Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | آبان ۱۳۹۱
میخواستم بنویسم ... نمیدونستم چطوری .. از کجا باید بگم .. خودم رو چشم کردم.. تازه داشتم تند تند پست میذاشتم .. یه لحظه پستهای آخری رو دیدم .. چه جالب 19 مهر یه اتفاق بد ...19 آّبان یه اتفاق خوب .. جالبه آدم بعضی وقتها تاریخ وقایع رو نگاه میکنه به فکر فرو میره و باز میگه کسی از کار خدا خبر نداره ...خدا یا بخاطر همه چیز شکرت

از آخر شروع میکنم .. امشب روژین رو بردم کلاس زبان .. رهام هم توی پارک مشغول بازی.. دیگه حسابی خسته و کلافه بودم از بس با رهام بالا و پایین شدم و حرص خوردم که چرا رهام اینطوری بچه های بزرگتر از خودش رو نهیب میده و حرص خوردم واسه اون بزرگترای که در مقابل داد و بیداد رهام هیچ واکنشی نشون نمیدادن آخه چرا.. البته خوب بود که کسی کاری به کار پسرم نداشت ولی یه ریزه ناراحت بودم که نکنه اونا در آینده از جمله بچه های بشن که اگه حقشون رو بخورن چیزی نگن ... تا اینکه رفتیم دنبال طلا و گفت دوباره بریم پارک منم خسته قبول کردم گناه داشت رهام فقط بازی کرده بود و دخترم دلش آب میشد ... یکمی بازی کرد گفتم بریم ... چرا مامان .. آخه غذا روی گازه میترسم ته بگیره و اینکه خسته ام .. بریم خونه تو هم شام بخوری و بری سر درست ... مامان ما که تازه اومدیم ببین چه هوای خوبی ببین آسمون رو چه قشنگه ببین این ماه ناز رو آخه تو چطور دلت میاد ماه به این خوشگای رو نبینی و بری خونه توی اتاق در بسته پشت پرده ... آخه به من بگو تو دنیا چیزی قشنگ تر از این ماه ناز وجود داره .. ترا خدا جون دخترت راستش رو بگوووووو

دلت میاد ماه به این زیبایی و بادی به این خنکی رو ول کنی بریم خونه ؟

***لازم به ثبته که امشب از دهن رهام یک عدد ریگ متوسط و یه عدد سوسک درختی سیاه براق بیرون کشیدم

دو سه هفته  پیش میپرسید که مامانی چرا با باباجونم ازدواج کردی ؟

خوب بابات خیلی مهربونه و خیلی دوست داشتنی .. یه ریزه هم کچله واسه همین من دوست داشتم باهاش ازدواج کنم ..

نخیرم الکی نگو .. بخاطر ماشییییییییییینش باهاش ازدواج کردی من که خودم همه چی رو میدونم ماشین ..پول ...طلا .. تو میخواستی با یه نفر ازدواج کنی که برات طلا بخره و ماشین هم داشته باشه .. با ماشینش تو رو ببره در طلا فروشی در رو برات باز کنه و بگه بفرمایید .. الکی نگوووووووو دماغت بزرگ میشه مامان من از همه چی خبر دارم


همین هفته : رفته بودیم مغازه واسه تولد دوستش کادو بخریم لباسهای خوشگلی داشت مغازه برگشتیم به باباجون گفتم اون مغازه کاپشن خوشگلی داشت واسه رهام مناسب بود بریم بخریم ..

روژین : مامان من که بزرگ شدم دلم میخواد 5 تا پسر داشته باشم

اووووووووه چرا اینقدر زیاد روژین یکی کافی ..

نه مامان آخه 5 تا پسر و 3 تا دختر خیلی خوبه .. دیگه میتونم وقتی رفتم مغازه همه لباسهای خوشگلش رو بخرم برای بچه هام ... من عاشق لباسهای خوشگلم 

 آهاااااااااااا اصل کاری رو داشت یادم میرفت

سه شنبه شب

مامان توی مدرسه مون یه خانم داریم که فقط دوتا بال کم داره .. اینقدر مهررررررررررربونه اسمش خانم بهداشته ... بچه ها که مریض میشن یا دلدرد میگرن یا سردرد میرن پیشش

روژین مامان نیازی نیست حتما مشکلی داشته باشی میتونی بری راجب موهات ناخنهات هم باهاش حرف بزنی .. اصلا میتونی برای سلام و احوال پرسی هم بری پیشش

نه مامان .. ما که نباید بریم .. دوستامون باید برن بهش بگن حالمون بده اونم بیاد کلاس و ناز کنه ببره توی اتاق خودش

یه لحظه به فکرم رسید نکنه روژین فردا شیطنت کنه .. بعدش گفتم نه دیگه اینقدر ها هم اهل شیطنت نیست و فکر رو از سرم بیرون کردم

چهارشنبه ساعت 9.30

شماره مدرسه افتاد .. بله بفرماید ..ببخشید خانم .. نگران نیشیدا ولی روژین حالش خوب نیست و سرش درد و ..... بیاین ببرینش خونه

ببخشید شرررررررررمنده من که الان سرکارم بخوام خودم رو برسونم 1.5 طول میکشه شما مطمئنید مریضه .. بله چشماش یه حالی کسله و سرش هم بینهایت درد میکنه

شرمنده خانم ...(بهداشت)دیشب همچین اتفاقی افتاده.. مکالمه خودم و روژین رو براش گفتم .. ممکنه روژین بخواد شیطنت کنه شما مطئنید بیماره .... اگه مطمئن هستید که شیطنت نیست بیام دنبالش چون نمیخوام توی روحیه اش تاثیر بد بذاره .. اونا هم به من اطمینان دادن که حالش بسی بد میباشد

زنگ زدم راننده سرویش که خانم .. شرمنده شما روژین رو برگردونید خونه منم میرسم خونه .. ای به چشم الان میرم دنیالش ... یه رب بعد .. مامان روژین من مدرسه ام .. ولی به من تحویلش نمیدن میگن حالش خــــــــــــــوب شده ....

خلاصه که دوباره با معلمش .. مربی بهداشت همه و همه صحبت کردم و دیده های راننده سرویس که الان توی مدرسه است و توی حیاط داره سیب میخوره و میدوه .. نشون از این میداد که طلا نگو بلا بگو و اولیا مدرسه تصمیم گرفتن که روژین رو نفرستن خونه تا بد عادت نشه ... اینم از شاهکار اون هفته خانم 


و اهم اخبار دیگه اینکه .. تازگی ها به رهام لگد پراکنی میکنه ... درساش همچنان خوب پیش میره ... تولد مارال رفته ...همچنان وقتی ذوق رهام رومیکنه بهش میگه پسر گلم

روژین نگو پسر گلم .. شما باید بگی داداش گلم ...

نخیرمممممم میگم پسر گگگگگلم ... آخه پسر از داداش عزیزتره


اون هفته باباجونی تهران بود و ما تنها با شنگول و منگول سرو کله میزدیم .. یه دعوای کوچولو هم باهاش کردم .. دیگه خانم توی ناراحتی و غم بود که بابا جونش زنگ زد .. بابای کجایی .. تهران .. خوب بابای میتونی از اونجا برام یه مامان خوب و مهربون بیاری که اصلا باهام دعوا نکنه .. بابا جون اونور خط بله عزززززززززززیزم حتما میارم .. بابا جون لطفا" ماشین شاسی بلند هم داشته باشه

قیافه من دیدنی بود

و اینکه وقتی بیرون میره با رهام همچین دستش رو میگیره و راجب اطراف بهش اطلاعات و اخطار میده که یکی نفهمه میگه خوش بحال مامانش که دختر به این عاقلی داره دیگه نمیدونن این دختره چطوری خون به جیگر من میکنه با لجبازی ها و با شیطنتهاش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 22:5  توسط مامانی   | 

بلاخره زمان انتظار من به پایان رسید .. خیلی منتظر بودم یه روزی نوبت روژین من بشه و بگه مامان دندونم لق شده...

خدایا شکرت که بزرگ شدن دخترم رو میبینم .. امروز صبح وقت صبحانه روژین گفت : مامانی دندونم لق شده و من مثل برق گرفته ها وای راست میگی ..ببینم ببینم

دخترم یادت باشه زبون نزنی ها ( منظورم وقت در آوردنش بود که نذاشت جمله ام تموم بشه ) نه مامان مسعود گفته باید اینقدر زبون بزنیم و فشار بدیم تا کنده بشه از جاش ... مسعود دو سال پیش دندونش افتاده .. شیطون چه یادشه چی بهش نصیحت شده اونوقت حرف دو دقیقه قبل من رو

*** قول میدم به زودی بقیه تعریفی ها رو بگم که زیادتر بشن میترسم یادم بره

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:4  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس