

|
|
|
|
|
جونم واست بگه عزیزم امروز دقیقا ۳۱ ماهگیت تموم شد و وارد ماه ۳۲ از زندگیت شدی وای چقدر زود میگذره این روزا ... انگار همین دیروز بود که به بابایی گیر داده بودی برام کیک بخر تولد ۳۰ ماهگیمه چقدر قشنگ میگفتی تولد سی ماهگیمه ... بابا تو کف این مونده بود که تو چی داری میگی ...فدات بشم عزیزم دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ... تو این روزا زیبا از عمرت یه شیرینکاری های داری که دلم میخواد بچلونمت تا جیغت در بیاد قبلنا وقتی من برات چشمک میزدم تو هم جفت چشماتو باز و بسته میکردی اما حالا چه بامزه انگشتت رو میذاری روی یک چشمت و اون یکی رو هی بازوبسته میکنی
الهی بمیرم چرا اینقدر گریه میکنی تا بخوابی .. کی این عادت رو ترک میکنی ... از وقتی یادمه موقع خواب بد اخلاقی میکنی و یه وقتای هم اینقدر گریه میکنی تا بخوابی ... یادمه وقتی ۶ ماهه بودی میذاشتمت روی پام تا بخوابونمت باید دستات رو هم میگرفتم توی دستم انگار که اسیر گرفتم کوچیکتر که بودی یادمه خونمون نزدیک پارک بود و بابای میبردت ساعت ۱۱-۱۲ شب پارک روی تاب خوابت میکرد و میاوردت خونه یه وقتای منم میومدم یه وقتای تنها میومد ... همه دیگه می دونن پارک رودکی مال روژین منه .. اخه این جریان مال ۲ ماهگیت عزیزم... چی شد که اینا رو نوشتم آخه امشب هم دوباره با گریه خوابیدی اینقدر بهونه باباجونت رو گرفتی و گریه کردی تا خوابیدی ... مدام میگفتی بابا جونم کوش ..بابا جونم کی میاد ؟ باباجونم پس کی میاد ؟ باباجونم و دوست ندارم .... تا خوابت برد البته منم در این وا نفسا از مشتهای تو بی نصیب نموندم .. والله خوبه همه زحمتا گردن منه ... بابات دیر میاد خونه ... من نازت میکنم واسه خواب ... من قربون صدقه ات میرم اون وقت در حالی که خواب توی چشمات و حال حرف زدن نداری به من میگی برو عقب و منو با مشت یزنی آخه توی خواب به من چکار داری ؟؟ منم ناراحتم که چرا بابای دیر اومد خونه ... ای خدا از دست بابای ... البته یه حسنی هم که داشت این بود چون بابا نبود روژین همش با من بازی کرد و خودم بهش شام دادم و خلاصه همه کارهای بابای رو من انجام دادم دو سه باری هم که پیشنهاد دادم بیا بغلم قبول کردی و اومدی ... ترا خدا میبینی واسه اینکه بچم میاد تو بغلم چقدر ذوق زده شدم .... راستی یه خاطره دارم که نمیتونم بنویسم اما اینجا یه نشونه ازش میذارم که فقط تاریخش یادم باشه این اتفاق ۱۴/۷/۱۳۸۸ افتاد یادم باشه که چجوری غیر مستقیم زدی بابای رو ضایع کردی .....
موقعی که خونه ننه حاجی بودیم رفته بودی پشت قالی و هی نخهای رنگی رو میذاشتی لای چله ها ننه حاجی میگفت روژین داری چکار میکنی ؟ دارم قالی می بافم ... آفرین واسه کی می بافی واسه تو میبافم تا زود تموم بشه وای که چقدر مادر بزرگت رو خوشحال کردی با گفتن این جمله ... البته یه وقتهای هم میگفتی دارم قالی نقاشی میکنم ...فکر کنم بخاطر رنگهاش بود ... راستی ۲ شب پیش عجب حرف جالبی زدی ( موهام رو مش کردم به نظر خودم که خیلی قشنگ شده ) فکر کنم روژین حالا فهمید که جریان مش چی ... برگشته میگه مامان موهات چرا رنگ رنگی ؟ چرا بابای نیومد منم تنهایی خسته شدم مخصوصا اینکه میدونم ناراحت از اینکه الان سر کار آخه تو که کوچولویی و نمیدونی حق بابات رو خوردن و هیچی نمی تونه بگه .... داشتم واسه شما شام درست میکرد تو هم توی آشپزخونه داشتی نقاشی میکشیدی ...بهت گفتم روژین هرچی من میگم تکرار کن تو هم قبول کردی ... خدا حق بابام رو بهش بده ... عجب دعایی کردیم مادر و دختری آخه حق که دادنی نیست گرفتنی ... اما نمی دونم جرا روی زبونم نچرخید واسه اونی که حق بابای رو خورده بود دعای بد کنم ... نه اینکه دلم واسش بسوزه ها نه حیفم اومد از اون دهن ناز و کوچیکت اون دعا بیرون بیاد .... خدایا خودت کمک بابا جون بکن که دست از سرش بردارن حالا که حقشو خوردن حداقل دیگه این همه کار ازش نکشن .....
راستی همش از خوبی گفتم یکمکی هم از بدی بگم که امروز چطوری کشیدمت روی پله ها ... خوب تقصیر خودته بهت میگم بیا بریم بالا نمیای و یخوای بری توی آب کثیف پا بزنی و بهه هیچ صراطی مستقیم نمی شی و نمیای خونه بعدشم که دو پله اومدی لج کردی و گفتی دستام کثیف بهت میگم بیا بریم بالا دستات رو هم میشورم قبول نکردی میگم روژین بیا بالا دیگه خسته شدم اینقدر باهات صحبت کردم دیگه میام میزنمت اونم گفت بیا بزن منم رفتم و کشون کشون آوردمش بالا یه طبقه دیدم هیچی نمگی .. به خودم گفتم این بچه مغروری اگه دردش هم اومده که مطمن بودم اومده هیچی نمیگه واسه همین نگات کردم دیدم چشمات داره از حدقه در میاد با ورت نمیشد مامان مهربونت با هات اون رفتار ور انجام بده و اونجوری روی پله ها و کف زمین بکشونتت طوری که ۱۰ تا پله رو مثل یه پارچه بکشونتت روی زمین و دل و پهلوو استخون و دنده واست نمونه ...هااااااااا .. خودمم تعجب کردم اما دیگه کارد به استخونم رسیده بود بعدشم که احساس کردم کار خیلی دردناکی رو انجام دادم بغلت کردم و آوردمت دیگه لج بازی نکردی و مقاومتی نشون ندادی بلکه همکاری هم کردی تازه که رسیدیم در خونه گریه کردی ... میگم دختر چرا همون موقع که کشوندمت رو پله ها و زمین و دردت اومد گریه نکردی ... خوب نیست اینقدر خودت رو واسه مامانی بگیری ... تازه موقعی که گریه کردی نمی گفتی درد دارم ... میگفتی مامانی بند لباسم باز شد ببندش ... چی بگم یا دردش نیومد یا اینکه واقعا خودش رو گرفت بود شما چی فکر میکنید ؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 23:8 توسط مامانی
|
|
||