

|
|
|
|
يادم باشه كه خدا چقدر دوستم داره و يادم باشه كه خدا هواي بنده هاشو داره .. خدايا شكرت ديشب خوابيده بودم ... يهوي ترسيدم احساس كردم كه يه چيزي مثل مارمولك زير بدنم نگو تو وروجك بودي اينجوري اذيتم كردي ... بيدارم كردي و فهميدم دلت براي بابا جونت تنگ شده رفتم آوردمش پيش خودم تا بلاخره آروم گرفتي و خوابيدي .. خيلي دلم ميخواد زودتر بغلت كنم جيگر مامان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 9:49 توسط مامانی
|
|
||