

|
|
|
|
|
گاهی وقتا چقدر دلم میخواست (استغفرا..) خدا دست داشت و دستاش رو می بوسیییییییدم
خدایا شکرت دلهره های دیروز ....
ای خدا یعنی میشه فندقی بیاد و اینا رو بپوشه .. ای خدا یعنی من همچین روزی رو میبینم بدون دلهره بدون استرس .......
شادی های امروز ...
خدایا شکرت .. خدایا هزار مرتبه شکرت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:17 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ظهر
مامان چرا بابای در یخچال رو قفل نکرده ... مگه نگفت هی میری سریخچال میوه میخوری ....منم در یخچال رو قفل میکنم تا دخترم فقط غذا بخوره گفتم : مامان جون بابای اینطوری گفت که شما هواست باشه باید غذا هم بخوری .. آدم باید هم غذا بخوره هم میوه شب وقت خواب - بابای یادته گفتی در یخچال رو قفل میکنی ...پس چرا قفل نکردی - یادمه ... میخواستم تو غذا بخوری ... - نخیرم دروغ گفتی چند دقیقه بعد ... بابا : روژین اینقده حرف نزن برو اتاقت بگیر بخواب طبق معمول کدوم بچه ای بار اول گوش میده به حرف پدر و مادر .. نرفت بابا : روژین ساکت من خوابم میاد ... برو اتاقت ... میام میزنمتاااااااا روژین : این بابا خیلی درو غ میگه هی میگه کتکت میزنم کتکت میزنم اما نمیزنه... تازه در یخچالم قفل نکردی بودی ...درغگو درغگوووووووو من و بابا رو به هم بابا: انگاری دوست داری حسابی کتک بخوری که به من میگی دروغگو .... - نخریممممممممم ... کتک کار بدی ... تو هم دیگه دروغ نگو ...من و مامانی و داداش رهام که بزرگ شد میایم می پریم روی کمرت تا حالیت کنیم دروغ گفتن و کتک کار بدی .. فهمیدی بابا یا بازم برات توضیح بدممممممممم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 15:34 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
واییییییییییییییییییی از دست این بلاگفا ..
نمی تونم واسه دوستان کامنت بذارممممممممم کد تایید رو نشون نمیده
ترا خدا بگین ببینم شما هم همین مشکل رو دارین .. من دلم تنگ شده ... چرا اینجوری میخوام برای دوستانم کامنت بذاررررررررررررم از همینجا میگم که دوستون دارم و از دیشب تا حالا کلی وبلاگ خوندم ولی چه فایده ... بیشتر خواننده بودم هر چی میخوام کامنت بذارم نمیشه ... مریم جون هنوز که نیومدم بذار بیام روژین حسابی برات فضولی کنه بعد گله کن... بگو چه بی خبر مگه میشه تا اونجا بیام و تو رو نبینم عزیزمممممممم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 1:57 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام تجربه خوبی بود تنهایی رفتن .. اما اعتراف میکنم که دلم خیلی واسه بابای تنگ شده بود ..
آقا رهام و روژین خانم که طبق معمول میگه آجیشم باید توی عکس باشه
آقا رهام و بی بی روژین تا رهام نق میزنه میدوه شیشه میذاره دهنش میگه گرسنه اس یادتونه عروسکش رو خط خطی کرده بود امروز دیدم لپ رهام خط افتاده و گفتم که دادشی ناراحته که چرا خواهرش مواظبش نیست و یه نفر لپش رو با مداد خط انداخته گفت نه مامان خودکاره ... من خواستم با آب دهنم پاکش کنم نرفت داشتم جریان خط خطی کردن لپ رهام رو واسه خاله تعریف میکردم خیلی یواش ... برگشته میگه مامان آروم صحبت نکن .. من دوست ندارم پچ پچ کنی هااااااا بلند حرف بزن منم بشنوم ای بمیریییییییییییییییی بلاگفا که هرچی نوشتم پروندییییییییییییییییییییییییی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:25 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی مامانی قوربونت بره پسره گلم
و همچنان قند توی دلش آب میشد و آخ جون میگفت که داریم میریم دددددددددر
اینجا هم وا رفته بعد از زدن واکسن دو ماهگیش
نیم ساعت بعد آخه مرکز بهدشت خیلی نزدیکه بهمون
بمیرم الهی بیدار بود ولی حال نداشت چشماش رو باز کنه .. از تاثیرات استامینوفن هست دیگه ... اینقدر این پسر مظلومه که خدا میدونه یه کوچولو بیشتر گریه نکرد زودی آوردمش بیرون از اتاق شیرش دادم آروم شد روژین : خانم آمپول داداشیمی و یواش بزنی ها دردش نیاد - باشه عزیزم وقتی که میزد برام تو ضیح داد که این یکی درد نداره ولی اون یکی یکمی درد داره و براش عمقی میزنم تا متورم نشه و این حرفها روژین هم شنید که خانمه تلاش خودش رو میکنه تا دردش نیاد..بعد از اینکه از تاق خواستیم بیایم بیرون - خاله خاله میشه خم بشین .. خانمه خم شد ... لپشو بوسید و گفت مرسی از اینکه آمپول دادشم و یوش زدی و خانم دلش غش رفت گفتم آره خیلی مهربونه دائی هاش بهش میگن دختر مهربون ----------- از آقا رهام همین بس که پدر ما رو در اورده از بسکه زور میگه و همش درخواست داره به حالت نشسته باشه و همه جا رو ببینه ... حتی اگه لم هم بده روی شکم مامان و بابا باز هم دید داشته به محیط ولی باز دلش میخواد حالت نشسته کامل رو داشت هباشه یوقتای گولش میزنیم همین که میره توی حس تابلوها و لوسترا و تی وی ما میایم یواش یواش خودمون رو خم میکنیم تا لمیده بشه و ببینه به کمرش فشار نیاد اما زهی خیال باطل کمترین تغییر در درجه نشستن رو متوجه میشه
اینم چندتا نقاشی از روژین عزززززززیم
اینجا شبه .. ولی آسمون رو نیومده سیاه بکشه ... سیاه مال موقعی که هوا ابری باشه و بقول خودش ابرسیاه باشه واسه اومدن بارون .. .من که خودم فکر میکردم روزه ولی طبق توضیحات خودش اینجا شبه و اونی که بالای خونه کشیده نزدیک دود کش ماه (قروبنش برم میخواسته هلال ماه بکشه )و اونی که اون صفحه است یه بچه است که حسابی بازی کرده و داره به خونه نگاه میکنه میگه برم خونه یا بیشتر بازی کنم ... فکر کنم منظورش این بود که بچه دو دله وسطه دوتا دختر رو تاب کشیده اگه دقت کنید خوب میبیند .. من که خودم این چیزا رو نفهمیدم هی می پرسیدم هی توضیح میاد پایین دوتا دخترا که یکمی سبز پر رنگ شکل کشیده آشغال ریخته شده است که مورچه ها دورشن
اینم یه خونه است که بقول خودش : فکر کردم اگه دیوارش مثل دیوار خونه های تهران رنگ رنگی باشه قشنگ تره الهی قربون فکر کردنت برم مادر ... با تشکر از واحد زیباسازی فضای شهر تهران ناحیه اش رو نمیدونم فقط میدونم از سمت فرودگاه تا ترمینال جنوب که می رفتیم بیشتر خیابونا در و دیوارشون رنگی بود حتی خونه های سر نبش خیابون ... تو ذهنش مونده بوده
این یکی هم یه خانمی که داشته راه میرفته و پاش لیز خورده میخواسته بخوره زمین کیفش از دستش ول میشه و داره میوفته توی آب اون یکی صفحه هم میخواست مسجد بکشه و یعنی گنبده .. اثرات کاشون رفته * تازگی ها خوشش میاد بجای ۲۰ بهش ۴۰ بدیم اونم از نوع خارجگیش و یه آفرین با امضا ...اگه آفرین بنویسم میگه نه خط خطیش کن
اینم جهت حسن ختام پستم خیلی بلند بالا شد اها یه سری نقاشی دیگه هم میکشه اگه دیدمشون میذارم که ماهی ها از آب میپرن بیرون بقول خودش مثل دلفینها ... اونا توی یه دفتر دیگه است یادم باشه برای یادگاری از اونا هم عکس میذارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 12:34 توسط مامانی
|
|
||