

|
|
|
|
|
ديشب بدجوري من و روژين زده بوديم به پر هم روژين خيلي خيلي مامان رو اذيت ميكني صد دفعه بهت نگفتم اين رفتاررت اشتباه و ديگه هيچوقت با ضربه زدن و كتك زدن خواسته هات رو نگو چي ميشه هميشه مودب باشي حالا نميخواد هميشه بگي لطفا اما ميتوني كه حركاتت رو آروم تر كني ... ماجرا اينه كه روژين انگار انرژي خيلي زيادي داره وو هر وقت حرف ميزنه دست و پاشم به اينطرف و اونطرف پرتاب ميشه .. در نتيجه بعضي وقتها ضربه هاي قافل گير كننده اي به آدم وارد ميشه كه ادم شوكه ميشه اين شد كه ديشب براي تنبيه باهاش حرف نزدم واي كه چقدر اين دختر مغروره--- اللان داشتم تلفني جريان ديشب رو واسه بابا تعريف كردم بهش ميگم چقدر مغروره ميگه به خودت رفته آخه من من من ..... واي از دست اين پدر و دختر ---- بعدش اومد توي اتاق كامپيوتر بدون اينكه حرف بزنه به زور خودش رو از پشت صندلي من رد كرده حتي حاضر نيست بگه صندليت رو تكون بده بعدش يه رب بدون حرف پيشم ايستاده انتظار داشت من سر حرف رو باز كنم ديد نه من از اون لجباز تر با انگشتش نقطه اي به من ضربه ميزد كه من نگاهش كنم واي منو بگو تو دلم داشتم ميگفتم خدايا زودتر به حرف بياد دلم براش تنگ شده ميخوام بغلش كنم اگه بدونيد چقدر طول كشيد تا گفت مامان ... من مثل اين نديد بديها تا صدام كرد با عشق و شور و حال كه نشون ميداد از حرف زدنش خوشحال شدم -- تا بدونه كه من از حرف زدن باهاش لذت مي برم و دوستش دارم -- گفتم بله هنوز جمله اش تموم نشدهبود ن گفتم بله ... بغلش كردم و گذاشتمش رو پام و آشتي كرديم اما باز واسه خواب رفت پيش باباش خوابيد تازگي ها تا ميبينه من پشت كامي هستم بدو مياد و ميگه خونه مادر بزرگه بذار شعرش رو هم كه حفظ كرده از دستش نمي تونيم موسيقي چيزي گوش كنيم .. راستي ما ميريم خونه بابا محمد و عزيزجون تا شنبه نيستيم آخ جون تعطيله.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:24 توسط مامانی
|
|
||