خیلی وقت بود که خانمی گیر داده بود من رو ببرید دریا ... ما هم هی الان هوا گرمه صبر کن الان وقتش نیست از سر گذروندیم تا اینکه هفته پیش خیلی بهونه گرفت یادمه ظهر بعد از ناهار براش قصه میگفت و دلقک بازی در میآوردم توی تخت تا شاید بخوابه و باباجونش هم کمی استراحت کنه ... برگشت بهم گفت مامان جون خودت رو زیاد خسته نکن وقتی از خواب بیداری شدیم خواستیم بریم دریا جون نداری بازی کنی ها
قیافه من بعد از اون همه تلاش و داشتن پلکهای سنگین بعد از ناهار خوشمزه دیدنی بود
بلاخره از خواب بیدار شدیم از اونجایی که خواب هیچوقت چیزی رو از ذهن عروسک ما پاک نکرده و نمیکنه ... دیگه شب شده بود بردیمش این پارک ... که گفتیم یکمی هم حیون ببینه
همسری یه نگاه به من کرد و یه چشمک زد گفت تا هفته دیگه ول کن نیست این از مهر تا حالا گیر داده بیا یه نقشه شوم اجرا کنیم .. بهش القا کنیم اینجا دریاست
منم موافقت خودم رو اعلام کردم .. هی گفتیم به به عجب دریایی .. به به چه دریایی .. تا باورش بشه
که بابا جون بهش گفت : روژین خانم داری به پرنده ای دریا نون میدی ؟؟--- نه بابا جون ... چرا دیگه اینجا مگه دریا نیست اینم پرنده اش ... خودت گفتی منو ببرید دریا ... زل زد به دور دورا و بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت : من گفتم منو ببرید یه دریااااااای که کشتی هم داره و بزرگه ... نه خونه مرغابی ها .. خونه غازها ...و ما موندیم و یه عملیات شکست خورده 

و اینجوری شد که ما امروز صبح رفتیم ساحل تر و تمیزی که من دوستش دارم... جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت واسه خودم کنار ماشین جا پهن کردم و دراز به دراز لم دادم و روژین خانمی هم کلی بازی کرد و هی می رفت و میومد میگفت میخواد دریا منو رو بگیره خیس کنه وقی یهوی موج میزنه اینه میگه و فرار میکنه از دست موجها یادمه قشم هم که رفته بودیم همینطور بود تا موج میزد مسابقه ای فرار میکرد ازشون
و بابا جون هم هی خورد و هی نشست و هی با روژین خانمی چاله چوله کندن و بعدش رفتن قایق سواری و من موندم و از ساحل نگاهش میکردم ... خدایش دل تو دلم نبود مردم تا اومدن آخه آقاهه واسه جلب مشتری اومد نزدیک و هی مانور میدادو قایق رو کج و ماوج میکرد این بابا جون هم که عاشق این هیجانات
منم هی صلوات می فرستادم و ائمه رو صدا میزدم

از اونجایی که همه مردم اون وقت روز رفته بودن خرید ساحل خلوت بود ما هم که اصلا نیت خرید نداشتیم 

اینجا در حال در و کردن حرکات موزن از خودشه از خوشحالی که دوباره آوردیمش دریا ... آخه وقتی میخواستیم بریم ناهار بخوریم ناراحت بود که داریم میریم خونه بهش گفتیم نه میریم رستوران دوباره بر میگردیم دریا

الهی قوربونت بشم عزیزززززم

به نگاه های بابا جون دقت کنید... تو عالمه خودشه ... دنباله یه اسب بیکار میگشت که صداش کنه و یه سواری ازش بگیره 

تا اینکه بلاخره عقاب کوچک ما سوزه مورد نظر رو دید 

بابا .. بابا جون... اون یکی بیکار شد واسه اون یکی سوت بزن بیاد

خدا را شکر همه چیز خوب بود و خوش گذشت .. بجز یکی مورد که یکمی اعصاب باب جون رو بهم ریخت و حسابی خسته اش کرد
تا اینکه اومدیم خونه و داشتیم حسابی حرف خوش خوشونکی امروز رو میزدیم که دختر همسایه اومد و خواست روژین خانمی بره خونشون و باهاش بازی کنه منم اجازه دادم .. که ای کاش اجازه نمیدادم... آخه من نمیدونم این دخترا چرا جدا شدن و وقت اینه که برگرده خونه خودش رو نمیفهمه بعد از ۱ ساعتی بازی گفتم زشته دیگه بسه باباش رفت که بیارتش مگه اومد دوباره همون مراسم همیشگی رو داشتیم از ۹ تا ۱۰ گریه کرد اینقدر گریه کرد که چشماش قرمز شد و طبق معمول الانم با من قهره و مصوب تمام این قهر و گریه هاش رو من میدونه .. در حالی که وقتی اومد خونه و باباجون بهش گفت شام خوردی می برمت پایین بلوک بازم بازی کنی ولی انگار بازم دلش از چیزی پر بود و بهونه و نق و گریه ... تا اینکه منم ناراحت شدم و رفتم گفتم میخوای گریه کنی برو اتاقت ... خوب زور میگه نه حرف بابا رو قبول میکنه ...نه خواسته معقولی داره -- میگفت همون دوستش بیاد تا با هم بریم پایین بازی کنیم .. خوب اون دخترک هم دوست نداشت بیاد پایین -- نه با وعده وعید های من و بابای آروم میشد منم زدم به سیم آخروبردمش اتاقش گفتم تا اروم نشدی بیرون نیا .. البته بعدش که کمی گذشت با صدا زدنش که بیا کمک هم شام رو آماده کنیم .. سعی کردم جو رو عوض کنم ... اما خانم همه چیز رو از چشم من میدید .. اومد و مستقیم رفت سراغ بابا جونش ... خوبه که من صداش کردم ولی اصلا به این چیزا توجه نمیکنه ... همچین می چسبید به بابا که انگار نه انگار باباجونش باعث گریه هاش شده
کلا فرقی نمیکنه چه کسی بیاد بعدش بخواد بره خونشون چه خودش بره خونه کسی وقت برگشتنش که باشه این آشوب ها و جنگ ها رو داریم و تمام خوشی که بهشون گذشته زهر مار میشه
منم دیگه واقعا میمونم چرا اینکار ها رو میکنه .... یه تصمیمی گرفتم خیلی عجیب ولی حتما عملیش میکتم .. از این به بعد اجازه نمیدم نه دوستی وارد خونه ما بشه نه خودش خونه دوستش بره یک کلام ختم کلام تا بزرگ بشه و یاد بگییره که وقتی بهش میگم بیا خونه یا دوستت باید بره خونشون این قشرق ها رو بپا نکنه

امروز یه تولد مجازی هم دعوت بودیم ... ان شا.. ۱۲۰ ساله بشی ستایش جون

