

|
|
|
|
|
صبح با روژین و بابایی رفته بودیم بازار که ماشین ظرفشویی و فریزر و دستگاه تصفیه آب بخریم عجب خریدی ...... اول که انگار ماه رمضون مغازه ها تکلیف خودشون رو نمی دونن کی باز کنن و کاسبی چندانی هم نداشتن جالب اینجا بود که رفتیم توی یه مغازه شیک و پیک و خلوت فروشنده داشت درمورد جنسش توضیح میداد حالا تو اون موقعیت روژین اومده بین ما ایستاده با صدای بلند میگه پی پی آب بــه رفتیم فروشگاه تصفیه آب آقای فروشنده داشت راجب دستگاه توضیح میداد که آب از کجا وارد میشه و مخزن داره و موتورش کجایی یه اینجا که رسید روژین مثل جن زده یهو داد زد مامان آب به آب به اشاره داد به کیفم انگار یادش اومد که من قمقه آبشو تو کیفم گذاشته بودخوبه آقا اسم آب رو آورد وگرنه بچم از تشنگی داشت هلاک میشد از بسکه بیرون که میریم فضولی میکنه که یادش میره تشنه اش میشه آخه شما بگید وقتی پیاده روی صاف هست آدم مگه مجبور از دم در مغازه ها رد بشه که یکی بالا و یکی پایین حاضر نمیشد پیش ما قدم بر داره دم در مغازها هم ارتفاع نبودنن و روژین احساس میکرد تو پارک هی بالا و پایین می پرید . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:7 توسط مامانی
|
|
||