

|
|
|
|
|
اولش میخواستم بنویسم زندگی شیرین میشود اما دیدم نه زندگی شیرین هست ما متوجه نیستیم ... اینقدر بهمون خوش میگذره که فکر میکنیم همه چیز عادی و قافل از اینکه بعضی ها حسرت یک دقیقه زندگی ما رو دارن .....خدای نکرده فکرای بد نکینید نه اینکه فکر کنید خانواده ما چه لعبتی هستن که دیگران غبطه شو میخورن ... نه منظورم سلامتی خودتون بهتر میدونید چه نعمتی و لازم به گفتن نیست ...
روژین مامان یه حسی واست تعریف میکنم یعنی یعنی .... نمی دونم چجوری واست بگم بعد از اون اتفاق تلخی که چند سال پیش واسم افتاد وای نمی دونی چه حالی داشتم دلم میخواست میمردم ...(همون حسی رو که همه آدمها میگن کاش میمردیم و اون لحظه ها رو نمی دیدیم ) واقعا اونجا بود که فهمیدم سلامتی عجب نعمتی یادمه بابایت شب کاربود و من و عزیزجونت رفتیم از آزمایشگاه جواب آزمایش رو گرفتیم بردیم پیش یه دکتر وای وقتی دکتر جواب آزمایش و دید یه نگاه به من کرد به مامانم گفت دخترتون خوبه ؟ ما تعجب کردیم چی داره میگه ؟ چرا از خودم نپرسید ؟ وقتی مامان واسش گفت چی شده و این آزمایش واسه چی بوده ؟ دکتر رو بگو انگار داشت از تعجب شاخ در آورد و من رو از اتاق بیرون کرد با مامانم شروع به حرف زدن گفته بود هرچه زودتر باید بستری بشه بیماری با ینجواب آزمایش چطوری سر پاست .... من که فکر میکردم دارم می میرم دکتر روش نشدهبه من بگه آخه مامانم اومد بیرون چشماش پر از اشک بود هرچیمیگفتم چی میگه میگفت هیچی ... اونا فکر میکردم شاید توی آزمایشم ایدزی .. هپاتیتی چیزی نشون داده که دکتر اینجوری میکنه ..... وای خدا اونجا فهمیدم که سلامتی چه چیز مهمی میگفتم خدایا غلط کردم دیگه دعا نمیکنم بیمرم ... فقط خدا کنه چیزیم نباشه الان که دارم اینا رو واست مینویسم خنده ام گرفته ... راستی اون شب دکتره بی سواد بود یا به خواست خدا که تلنگری به من زده باشه سوادش نمکیده بود اما در عرض همون چند ساعت چقدر مزه سلامتی رو درک کردم و از ته دل خواستم که چزیم نباشه و نمیرم ... خودمونیم عجب دکتر احمقی بود داشت ما رو سکته میداد .... خوب شد دکتر زنان خودم رو توی خیابون دیدم اون خیالمون رو راحت کرد وگرنه اگه به دکتر داخلی ها بود تا صبح منو میکشتن .... اره عزیزم سلامتی چیز خیلی خیلی مهم و با ارزشی که آدما فقط لفظی میگن میدونیم اما وقتی مریض میشن واقعا میفهمن سلامتی چقدر ....
وای وقتی نازنین رو میدیدم مامانش اونجوری شیر دهنش میذاشت دلم کباب میشد ... واقعیتش دلم نمیخواست باور کنم اون بچه مشکل داره .... بابا هم همینطور وقتی شب با من درد و دل میکرد میگفت جگرم کباب میشه میبینم این بچه اینجوری بغل فاطمه و عمو علی هست و اسیر بچه شدن ... ای خدا اگه من به جای عمو علی بگم غلط کردم حاله نی نی شون رو خوب میکنی ؟؟ خدایا غلط کرد که گفت پسر میخوام .... خدایا عمو علی غلط کرد که چرت و پرت راجب فرزند دختر میگفت ....ای خدا خودت به این بچه کوچک رحم کن وکمکش کن کمکش کن.....
دیشب که از پارک برمیگشتیم روژین و بابای و من دست همه دیگه رو گرفته بودیم بابای هم یه آهنگ خیلی ملایم از موبایلش گذاشته بود یه باد خنکی میومد ... اون وقت دوباره پی بردم که خوشبختی پیش ماست کافی بهش فکر کنیم اونوقته که لمسش میکنیم .... زندگی شیرینه ..شیرینه تر از اونی که ما بفهمیم ... واسه همینه که دلمون رو میزنه و غر میزنیم نق میزنیم و بهم دیگه می پریم واسه اینکه اینقدر نعمت خدا به ما داده که دیگه نمیدونیم باهاش چکار کنیم ... ای خدا شکرت واسه همه چیز واسه شوهر خوب واسه بچه خوب واسه مامان خوب واسه بابای خوب واسه خواهر و برادرای خوب پول واسه خونه واسه ماشین واسه کار واسه همه چیز واسه سلامتی واسه سلامتی واسه سلامتی که هرچقدر این جمله رو تکرار کنم احساس میکنم خیلی کمتر از اونی که باید شاکرت باشم هستم .... خدایا شکرت ... خدایا ازت میخوام که سپاس من رو پذایرا باشی این نعمت بزرگ رو از من خانواده ام هیچ وقت نگیری ... الحمدالله رب العالمین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 9:15 توسط مامانی
|
|
||