Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | شهریور ۱۳۸۷

لغتنامه روژین روز به روز بزرگ و بزرگ تر میشه امروز میگه بابا بیا کامپی من (لطفاٌ 20 بار بخونید )

یعنی بابا بیا کامپیوتر رو برام روشن کن من که کلی ذوق کرده بودم از اینکه اینقدر بامزه کامپیوتر و تلفظ میکنه هی چندین بار میگفتم چی تا تکرا کنه بابایی هم خوش حال هم عصبانی که چند سال دیگه این دختره مارو تحویل نمیگیره و میگه شما نسل قدیم هستید ما باید بریم التماس کنیم که روژین چیزای جدید از کامپیوتر یادمون بده منم گفتم میخوای کم نیاری توهم تلاش کن وگرنه یه پدر نسل قدیم میمونی که باید هرشب عینک بزنی و رشوه بدی تا دختر 7-8 ساله ات بیاد و یه چیزی یادت بده دروغ میگم البته بابای راست میگه بچه های ما که از حالا باکامپیوتر آشنا میشن و کارمیکنن فردا چی میشن نکنه معتاد کامپیوتر بشن روژین از وقعی که تو شکم شکل گرفت من حداقل روزی 8 ساعت پای کامپیوتر بودم واسه همینه که از 8ماهگی یادگرفت با دگمه ها مدیا پلیر کار کنه همش میگم کی میشه یاد بگیره با موس کار کنه آخه اون جوری دیگه دست از سرکچل ما واسه برنامه عوض کردن بر میداره راستی یه روز که حال داشتم جریان بر رفتو ماستون مینویسم (البته جریان هر روز و روزی 20 بار بیشتر اتفاق می افته )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:13  توسط مامانی   | 

صبح با روژین و بابایی رفته بودیم بازار که ماشین ظرفشویی و فریزر و دستگاه تصفیه آب بخریم عجب خریدی ...... اول که انگار ماه رمضون مغازه ها تکلیف خودشون رو نمی دونن کی باز کنن و کاسبی چندانی هم نداشتن جالب اینجا بود که رفتیم توی یه مغازه شیک و پیک و خلوت فروشنده داشت درمورد جنسش توضیح میداد حالا تو اون موقعیت روژین اومده بین ما ایستاده با صدای بلند میگه پی پی و دست میذاره روی نازنازش ما بروی خودمون نیاوردیم دوباره با صدای بلند تر گفت پی پی . پی پی بابایی یه نگاه به من کرد و ینگاه بفروشنده بعدش من دیدم اوضاع داره خیلی خراب میشه دستشو گرتم بهش گفتم باشه مامان اشکالی نداره مامی هستی جیش کن . اما انگار نه روز گیردادنش بود از من جدا شده و دوباره به باباش میگه بابا پی پی ( ۱۰ بار پشت سرر هم بخونید )بابای هم از آقای فروشنده تشکر کرد و اومد گفت وقت دیگه اگه بود که اینکارهارو نمیکنه و خبر نمیده حالا باید جلوی غریبه ها همه بفهمن پی پی داره گفتم چکار کنم بچه است دیگه گیر داده حالا هرچی میخواستیم بهش بگیم اشکال نداره قبول نمی کرد سرافونشو زده بود بالا اشاره به شورتش باز باز که مامیشو باز کنیم تا خانم جیش کنه وای هم خنده مون گرفته بود هم حرصمون درآورده بود ولی خودمون قیافه اش توی مغازه خیلی خنده دار بود که جدی میگفت پی پی قیافه بابا از عصبانیت و قیافه من از خنده که جلوی خودمو گرفته بودم . 

آب بــه

رفتیم فروشگاه تصفیه آب آقای فروشنده داشت راجب دستگاه توضیح میداد که آب از کجا وارد میشه و مخزن داره و موتورش کجایی یه اینجا که رسید روژین مثل جن زده یهو داد زد مامان آب به آب به اشاره داد به کیفم انگار یادش اومد که من قمقه آبشو تو کیفم گذاشته بودخوبه آقا اسم آب رو آورد وگرنه بچم از تشنگی داشت هلاک میشد از بسکه بیرون که میریم فضولی میکنه که یادش میره تشنه اش میشه آخه شما بگید وقتی پیاده روی صاف هست آدم مگه مجبور از دم در مغازه ها رد بشه که یکی بالا و یکی پایین حاضر نمیشد پیش ما قدم بر داره دم در  مغازها هم ارتفاع نبودنن و روژین احساس میکرد تو پارک هی بالا و پایین می پرید .    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:7  توسط مامانی   | 

کابوس کفش خریدن بلاخره تموم شد

بلاخره بعد از کلی گشت و گذار و خستگی و عصاب خوردی تونستیم یه کفش اندازه پای خانمی پیدا کنیم باورتون میشه حاضر بودیم 20 هزارتومان بدیم تا یه کفش بخریم فقط اندازه اش باشه طرحشو رنگش مهم نبود نه اینکه پاش سینه داره از جلو عقب گشاداز رو چسبشون بسته نمی شد صبح که بابایی رفت داخل فروشگاه جنسهای بن را بگیره منم گفتم یا اقبال برم تو شاید توی غرفه کفش و لباس چیزی واسه روژین پیدا بشه رفتم شانس باهامون یار شد یه کفش خوشکل قرمز واسه خانمی گرفتیم جالب اینجاست که اولین کفشی که انتخاب کردم همون خریدیم بقیه کفشهایی که اونجا بودد هیچ کدوم سایز پاش نبودن و به بابای گفتم بیا ببین نظر بده گفت هرچی هست بخر تا پاش کنه اخه از وقتی که خانمی کفششو گم کرده یا بیرون نمی رفتیم یا واسه خرید کفش میرفتیم که آویزون گردن بابا مشد تازه کلی هم بابارو میزد که من پایی من پایی یعنی منو بذار پایین باورتون نمیشه یه بار تو فروشگاه از بسکه اذیت کرد بابا گذاشتش تا با جوراب راه بره وای چه صحنه ای اگه یکی میدید نمگفت بچه باباش مهندس یه کفشنداره پاش کنه نمی دونستن پاش ایراد داره که خلاصه شکر خدا کفشدار شد ببینیم این یکی رو چکار میکنه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:2  توسط مامانی   | 

نانی نانی

شیطون ساعت 12 رفتیم بابا رو از خواب بیدار کنیم که روژین ناقافلی انگشتشو کرد تو چشم بابا که پلکش برگشت منم اینقدر ترسیدم گفتم کور شد تنها کاری که کردم روژین رو دور کردم گفتم نکنه از عصبانیت بچه رو بزنه اما روژین هی میآمد جلو تا اینکه رسید پیش بابایی دوتا ماچ آب دارش کرد و بعدش چسبید تو بغلشو محکم باباشو گرفته بود تو بغل وقتی اومد بره یهو مثل اینکه یچیزی یادش اومده باشه برگشت و گفت نانی نانی اینقدر قشنگ اینکار ها رو کرد که باباش محکم گرفتش بغل و بوسش کرد وای که چقدر شیطون و شیرینی .

آب بازی

ساعت یک و نیم بابایی تصمیم گرفت ماشین و راهروی ورودی رو بشوره روژین خیلی خوشحال شد کیف و حال آب بازی فضولی خلاصه از وقتی بابا رو دم در دید کلی فکرهای شیطانی به مغزش رسید که با اجازه همه رو هم عملی کرد میرفت زیر راه پله میایستاد تا آب از طبقه بالا که خانم پاشایی میریخت بریزه روی سرش بعد جیغ میزد و فرار دوباره میرفت چند بار اینکار و کرد تا اینکه ازش قافل شدیم دیدم بعععععله نشسته و سط راه وشلنگ آب لای پاش و آب میریزه روی خودش از اونجایی که چند روزه اینجا هوا گرد و خاک بوده یه شل و گلی درست کرده بود که نگو نپرس حالا میگید چه مامان بی خیالی اما بچم گناه داره از بسکه توی خونه بیکاره و حوصله اش سر میره دلم نیومد جلوشو بگیرمگفتم بذار هر کار دوست داره بکنه رفتم تشت و آوردم گفتم با آب بازی کن حسابی بازی کرده بود شده بود موش آب کشیده بعد با بابایی رفتن توی محوطه ماشین و صفا بدن اونجا از همه بیشتر دیدن داشت شلنگ آ ب و گرفته بود به کسی نمیداد وای بابای و من تو این گرما حسابی عصبانی شده بودیم اما دلمون واسش می سوخت و هی بهش میدایدم تا بازی کنه تا شلنگ و میذاشتیم زمین برمیداشت میذاشت رو سپر ماشین و دست میکشید یعنی اونم داره میشوره  دست آخر گفتم برم شامپو صابون بیارم همینجا حمومش بدم بابایی نذاشت مجبور شدم ببرمش تو حمام از بسکه گریه کرد آب و بازی از چشمش دراومد اینقدر خسته شده بود که شیر خوردو خوابید . نازی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۷ساعت 17:27  توسط مامانی   | 

قاط زدن روژین داشت بهونه خواب میگرفت از اون روزهای که با خواب مبارزه میکنه داشت گریه میکرد که تلفن  زنگ زد تا رفتم پیش تلفن روژین گفت بابای یهو من و بابا زدیم زیر خنده آخه تو بغل باباش خوابیده بود اما اینقدر جوگیر شده بود که هرچی باباش میگفت من اینجام روژین هی میخواست گوشی و بگیره و با باباش صحبت کنه مامان میگفت بچم و بردین اونجا دیونه اش کردین قاطی کرده هی دل میسوزوند .ماهم دل سیری خندیدیم .

بسه بد راستی یادم رفت بگم روزی که میخواستیم بریم آبادان کامپیوترروشن بود یهو عکس آرمین درحالی که نمک ها رو ریخته روژین دید گفت اِ آمین منم شروع کردم به تعریف کردن جریان و گفتم آرمین بچه بدی نمکا رو ریخته با دست پخش کرده رو زمین از اون روز به بعد هر وقت بهش میگیم آرمین چی محکم میگه بچه بد میگم چرا دستاشوو میماله رو زمین میخواد بگه نمک ها رو پخش کرده . تازه هر وقت عکیشو میبینه داد میزنه بچه بد . باباشم کیف میکنه مدام میگه آرمین چی تا اونم تکرار کنه تقصیر خودشه میخواست نمکارو نریزه . بسه بد

آرمین درحال نمک بازی بعد از شندین فریاد مامانم   

روژین بعد از گزارش خرابکاری آرمین

دندون جدید امشب روژین خیلی اذیت کرد وای مامان چقدر منو اذیت کردی الهی برات بمیرم داشتی درد میکشدی واسه همین بداخلاق شد ی 2 تا از دندونهای نیش باهم دراومدن ژل هم زدم اما فایده نداشت اینقدر عصبی بودی که حتی اگه یکی از مربع های جورچینت میافتاد جیغ میزدی بقیشونو خودش مینداخت . وقتی دیدم خیلی سر ناسازگاری داره گفتم شاید از دندونهاش باشه نگاه کردم دیم بعععععله امشب عروسی داریم . ژل که زدم براش خیلی جالب بود هی دهنشو مزه مزه میکرد فکر کنم مزه اش یادش رفته بود یه چیز جدیدی بود براش .الهی بمیرم خیلی درد میکشه نمی دونم براش چکار کنم اگه این پماد نبود چکار دیگه ای از دستم بر می اومد کاش ۲تای پایین هم در بیاد که ۲ بار درد نکشه و این حالتهای عصبی دیگه بهش دست نده و خدایا کمکش کن . بابا هم امشب شب کار اصلاٌ این بابا خیلی خوش شانس تا حالا دندون دراوردن ترا ندیده این از بدشانسی های منه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:44  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس