمیخواست باور کنم اون بچه مشکل داره .... بابا هم همینطور وقتی شب با من درد و دل میکرد میگفت جگرم کباب میشه میبینم این بچه اینجوری بغل فاطمه و عمو علی هست و اسیر بچه شدن ... ای خدا اگه من به جای عمو علی بگم غلط کردم حاله نی نی شون رو خوب میکنی ؟؟ خدایا غلط کرد که گفت پسر میخوام .... خدایا عمو علی غلط کرد که چرت و پرت راجب فرزند دختر میگفت ....ای خدا خودت به این بچه کوچک رحم کن وکمکش کن کمکش کن.....
دیشب که از پارک برمیگشتیم روژین و بابای و من دست همه دیگه رو گرفته بودیم بابای هم یه آهنگ خیلی ملایم از موبایلش گذاشته بود یه باد خنکی میومد ... اون وقت دوباره پی بردم که خوشبختی پیش ماست کافی بهش فکر کنیم اونوقته که لمسش میکنیم .... زندگی شیرینه ..شیرینه تر از اونی که ما بفهمیم ... واسه همینه که دلمون رو میزنه و غر میزنیم نق میزنیم و بهم دیگه می پریم واسه اینکه اینقدر نعمت خدا به ما داده که دیگه نمیدونیم باهاش چکار کنیم ... ای خدا شکرت واسه همه چیز واسه شوهر خوب واسه بچه خوب واسه مامان خوب واسه بابای خوب واسه خواهر و برادرای خوب پول واسه خونه واسه ماشین واسه کار واسه همه چیز واسه سلامتی واسه سلامتی واسه سلامتی که هرچقدر این جمله رو تکرار کنم احساس میکنم خیلی کمتر از اونی که باید شاکرت باشم هستم .... خدایا شکرت ... خدایا ازت میخوام که سپاس من رو پذایرا باشی این نعمت بزرگ رو از من خانواده ام هیچ وقت نگیری ... الحمدالله رب العالمین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 9:15 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
جونم واست بگه عزیزم امروز دقیقا ۳۱ ماهگیت تموم شد و وارد ماه ۳۲ از زندگیت شدی وای چقدر زود میگذره این روزا ... انگار همین دیروز بود که به بابایی گیر داده بودی برام کیک بخر تولد ۳۰ ماهگیمه چقدر قشنگ میگفتی تولد سی ماهگیمه ... بابا تو کف این مونده بود که تو چی داری میگی ...فدات بشم عزیزم دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ... تو این روزا زیبا از عمرت یه شیرینکاری های داری که دلم میخواد بچلونمت تا جیغت در بیاد قبلنا وقتی من برات چشمک میزدم تو هم جفت چشماتو باز و بسته میکردی اما حالا چه بامزه انگشتت رو میذاری روی یک چشمت و اون یکی رو هی بازوبسته میکنی
الهی بمیرم چرا اینقدر گریه میکنی تا بخوابی .. کی این عادت رو ترک میکنی ... از وقتی یادمه موقع خواب بد اخلاقی میکنی و یه وقتای هم اینقدر گریه میکنی تا بخوابی ... یادمه وقتی ۶ ماهه بودی میذاشتمت روی پام تا بخوابونمت باید دستات رو هم میگرفتم توی دستم انگار که اسیر گرفتم کوچیکتر که بودی یادمه خونمون نزدیک پارک بود و بابای میبردت ساعت ۱۱-۱۲ شب پارک روی تاب خوابت میکرد و میاوردت خونه یه وقتای منم میومدم یه وقتای تنها میومد ... همه دیگه می دونن پارک رودکی مال روژین منه .. اخه این جریان مال ۲ ماهگیت عزیزم... چی شد که اینا رو نوشتم آخه امشب هم دوباره با گریه خوابیدی اینقدر بهونه باباجونت رو گرفتی و گریه کردی تا خوابیدی ... مدام میگفتی بابا جونم کوش ..بابا جونم کی میاد ؟ باباجونم پس کی میاد ؟ باباجونم و دوست ندارم .... تا خوابت برد البته منم در این وا نفسا از مشتهای تو بی نصیب نموندم .. والله خوبه همه زحمتا گردن منه ... بابات دیر میاد خونه ... من نازت میکنم واسه خواب ... من قربون صدقه ات میرم اون وقت در حالی که خواب توی چشمات و حال حرف زدن نداری به من میگی برو عقب و منو با مشت یزنی آخه توی خواب به من چکار داری ؟؟ منم ناراحتم که چرا بابای دیر اومد خونه ... ای خدا از دست بابای ... البته یه حسنی هم که داشت این بود چون بابا نبود روژین همش با من بازی کرد و خودم بهش شام دادم و خلاصه همه کارهای بابای رو من انجام دادم دو سه باری هم که پیشنهاد دادم بیا بغلم قبول کردی و اومدی ... ترا خدا میبینی واسه اینکه بچم میاد تو بغلم چقدر ذوق زده شدم .... راستی یه خاطره دارم که نمیتونم بنویسم اما اینجا یه نشونه ازش میذارم که فقط تاریخش یادم باشه این اتفاق ۱۴/۷/۱۳۸۸ افتاد یادم باشه که چجوری غیر مستقیم زدی بابای رو ضایع کردی .....
موقعی که خونه ننه حاجی بودیم رفته بودی پشت قالی و هی نخهای رنگی رو میذاشتی لای چله ها ننه حاجی میگفت روژین داری چکار میکنی ؟ دارم قالی می بافم ... آفرین واسه کی می بافی واسه تو میبافم تا زود تموم بشه وای که چقدر مادر بزرگت رو خوشحال کردی با گفتن این جمله ... البته یه وقتهای هم میگفتی دارم قالی نقاشی میکنم ...فکر کنم بخاطر رنگهاش بود ... راستی ۲ شب پیش عجب حرف جالبی زدی ( موهام رو مش کردم به نظر خودم که خیلی قشنگ شده ) فکر کنم روژین حالا فهمید که جریان مش چی ... برگشته میگه مامان موهات چرا رنگ رنگی ؟ چرا بابای نیومد منم تنهایی خسته شدم مخصوصا اینکه میدونم ناراحت از اینکه الان سر کار آخه تو که کوچولویی و نمیدونی حق بابات رو خوردن و هیچی نمی تونه بگه .... داشتم واسه شما شام درست میکرد تو هم توی آشپزخونه داشتی نقاشی میکشیدی ...بهت گفتم روژین هرچی من میگم تکرار کن تو هم قبول کردی ... خدا حق بابام رو بهش بده ... عجب دعایی کردیم مادر و دختری آخه حق که دادنی نیست گرفتنی ... اما نمی دونم جرا روی زبونم نچرخید واسه اونی که حق بابای رو خورده بود دعای بد کنم ... نه اینکه دلم واسش بسوزه ها نه حیفم اومد از اون دهن ناز و کوچیکت اون دعا بیرون بیاد .... خدایا خودت کمک بابا جون بکن که دست از سرش بردارن حالا که حقشو خوردن حداقل دیگه این همه کار ازش نکشن .....
راستی همش از خوبی گفتم یکمکی هم از بدی بگم که امروز چطوری کشیدمت روی پله ها ... خوب تقصیر خودته بهت میگم بیا بریم بالا نمیای و یخوای بری توی آب کثیف پا بزنی و بهه هیچ صراطی مستقیم نمی شی و نمیای خونه بعدشم که دو پله اومدی لج کردی و گفتی دستام کثیف بهت میگم بیا بریم بالا دستات رو هم میشورم قبول نکردی میگم روژین بیا بالا دیگه خسته شدم اینقدر باهات صحبت کردم دیگه میام میزنمت اونم گفت بیا بزن منم رفتم و کشون کشون آوردمش بالا یه طبقه دیدم هیچی نمگی .. به خودم گفتم این بچه مغروری اگه دردش هم اومده که مطمن بودم اومده هیچی نمیگه واسه همین نگات کردم دیدم چشمات داره از حدقه در میاد با ورت نمیشد مامان مهربونت با هات اون رفتار ور انجام بده و اونجوری روی پله ها و کف زمین بکشونتت طوری که ۱۰ تا پله رو مثل یه پارچه بکشونتت روی زمین و دل و پهلوو استخون و دنده واست نمونه ...هااااااااا .. خودمم تعجب کردم اما دیگه کارد به استخونم رسیده بود بعدشم که احساس کردم کار خیلی دردناکی رو انجام دادم بغلت کردم و آوردمت دیگه لج بازی نکردی و مقاومتی نشون ندادی بلکه همکاری هم کردی تازه که رسیدیم در خونه گریه کردی ... میگم دختر چرا همون موقع که کشوندمت رو پله ها و زمین و دردت اومد گریه نکردی ... خوب نیست اینقدر خودت رو واسه مامانی بگیری ... تازه موقعی که گریه کردی نمی گفتی درد دارم ... میگفتی مامانی بند لباسم باز شد ببندش ... چی بگم یا دردش نیومد یا اینکه واقعا خودش رو گرفت بود شما چی فکر میکنید ؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 23:8 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
این عکس کفشهای روژین خانمه روزی که برای اولین بار خودش پوشید
روز یکشنبه ۱۲/۷/۸۸ باغ انار بابا حاجی --آی کیف کردی و انار خوردی قربون خندهات بشم عزیزم
تو باغشون یه حوض کوچیک درست کردن و ماهی عیدشون رو که جفت بودن برد انداخت اونجا حالا بیا ببین زیاد شدن و ناز ناز تا دستت رو میزنی به آب میان جلو فکر میکنن میخوای بهشون غذا بدی ... روژین هم براشون نون ریخت توی آب این چشمهای منتظر .... انتظار چه چیز را دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تونل بعله تونل عشق روژین خانم .... از وقتی که ما حرکت میکنیم به سمت مقصد حالا هرچا مدام میگه بشمارم تونل بیاد وقتی هم میبینتش اینقدر ذوق میکنه که فقط اندازش رو خدا می دونه و بس واسه اینکه ما همیشه از راه یاسوج میریم ۲.۵ راهمون بیشتر میشه واسه اینکه طلا خانم بتونه چند تا تونل ببینه ... فدات بشم قابلت رو نداره عزیزم
اینم شادی بی حدی که واستون گفتم ....توی تونل اینم نی نی های که دیدیم
پسر دائی --- آقا مهرشاد
ترا خدا می بینید چه بزرگ شده انگار همین دیروز بود عکس ۷ روزه اش رو گذاشتم تو وب-- قربونت بشم عمه جون -- دوست دارم
اینم دختر عمو -- نازنین خانم -- که فقط واسه روژین میخندید و بس ... خدا خودش کمک کنه زود خوب بشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 0:25 توسط مامانی
|
|
||