

|
|
|
|
|
وقتی میگن دنیا خیلی پسته و خیلی کوچیکه واسه این میگن که ...
از ظهر تا حالا همه چیز رو تار می بینم ... بغضم نمیترکه نم نمک چشام خیس میشه و دوباره خشک میشه ... ای خدا کاش میتونستم کاری بکنم وقتی یاد میاد ۴ سال پیش همچین شبی کجا بودم و چی دیدم و چی شنیدم ... باورم نمیشه امسال باید این چیزا رو از راه دور از تلفن بشنوم .. از ظهر تا حالا مثل یه پتک حرفها توی ذهنمه ... از جلوی جشمام شب یلدای ۴ سال پیش دور نمیشه ... ای خدا ... کاش حداقل گریه میکردم ایییییییییییییییینقد رکه سبک بشم ... سرم درد گرفته ... شقیقه هام دارن میترکن... ای خدا ... چرا اینجوری شد خدای بزرگ خودت رحم کن .. به بچگیش ... به مادر و پدرش ... به جونی مادر و پدرش .... اونا طاقت ندارن ..مگه چند سالشونه ... ای خدا ..........خدا ......خدا.... خدا .... کجایی خدا .... خودت که دیدی اونا بچه نمیخواستم تو گذاشتی توی دامنشون هدیه خودت بود ...دیدی چطور شکرگفتن و راضی بودن و چقدر بهش دل بستن .. حالا باید اینجوری امتحانشون کنی .... ---- خدا را شکر انگار راه اشکم باز شد ...برم سیر گریه کنم شاید سبک بشم .. از دوستانم میخوام فقط دعا کنن ...دعا برای شفای یه مریض ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 22:51 توسط مامانی
|
||
|
|
|
|
|
خوب ما اومديم ... خدا را شكر همه چيز خوبه و طلا خانمي ما رو دكتر حلق و بيني هم ويزيت كرد و گفت كه بله سينوزيت مزمن داره و بايد داروهاش رو 3 هفته ديگه مصرف كنه و اين ستي هم نميتونه ملاك باشه واسه عل لوزه ... بهار يا تابستون كه نه اثري از سرماخوردگي و نه آلرژي داره عكس بگيرد ببينم چي ميشه الان متورمه تا 20/10 ببينيم چي ميشه ... ان شا.. كه تا اون موقعه خوب خوب شده ولي باز هم نكته جالبش اينه مه علائم باليتي نداره و خوب خوب هست حال و احوالش فقط دكتر حلق و بيني گفت كه اگر باز گفت سرم درده ببريدش مغز و اعصاب چكش كنه و بهش بگيد سينوزيت داره .. كه خدا را شكر خانم نگفته سرم درده ...اما اينم از درمان و ادامه درمان بريم سراغ خود عروسك اون هفته ميگفت : ماماني من نوشابه نميخورم ... چرا عزيزم .. خوب معلومه بخورم سياه ميشم ... من: خوب معلومه نارنجي ميشم ... اه من نميدونستم تازه اگه شير بخوريم هم سفيد سفيد ميشم ... يادم باشه اين كشفيات رو به اسم دخترم توي كتاب ثبت كنم تا كسي ادعاي كشفشون رو نكرده ... شنبه شب وقتي بابا جونش سر نماز بود ديدم رفته جلوي اون نشسته و يهوي بغضش تركيد و زد زير گريه ...حالا گريه نكن و كي گريه بكن ... دخترم چي شده ؟؟؟ هيچي اين فرشته مهربون خيلي بي تربيته ... خيلي پي پيو با مربيش صحبت كردم گفت اين هفته كسي جايزه نياورده و مامان امير عباس هم اون ماه آورده اينو كه شنيدم بيشتر عصباني شدم اما يه چند تا از شاهكارهاي خانمي رو بذارم ببينيد :
اينجا من هواسم نبوده رفته واسه خودش پفيلا درست كنه ... ولي نميدنم چرا عسل رو خالي كرده بود توي كاسه و بزور ميخواست همش بزنه خوب اينم يه جور ذرت آماده كردنه خوبه كه دست به گاز نزده بود البته درد سر تميز كردنش موند واسه من ... اينم يه جمعه كه باباجونش رفته بود فوتبال .. ديدم صدا مياد ... داد زدم روژين خانم داري چكار ميكني .. هيچيييييييييييي ... باز صدا اومد ولي بعدش اومد رفت توي اتاق خيالم راحت شد كه ديگه هر چي بوده تموم شده وو كارخاصي نبوده ... بعد از چند لحظه دوباره همون صدا انگاري داشت شربت درست ميكرد گفت شايد شرك ريخته توي ليوان يا الكي داره آشپزي ميكنه ... بهش گفتم روژين خانم .. داري چكار ميكني ؟؟؟ گفتم كه هيچ كاري ... چقدر با من حرف ميزني ...هيچي هيچي هيچي ... اما من ديگه دلم طاقت نياورد و رفتم با اين مواجه شدم اين چيه ؟؟؟ شربت واسه بابا جونم از فوتبال مياد يه شربتي بخوره ... و من موندم اينكه چرا ميگن دخترا هوي مادرن خوب ببين اينجوري ديگه
داشتم ميخوابوندمش كه باباش اومد و ديگه خواب از سرش پريد باباي بردش اتاقش تا باز بخوابه منم توي اتاق خواب خودمون ولي صداشون ميومد .. بابا جون زحمت كشيد و براي من به مناسبت بارداري و ... (فعلا نميتونم بگم ) دوتا تك پوش ناز و يه زنجير طلا با اليزابت كوچولو خريد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 14:58 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از كجا بگم از دوروز پیش يا امروز ... از مهد زنگ زدن كه طلا خانمي ما حالش خوب نيست و خيلي بي قرار بياين ببرينش .. رفتم ديدم بله هم تب شدديد داره هم سردرد .. يكي دو هفته پيش هم از سردردش گله و شكايت داشت .. ما گفتيم شايد داره اداي آدم بزرگها رو در مياره ... ولي ديروز تب شديد داشت و همش مي گفت سرم سرم .. برديمش اورژانس عكس واسش نوشتن و همكاري كرد گذاشت عكس بگيرن .. دكي ميگفت مشكلي نداره و يه شربت ديفن بهش داد اومديم خونه .. كم كم ديدم بوي نفساش تغيير كرد و يه حالي شد از چشماشم آب ميومد تب بر بهش دادم و دباره صبح اول وقت برديمش متخصص گفت اين عكسه به درد خودشون مي خوره اين چي از بچه گرفتن ببريدش سي تي اسكن .. و من خدا خدا ميكردم كه اونجا اذيت نكنه و بذاره عكسش رو بگيرن .. رفتيم و بار اول روي تخت خوابيد و بعدش پاشد با گريه .. آخه خانمه خودش همه كارهاش رو انجام داد .. در حالي كه من و باباي توي اتاق بوديم .. ولي معلوم بود ترسيده و غريبي مي كنه .. گفت ببريدش واسه بي هوشي اين نميذار و به همكار بيرون از اتاقشم اشاره داد كه نمیذاره پذيرشش نكن بايد بي هوش بشه .. خوب يكي نيست بهش بگه زن احمق خوب يكمي با بچه مهربون تر رفتار كن اما اندر احوالات تبهای روژين خانم ... دوستان قديمي ميدون كه كافي یكمي دماي بدنش تغيير كنه روزهاي خوشي داشتيم و ان شا.. داريم .. اينو يادگاري اينجا بنويسم كه من و باباي به كمك هم اولين كاردستي طلا خانم رو آماده كرديم ببره مهد كودك ... باباي اينقدر ميخنديد ميگفت من از اين كارها بلند نيستم تا حالا نكردم و اين حرفها **** سه شنبه هنوز حال خانمی خوب نشده و تب داره اونم بطور مداوم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:32 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
كسي ميدونه اين نقاشي چرا پا نداره ؟؟؟؟ دوباره فرشته مهربون به روژين خانم لطف داشتن و يه چيزي زير بالشتش گذاشته بود كه ما هم انگار كه نه انگار فرشته رو ميشناسيم ذوق كرديم - من ميدونم - چرا دخترم ؟؟ - واسه اينكه اون روزي زدي توي ق و م بوليم ... و كار خيلي خيلي بدي كردي فرشته هم ديده و فهميده ... برات هيچ وقت چيزي نمياره قيافه بابا ديدني بود داشت شعر پرچم ايران رو ميخوند به اونجايي رسيد كه ميگه ... رنگ قرمزش.. هم رنگ خورشيد ..نشانه اي از نشاط و اميد... هنوز ادامه نداده بود با يه قيافه خيلي با مزه و ابرو هاش رو در هم كرد و گفت مامان جون نشانه اي از يعني چي ؟؟ وقتي من براش توضيح دادم شروع كرد بقيه اش رو خوندن الهي قربونتتتتتتتت برم مادر ديشب گير داده بود مامان بده فندقي رو بغل كنم يبار هم وقت خواب هوس كرد ببوستش ...و باز من و باباي ازش تعريف كرديم به چه دختر خوبي ... چقدر فندقي رو دوست داره و به به چقدر روژين خانمي مهربونه ... به به و چه چه اما در مورد اينكه فعلا يه تصميماتي گرفتم بايد بگم كه بعضي ها سخت انتقاد كرده و پيشنهاد هم داده بودن كه مثلا قبلش خبرش كن مثلا قبل از رفتن بهش بگو مثلا زنگ بزن بگو ۵ ديقيه ديگه بيا و هزار تا پيشنهادديگه كه لطف داشتن و از طرفي هم انتقادشون رو كه ميگن اين بچه هاي آپارتماني و تنها لازم دارن با هم باشن ... مرسي دوستان ولي فعلا نه ... چون همه روشهاتون قبلنهاااااااااااا امتحان كرده بودم اما با شكست مواجه شده بودم اما در مورد اينكه بعضي وقتا بهم ميگه دوست ندارم (بهتره بگم بيشتر وقتا ) و گفته بودم كه من خيلي ناراحت ميشم از اين جمله بعضي از دوستان گفتن بي تفاوت باش .. بعضي ها گفتن عيبي نداره تو بجاش بگو دوست دارم ولي بعضي ها گفتن كه تو هم مثل خودش بگو دوست ندارم .. يا بگو ميرم مامان يكي ديگه ميشم .. و اينجوري بهش بگو به خودش مياد و ديگه باهات اينجوري حرف نميزنه ... ولي من دلم نمياد اينجوري بگم ... فكر ميكنم وضع رو بدتر ميكنه... يه نفر ميگفت بهش بگو ميرم مي ميرم ديگه مامان نداشته باشي .. بچه من اين رو بهش ميگم زار زار گريه مي كنه و قدرم رو ميدونه .. ولي فكرشم واسم وحشتناكه كه به دخترم اينجوري بگم ... چند نفري اصرار دارن اينبار اينجوري رفتار كن ... ته دلم راضي نيستم كه ناراحت بشه و اينجوري بخواد بگم دوستم داره ... شما ميگيد چكار كنم... به حرف اين چند نفر گوش كنم يا نه در مورد اون نقاشي كه پا نداره ... یادم باشه امروز سه ساله که از آغاز راه رفتنت گذشته ... درست ۱۵ آذر ۸۶ بود که اولین قدمهای زندگی رو برداشتی عزیزم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 9:49 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت بود که خانمی گیر داده بود من رو ببرید دریا ... ما هم هی الان هوا گرمه صبر کن الان وقتش نیست از سر گذروندیم تا اینکه هفته پیش خیلی بهونه گرفت یادمه ظهر بعد از ناهار براش قصه میگفت و دلقک بازی در میآوردم توی تخت تا شاید بخوابه و باباجونش هم کمی استراحت کنه ... برگشت بهم گفت مامان جون خودت رو زیاد خسته نکن وقتی از خواب بیداری شدیم خواستیم بریم دریا جون نداری بازی کنی ها و اینجوری شد که ما امروز صبح رفتیم ساحل تر و تمیزی که من دوستش دارم... جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت واسه خودم کنار ماشین جا پهن کردم و دراز به دراز لم دادم و روژین خانمی هم کلی بازی کرد و هی می رفت و میومد میگفت میخواد دریا منو رو بگیره خیس کنه وقی یهوی موج میزنه اینه میگه و فرار میکنه از دست موجها یادمه قشم هم که رفته بودیم همینطور بود تا موج میزد مسابقه ای فرار میکرد ازشون
از اونجایی که همه مردم اون وقت روز رفته بودن خرید ساحل خلوت بود ما هم که اصلا نیت خرید نداشتیم
اینجا در حال در و کردن حرکات موزن از خودشه از خوشحالی که دوباره آوردیمش دریا ... آخه وقتی میخواستیم بریم ناهار بخوریم ناراحت بود که داریم میریم خونه بهش گفتیم نه میریم رستوران دوباره بر میگردیم دریا
الهی قوربونت بشم عزیزززززم
به نگاه های بابا جون دقت کنید... تو عالمه خودشه ... دنباله یه اسب بیکار میگشت که صداش کنه و یه سواری ازش بگیره
تا اینکه بلاخره عقاب کوچک ما سوزه مورد نظر رو دید
بابا .. بابا جون... اون یکی بیکار شد واسه اون یکی سوت بزن بیاد خدا را شکر همه چیز خوب بود و خوش گذشت .. بجز یکی مورد که یکمی اعصاب باب جون رو بهم ریخت و حسابی خسته اش کرد
امروز یه تولد مجازی هم دعوت بودیم ... ان شا.. ۱۲۰ ساله بشی ستایش جون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:52 توسط مامانی
|
|
||