Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | آذر ۱۳۸۹
وقتی میگن دنیا خیلی پسته و خیلی کوچیکه واسه این میگن که ...

از ظهر تا حالا همه چیز رو تار می بینم ... بغضم نمیترکه نم نمک چشام خیس میشه و دوباره خشک میشه ... ای خدا کاش میتونستم کاری بکنم وقتی یاد میاد ۴ سال پیش همچین شبی کجا بودم و چی دیدم و چی شنیدم ... باورم نمیشه امسال باید این چیزا رو از راه دور از تلفن بشنوم .. از ظهر تا حالا مثل یه پتک حرفها توی ذهنمه ... از جلوی جشمام شب یلدای ۴ سال پیش دور نمیشه ... ای خدا ... کاش حداقل گریه میکردم ایییییییییییییییینقد رکه سبک بشم ... سرم درد گرفته ... شقیقه هام دارن میترکن... ای خدا ... چرا اینجوری شد

خدای بزرگ خودت رحم کن .. به بچگیش ... به مادر و پدرش ... به جونی مادر و پدرش .... اونا طاقت ندارن ..مگه چند سالشونه ...

ای خدا ..........خدا ......خدا.... خدا .... کجایی خدا .... خودت که دیدی اونا بچه نمیخواستم تو گذاشتی توی دامنشون هدیه خودت بود ...دیدی چطور شکرگفتن و راضی بودن و چقدر بهش دل بستن .. حالا باید اینجوری امتحانشون کنی ....

---- خدا را شکر انگار راه اشکم باز شد ...برم سیر گریه کنم شاید سبک بشم .. از دوستانم میخوام فقط دعا کنن ...دعا برای شفای یه مریض ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 22:51  توسط مامانی  

خوب ما اومديم ... خدا را شكر همه چيز خوبه و طلا خانمي ما رو دكتر حلق و بيني هم ويزيت كرد و گفت كه بله سينوزيت مزمن داره و بايد داروهاش رو 3 هفته ديگه مصرف كنه و اين ستي هم نميتونه ملاك باشه واسه عل لوزه ... بهار يا تابستون كه نه اثري از سرماخوردگي و نه آلرژي داره عكس بگيرد ببينم چي ميشه الان متورمه  بميرم .. بچه ام  اينقدر خوشحال شد كه دكي اطفال واسش دارو نداد .. آخه اول اون ويزيتش كرد و بعدش گفت از نظر من دارو نميخواد ببيند حلق و بيني چه دارويي تجويز ميكنه حرف اون حرفه منه ... خوشحال اومديم بيرون و وقتي دكي حلق گفت همون داروي دكي اطفاله رو دوباره سه هفته بدين خانمي ابروهاش توي هم رفت دقيقا داروي كه روژين بدش ميومد ...

تا 20/10 ببينيم چي ميشه ... ان شا.. كه تا اون موقعه خوب خوب شده ولي باز هم نكته جالبش اينه مه علائم باليتي نداره و خوب خوب هست حال و احوالش فقط دكتر حلق و بيني گفت كه اگر باز گفت سرم درده ببريدش مغز و اعصاب چكش كنه و بهش بگيد سينوزيت داره .. كه خدا را شكر خانم نگفته سرم درده ...اما اينم از درمان و ادامه درمان بريم سراغ خود عروسك

اون هفته ميگفت : ماماني من نوشابه نميخورم ... چرا عزيزم .. خوب معلومه بخورم سياه ميشم ... من:خوب اونوقت اگه پفك بخوريم چي ؟؟

خوب معلومه نارنجي ميشم ...

اه من نميدونستم

تازه اگه شير بخوريم هم سفيد سفيد ميشم ...

يادم باشه اين كشفيات رو به اسم دخترم توي كتاب ثبت كنم تا كسي ادعاي كشفشون رو نكرده ...

شنبه شب وقتي بابا جونش سر نماز بود ديدم رفته جلوي اون نشسته و يهوي بغضش تركيد و زد زير گريه ...حالا گريه نكن و كي گريه بكن ... دخترم چي شده ؟؟؟ هيچي اين فرشته مهربون خيلي بي تربيته ... خيلي پي پيو (با عرض پوزش) همينجوري گريه ميكرد و اينا رو ميگفت ... آخه چرا دخترم چي شده .. همش واسه بچه ها هديه مياره ميذاره پشت پرده كلاس واسه من نميارم دلم كباب شد بچه ام ديگه دلش خيلي پر بود... خوب امروز هم مگه اومده بود آره واسه امير عباس هديه اورده بود ولي براي من نياورده بود ... دلم ميخواست اين مديرشون رو گير بيارم و خفه كنم آخه من چند هفته پيش پرسيدم كه اينجور مسائل دارين ... برگشت گفت نه ... امسال هنوز باب نشده مادرا براي بچه هاشون هديه بيارون و من ميخوام كه جلوي اينكار گرفته بشه .. از اين جور حرفها .. بهش گفتم اگه شروع كردي بگين آخه من ميخوام واسه دخترم يه جايزه بيارم ميدونستم توي روحيه اش خيلي تاثير داره... خلاصه كه آرومش كردم كه واسه تو هم مياره ... ببين هر شب مياد خونمون زير بالشتت ميذاره ببين فلان روز اين رو واست آورد ولي نه كه نه آروم نميشد مثل اينكه دلش خيلي پر بود ميگفت نه بي تربيته .. پي پيو .. گريه ميكرد ...

با مربيش صحبت كردم گفت اين هفته كسي جايزه نياورده و مامان امير عباس هم اون ماه آورده اينو كه شنيدم بيشتر عصباني شدم كه چرا مدير اينجوري گفته به من و بعدش خودش اينجوري رفتار كرده ... براش دو تا گرفتم و كلي تزئين و كاغذ كادو خواستم كه خوب به چشم روژين بياد و تفاوت داشته باشه با هديه بقيه يواشي دادم مربيشون و قرار شده سر كلاس زبان بدن بهش .. خوبه كه بردم آخه مربيشون گفت قرار مادرا همه بيارن مربي زبان روز زبان بهشون بده .. وگرنه بيشتر دخترم ناراحت ميشد البته روز زبانشون امروزه ... ديروز عصري هم ميگفت مامان جون فرشته نيومد مهد ما ... گفتم شايد لبخند نزدي و خنده رو نبودي .. .يهوي داد زد چرا من توي مهد لبخند زدم خوش اخلاق بود .... تكليفم انجام داده بودم .. گفتم شايد ماشينش خرابه شده بود .. نه فرشته بال داره ماشين نداره .. خلاصه كه راضيش كرديم به زودي مياد نگران نباش تا ببينيم امروز چي ميشه

اما يه چند تا از شاهكارهاي خانمي رو بذارم ببينيد :

اينجا من هواسم نبوده رفته واسه خودش پفيلا درست كنه ... ولي نميدنم چرا عسل رو خالي كرده بود توي كاسه و بزور ميخواست همش بزنه

خوب اينم يه جور ذرت آماده كردنه خوبه كه دست به گاز نزده بود البته درد سر تميز كردنش موند واسه من ...

اينم يه جمعه كه باباجونش رفته بود فوتبال .. ديدم صدا مياد ... داد زدم روژين خانم داري چكار ميكني .. هيچيييييييييييي ... باز صدا اومد ولي بعدش اومد رفت توي اتاق خيالم راحت شد كه ديگه هر چي بوده تموم شده وو كارخاصي نبوده ...

بعد از چند لحظه دوباره همون صدا انگاري داشت شربت درست ميكرد گفت شايد شرك ريخته توي ليوان يا الكي داره آشپزي ميكنه ... بهش گفتم روژين خانم .. داري چكار ميكني ؟؟؟ گفتم كه هيچ كاري ... چقدر با من حرف ميزني ...هيچي هيچي هيچي ... اما من ديگه دلم طاقت نياورد و رفتم با اين مواجه شدم اين چيه ؟؟؟ شربت واسه بابا جونم از فوتبال مياد يه شربتي بخوره ... و من موندم اينكه چرا ميگن دخترا هوي مادرن خوب ببين اينجوري ديگه

داشتم ميخوابوندمش كه باباش اومد و ديگه خواب از سرش پريد باباي بردش اتاقش تا باز بخوابه منم توي اتاق خواب خودمون ولي صداشون ميومد .. بابا جون رفته بودي فوتبال ؟؟آره دخترم ... چي شد ؟؟ باز يكرديم ... نه برنده شدين ؟؟(حالا تمرين بوداااااااا) آره عزيزم ... آفرين باباي من ميدونستم تو پرنده اي .... از اون پرچما هم بهتون دادن كه روي دوشتون بندازيد ... – فكر كرده باباش رفته جام جهاني – آره بابا جون دادن ... بابا جون از اون مجسمه ا چي كه ببرين بالا بگين هوووووووووووورا اااا ... آره دادن ...از اون گردنبد بلندا هم بهتون دادن ... اينجا بود كه من توي دلم گفتم يا خدا ... الان ميگه برو بيار ببينم اونوقت نصف شب كاپ از كجا براش بياريم كه باباي زود حرف رو عوض كرد و ذهنش رو برد يه جايي ديگه ...  من متوجه ترفند بابا شدم وقتي اومد توي اتاق بخوابه بهش گفتم خوب پرونديش روي يه شاخه ديگه .. گفت چكار كنم الانه كه ميگفت برو مجسه رو بيار ببينم ... خوبه كه باباش سالي يبار ميره مسابقات فوتسال و اگه فوتباليست معروفي بود بچه ام با هر باختي كلي ناراحت ميشد

بابا جون زحمت كشيد و براي من به مناسبت بارداري و ... (فعلا نميتونم بگم ) دوتا تك پوش ناز و يه زنجير طلا با اليزابت كوچولو خريد ... مرسي عزيزم ام اين وروجك حسود هم هوس كرد كه طلاش رو به خودش آويزون كنه و هي بهونه ميگرفت كه انگشتري ندارم و اونم دستش كردم بعد از ۲ سال حسابي براش تنگ شده بود .. تو اين عكس هم اگه دقت كني انگشترش جا انداخته درش آورده بودم ولي يادش نبود كه درش آوردمترا خدا مي بيند چه قيافه اي گرفته با اين گردنبندش  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 14:58  توسط مامانی   | 

از كجا بگم از دوروز پیش يا امروز ...

 از مهد زنگ زدن كه طلا خانمي ما حالش خوب نيست و خيلي بي قرار بياين ببرينش .. رفتم ديدم بله هم تب شدديد داره هم سردرد .. يكي دو هفته پيش هم از سردردش گله و شكايت داشت .. ما گفتيم شايد داره اداي آدم بزرگها رو در مياره ... ولي ديروز تب شديد داشت و همش مي گفت سرم سرم .. برديمش اورژانس عكس واسش نوشتن و همكاري كرد گذاشت عكس بگيرن .. دكي ميگفت مشكلي نداره و يه شربت ديفن بهش داد اومديم خونه .. كم كم ديدم بوي نفساش تغيير كرد و يه حالي شد از چشماشم آب ميومد تب بر بهش دادم و دباره صبح اول وقت برديمش متخصص گفت اين عكسه به درد خودشون مي خوره اين چي  از بچه گرفتن ببريدش سي تي اسكن .. و من خدا خدا ميكردم كه اونجا اذيت نكنه و بذاره عكسش رو بگيرن .. رفتيم و بار اول روي تخت خوابيد و بعدش پاشد با گريه .. آخه خانمه خودش همه كارهاش رو انجام داد .. در حالي كه من و باباي توي اتاق بوديم .. ولي معلوم بود ترسيده و غريبي مي كنه .. گفت ببريدش واسه بي هوشي اين نميذار و به همكار بيرون از اتاقشم اشاره داد كه نمیذاره پذيرشش نكن بايد بي هوش بشه ..

خوب يكي نيست بهش بگه زن احمق خوب يكمي با بچه مهربون تر رفتار كن يكمي خوشرو تر باش تا بچه هم زياد استرس نگيرتش اه به اين پرسنل كه اصلا وقت واسه بيمار نميذارن هيچي 2 دقيقه نشد به خاطر حرف خانمه بابا هم  بغلش كرد و آوردش بيرون .. ديگه من بهش گفتم مامان حون اين يكي خانمه كه پشت دستگاست گفته .. اگه بذاره عكسش رو بگيرم يه جايزه خوشمزه بهش ميده و ببين چقدر مهربونه (خدا را شكر اون عجوله رفت ... حالا اين يكي هم نميدونستم چه اخلاقي داره ولي خوب گفتيم تا هندونه زير بغل گذاشته باشيم و اينقدر ازش تعريف كرديم با صداي بلند تا گفت آره دخترم بذار عكست رو بگيرم وگرنه آمپولت ميزنم و مي خوابونمت عكست رو ميگيرم هااااااااااااا.. اينو كه گفت روژين قبول كرد بخوابه دوباره من و بابا ي هم زودي ديديم اون خانم عجوله نيستش به اين يكي گفتيم يبار ديگه امتحان كن خوب بچه است تحملش كمه و ترسيده و اين جور حرفها كه خدا را شكر اين خانم وارد تر بود و همش به باباي ميگفت باباش شما كه پيشش هستي و مواظب دختر گلتي اين كار رو بكن اون كار رو بكن و فقط خودش يكمي دست زد به روژين و بعدش يه لباس داد باباي پوشيد و بهش گفت رو بروش وايسا و بهش لبخند بزن و باهاش حرف بزن تا من بيرون اتاق عكس بگيرم منم كه بيرون كردن .. خدا را شكر همون بار سي تي رو ازش گرفت و آورديم فوري نشون دكتر داديم گفت بله سينوساش ..... ارجاع به متخصص گوش و حلق و بيني ولي هيچ داروي خاصي بهش نداد در حالي كه سرفه هاشم ديگه بد جور شده بود و نفسشم حسابي بو ميداد يه كتوتيفن دادو يه قطره بييني و یه آزروستین اگه اشتباه نگم اسمش رو.. تا هفته بعد ببريمش ببينه تغييري كرده يا نه ؟؟ و من موندم و اينكه چرا دكي با اين وضعيت گلو و التهاب و عفونت پشت حق چرا هيچي نداد .. حتي با تعجب پرسيدم دكتر شما انتظار بهبود وضعيت دارين ميگن هفته ديگه بيارش ... ميگه خانم من كه خدا نيستم يه هفته اي خوبش كنم اونم بچه مهد كودكي كه هر لحظه با يه ويروسي در گيره بياريتش ببينم چطور شد ... حالا ببينيم  چي ميشه كه يهوي دختر ما بدون اينكه مريض باشه يا ترشحات بيني يا چيزي داشته باشه .. اينجوري سينوساش خودشون رو نشون داد خدا به خير بگذرونه ..

اما اندر احوالات تبهای روژين خانم ... دوستان قديمي ميدون كه كافي یكمي دماي بدنش تغيير كنه اونوقته كه هذيون گفتاناش شروع ميشهديشب توي خواب نشسته بود و دست ميزد كه آقاي خونه گفت پاشو كه فكر كنم تبش حسابي زده بالا ديگه حرف نميزنه اجرا ميكنه .. تبرش رو داديم و صبح موقع نماز صبح كه بيدار شديم خانمي روي تخت ما خوابيده بود به شكمم يهوي ديدم همينجوري كه خوابه داره بشكن ميزنه با هر دو دستش ... نميدونستم بخندم يا گريه كنم اينم از تب اين سري خانم ... بگذريم مريضي بچه دلم رو خون ميكنه خدا كنه هيچ بچه اي مريض نشه يا اگه شد زود خوب بشه

 

روزهاي خوشي داشتيم و ان شا.. داريم .. اينو يادگاري اينجا بنويسم كه من و باباي به كمك هم اولين كاردستي طلا خانم رو آماده كرديم ببره مهد كودك ... باباي اينقدر ميخنديد ميگفت من از اين كارها بلند نيستم تا حالا نكردم و اين حرفها منم كه فرصت طلب گفتم ياد ميگري پدري گفتن يعني چي ... ديگه بچه ات بزرگ شده ... خلاصه يه ساعت درست كرديم و فرستاديم مهد خدا كنه مربيش خوشش بياد و بزنه به ديوار تا خانمي راضي باشه آخه چند بار گفت خانمم گفته اون گل آفتاب گردونه رو نبايد توي خونه نگرش داريددددددد خانم گفته بايد انجامش بديد .. مونده بود اين فعل انجام دادن جريانش چيه كه مربيشون گفت گفتم باهاش كار درستي درست كنيد و بياريدش اين بيچاره هم هي ميخواست حالي ما بكنه ميگفت انجامش بديد یعنی چی ؟؟؟

**** سه شنبه

هنوز حال خانمی خوب نشده و تب داره اونم بطور مداوم نمیدونم واسه بچه ضرر داره یه ۲۴ ساعتی تب داشته باشه یا نه ... دیشب هم از تب نخوابیده .. حالا خوبه آز خونش خدا را شکر خوب بود و نمی خواستن نگرش دارن بیمارستان ما هم که فقط می تونیم تبش رو کنترل کنیم یوقتی زیاد نشده خدای نکرده .. وگرنه کار دیگه ای ازمون بر نمیاد .. هیچی نخوره .. امروز با هزار قول و عده وعید ۲ قاشق سوپ بهش دادم و یه بند انگشت شیر که گلاب به روتون همه رو ... حال نداره راه بره از دیشب تا حالا یجا دراز کشیده و فقط یبار پاشده رفته دستشویی ... ویتامین راه رفتن و فضولیش کم شده به بابا گفت من رو بغل کن راه برو.. بابا هم اطاعت امر کرد اما همین که یه طول اتاق پذیرایی رو رفت گفت وای سم داره گیج میره من و بذار روی زمین دراز بکشم و منننن زدم زیر الهی بمیرم بچه ام آب شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:32  توسط مامانی   | 

كسي ميدونه اين نقاشي چرا پا نداره ؟؟؟؟

دوباره فرشته مهربون به روژين خانم لطف داشتن و يه چيزي زير بالشتش گذاشته بود كه ما هم انگار كه نه انگار فرشته رو ميشناسيم ذوق كرديم بابا جون : نميدونم چرا اين فرشته مهربون فقط واسه روژين هديه مياره ... زير بالشت من هيچ وقت چيزي نميذاره حتي يه آدامس خرسي ...

-  من ميدونم

- چرا دخترم ؟؟

- واسه اينكه اون روزي زدي توي ق و م بوليم ... و كار خيلي خيلي بدي كردي فرشته هم ديده و فهميده ... برات هيچ وقت چيزي نمياره

قيافه بابا ديدني بود

داشت شعر پرچم ايران رو ميخوند به اونجايي رسيد كه ميگه ... رنگ قرمزش.. هم رنگ خورشيد  ..نشانه اي از نشاط و اميد... هنوز ادامه نداده بود با يه قيافه خيلي با مزه و ابرو هاش رو در هم كرد و گفت مامان جون نشانه اي از يعني چي ؟؟ وقتي من براش توضيح دادم شروع كرد بقيه اش رو خوندن الهي قربونتتتتتتتت برم مادر

ديشب گير داده بود مامان بده فندقي رو بغل كنم و در نتيجه بغل كرد با روش خودش فقط قبلش خبر داد و يه باري كوبيد روي شمم كه فندقي نگام كن ميخوام بغلت كنم

يبار هم وقت خواب هوس كرد ببوستش ...و باز من و باباي ازش تعريف كرديم به چه دختر خوبي ... چقدر فندقي رو دوست داره و به به چقدر روژين خانمي مهربونه ... به به و چه چه

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

اما در مورد اينكه فعلا يه تصميماتي گرفتم بايد بگم كه بعضي ها سخت انتقاد كرده و پيشنهاد هم داده بودن كه مثلا قبلش خبرش كن مثلا قبل از رفتن بهش بگو مثلا زنگ بزن بگو ۵ ديقيه ديگه بيا و هزار تا پيشنهادديگه كه لطف داشتن و از طرفي هم انتقادشون رو كه ميگن اين بچه هاي آپارتماني و تنها لازم دارن با هم باشن ... مرسي دوستان ولي فعلا نه ... چون همه روشهاتون قبلنهاااااااااااا امتحان كرده بودم اما با شكست مواجه شده بودم فعلا تخفيفي كه تونستم بدم اينه كه دوستاش بيان .. هر چند بازم وقت خدا حافظي يكمي بد قلقي كرد ولي بقول دوستان بهتراز هيچي

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

اما در مورد اينكه بعضي وقتا بهم ميگه دوست ندارم (بهتره بگم بيشتر وقتا ) و گفته بودم كه من خيلي ناراحت ميشم از اين جمله بعضي از دوستان گفتن بي تفاوت باش .. بعضي ها گفتن عيبي نداره تو بجاش بگو دوست دارم ولي بعضي ها گفتن كه تو هم مثل خودش بگو دوست ندارم .. يا بگو ميرم مامان يكي ديگه ميشم .. و اينجوري بهش بگو به خودش مياد و ديگه باهات اينجوري حرف نميزنه ... ولي من دلم نمياد اينجوري بگم ... فكر ميكنم وضع رو بدتر ميكنه... يه نفر ميگفت بهش بگو ميرم مي ميرم ديگه مامان نداشته باشي .. بچه من اين رو بهش ميگم زار زار گريه مي كنه و قدرم رو ميدونه .. ولي فكرشم واسم وحشتناكه كه به دخترم اينجوري بگم ... چند نفري اصرار دارن اينبار اينجوري رفتار كن ... ته دلم راضي نيستم كه ناراحت بشه و اينجوري بخواد بگم دوستم داره ... شما ميگيد چكار كنم... به حرف اين چند نفر گوش كنم يا نه

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

در مورد اون نقاشي كه پا نداره ... خوب معلومه ديگه نشسته پاهاش معلوم نيست اون سبزها هم گوشواره هاشه

یادم باشه امروز سه ساله که از آغاز راه رفتنت گذشته ... درست ۱۵ آذر ۸۶ بود که اولین قدمهای زندگی رو برداشتی عزیزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 9:49  توسط مامانی   | 

خیلی وقت بود که خانمی گیر داده بود من رو ببرید دریا ... ما هم هی الان هوا گرمه صبر کن الان وقتش نیست از سر گذروندیم تا اینکه هفته پیش خیلی بهونه گرفت یادمه ظهر بعد از ناهار براش قصه میگفت و دلقک بازی در میآوردم توی تخت تا شاید بخوابه و باباجونش هم کمی استراحت کنه ... برگشت بهم گفت مامان جون خودت رو زیاد خسته نکن وقتی از خواب بیداری شدیم خواستیم بریم دریا جون نداری بازی کنی هاقیافه من بعد از اون همه تلاش و داشتن پلکهای سنگین بعد از ناهار خوشمزه دیدنی بودبلاخره از خواب بیدار شدیم از اونجایی که خواب هیچوقت چیزی رو از ذهن عروسک ما پاک نکرده و نمیکنه ... دیگه شب شده بود بردیمش این پارک ... که گفتیم یکمی هم حیون ببینه همسری یه نگاه به من کرد و یه چشمک زد گفت تا هفته دیگه ول کن نیست این از مهر تا حالا گیر داده بیا یه نقشه شوم اجرا کنیم .. بهش القا کنیم اینجا دریاست منم موافقت خودم رو اعلام کردم .. هی گفتیم به به عجب دریایی .. به به چه دریایی .. تا باورش بشه که بابا جون بهش گفت : روژین خانم داری به پرنده ای دریا نون میدی ؟؟--- نه بابا جون ... چرا دیگه اینجا مگه دریا نیست اینم پرنده اش ... خودت گفتی منو ببرید دریا ... زل زد به دور دورا و بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت : من گفتم منو ببرید یه دریااااااای که کشتی هم داره و بزرگه ... نه خونه مرغابی ها .. خونه غازها ...و ما موندیم و یه عملیات شکست خورده

 

و اینجوری شد که ما امروز صبح رفتیم ساحل تر و تمیزی که من دوستش دارم... جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت واسه خودم کنار ماشین جا پهن کردم و دراز به دراز لم  دادم و روژین خانمی هم کلی بازی کرد و هی می رفت و میومد میگفت میخواد دریا منو رو بگیره خیس کنه وقی یهوی موج میزنه اینه میگه و فرار میکنه از دست موجها یادمه قشم هم که رفته بودیم همینطور بود تا موج میزد مسابقه ای فرار میکرد ازشون و بابا جون هم هی خورد و هی نشست و هی با روژین خانمی چاله چوله کندن و بعدش رفتن قایق سواری و من موندم و از ساحل نگاهش میکردم ... خدایش دل تو دلم نبود مردم تا اومدن آخه آقاهه واسه جلب مشتری اومد نزدیک و هی مانور میدادو قایق رو کج و ماوج میکرد این بابا جون هم که عاشق این هیجانات منم هی صلوات می فرستادم و ائمه رو صدا میزدم 

 

 از اونجایی که همه مردم اون وقت روز رفته بودن خرید ساحل خلوت بود ما هم که اصلا نیت خرید نداشتیم

اینجا در حال در و کردن حرکات موزن از خودشه از خوشحالی که دوباره آوردیمش دریا ... آخه وقتی میخواستیم بریم ناهار بخوریم ناراحت بود که داریم میریم خونه بهش گفتیم نه میریم رستوران دوباره بر میگردیم دریا  

الهی قوربونت بشم عزیزززززم

به نگاه های  بابا جون دقت کنید... تو عالمه خودشه ... دنباله یه اسب بیکار میگشت که صداش کنه و یه سواری ازش بگیره

تا اینکه بلاخره عقاب کوچک ما سوزه مورد نظر رو دید

بابا .. بابا جون... اون یکی بیکار شد واسه اون یکی سوت بزن بیاد 

 

خدا را شکر همه چیز خوب بود و خوش گذشت .. بجز یکی مورد که یکمی اعصاب باب جون رو بهم ریخت و حسابی خسته اش کردتا اینکه اومدیم خونه و داشتیم حسابی حرف خوش خوشونکی امروز رو میزدیم که دختر همسایه اومد و خواست روژین خانمی بره خونشون و باهاش بازی کنه منم اجازه دادم .. که ای کاش اجازه نمیدادم... آخه من نمیدونم این دخترا چرا جدا شدن و وقت اینه که برگرده خونه خودش رو نمیفهمه بعد از ۱ ساعتی بازی گفتم زشته دیگه بسه باباش رفت که بیارتش مگه اومد دوباره همون مراسم همیشگی رو داشتیم از ۹ تا ۱۰ گریه کرد اینقدر گریه کرد که چشماش قرمز شد و طبق معمول الانم با من قهره و مصوب تمام این قهر و گریه هاش رو من میدونه .. در حالی که وقتی اومد خونه و باباجون بهش گفت شام خوردی می برمت پایین بلوک بازم بازی کنی ولی انگار بازم دلش از چیزی پر بود و بهونه و نق و گریه ... تا اینکه منم ناراحت شدم و رفتم گفتم میخوای گریه کنی برو اتاقت ... خوب زور میگه نه حرف بابا رو قبول  میکنه ...نه خواسته معقولی داره -- میگفت همون دوستش بیاد تا با هم بریم پایین بازی کنیم .. خوب اون دخترک هم دوست نداشت بیاد پایین -- نه با وعده وعید های من و بابای آروم میشد منم زدم به سیم آخروبردمش اتاقش گفتم تا اروم نشدی بیرون نیا .. البته بعدش که کمی گذشت با صدا زدنش که بیا کمک هم شام رو آماده کنیم .. سعی کردم جو رو عوض کنم ... اما خانم همه چیز رو از چشم من میدید .. اومد و مستقیم رفت سراغ بابا جونش ... خوبه که من صداش کردم ولی اصلا به این چیزا توجه نمیکنه ... همچین می چسبید به بابا که انگار نه انگار باباجونش باعث گریه هاش شده کلا فرقی نمیکنه چه کسی بیاد بعدش بخواد بره خونشون چه خودش بره خونه کسی وقت برگشتنش که باشه این آشوب ها و جنگ ها رو داریم و تمام خوشی که بهشون گذشته زهر مار میشه منم دیگه واقعا میمونم چرا اینکار ها رو میکنه .... یه تصمیمی گرفتم خیلی عجیب ولی حتما عملیش میکتم .. از این به بعد اجازه نمیدم نه دوستی وارد خونه ما بشه نه خودش خونه دوستش بره یک کلام ختم کلام تا بزرگ بشه و یاد بگییره که وقتی بهش میگم بیا خونه یا دوستت باید بره خونشون این قشرق ها رو بپا نکنه 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 امروز یه تولد مجازی هم دعوت بودیم ... ان شا.. ۱۲۰ ساله بشی ستایش جون

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:52  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس