

|
|
|
|
|
مامان جون... بله عزيزم .. يه زنگ به عزيزجونم ميخوام باهاش حرف بزنم... چكارش داري ؟؟ تو زنگ بزن ... خوب چكارش داري ؟؟؟ من ديروز باهاش حرف زدم حالشون خوب بود ... اهههههههههه خوب بهت ميگم زنگ بزن ديگه من كه نبايد كارش داشته باشم بايد دوستش داشته باشم از بسكه اين ماه بي تابي كرد واسه مامانم اينا ... ديروز بابا جونش برد و گذاشتش خونه عزيز جونم .. انگار خونه شده واسم زندان ... صداي تيك تيك ساعت اذيتم ميكنه .. همش دنبال يه موقعيت بودم يكمي خونه رو صفا بدم اما حالا كه عروسكم نيستش .... دستم نميره كه وسايلش رو جمع كنم و مرتب كنم ... اي كاشكي زود فردا بشه و ديدارها تازه بشه دوتا سي دي بن تن براش خريدم از بسكه ميگفت ... من كه تا حالا نديدمش اين كارتون رو ولي خودش خيلي تعريف ميكنه و ميگه نوين و محمد قبادي و محمد امين دارن .. باباي هم براش ۱ و ۲ رو خريده ... فكر كنم خيلي پسرونه باشه آخه همش كساني كه دارن پسرن چند روز پيشا ميوه شسته بودم گذاشته بودم روي كابينت يكمي گرم بشه آخه خيلي خنك بودن توي يخچال ديدم يهوي داره با يه ذوق و شوقي با صداي بلند از توي آشپزخونه مياد و ميگه مامان مامان ...جونم عزيزم ...اينا كيلو بودن يا چي ؟؟؟ منو ميگي پكيدم از خنده و باز چند روز بعد اين جريان راجب نارنگي پيش اومد ... مامان جون چرا امروز برام نارنگي نذاشتي توي مهد بخورم ... خوب عزيزم يه دونه بود گفتم اومدي خونه بخورش .. مگه دوستات اورده بودن ؟؟؟ نه .. نوين آيلين مهتاب .. محمد ...... نداشته بودن ولي من كه بايد يكي داشته باشم بخورم نشونشون بدم روز جمعه دوستش اومده بود خونه ما و يهوي همينطور كه روي مبل نشسته بود برگشت گفت مامانم ميخواد برام ني ني بياره اسمش رو ميذاريم ساغر يا عليرضا ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 10:30 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر همسایه اومده بود خونه مون و روژین خانم اونو دعوت کرد به نقاشی (داشتین که مردم دوستاشون رو به چی دعوت میکنن و دخترک ما به چی )دوستش گفت ... روژین تو خیلی نقاشی میکشی و خیلی کتاب نقاشی داری ؟؟؟ روژین خانم هم با یه اعتماد به نفسی و در حالی که سرش پایین بود گفت:که خوب آره آخه من نقاشی دوست دارم واسه همینه که کتاب هام رو رنگ میکنم و نقاشی میکشم و هدیه میدن .. اصلا میدونی چیه ؟؟؟ من خیلی به نقاشی علاقه دارممممممم من قیافه من که در اتاق دیگه بودم دیدنی بود دیشب رفته بود سر یخچال و یه جعبه شیرینی خامه ای رو برگردونه بود روی موکت جلوی یخچال همینجور که بابا داشت غر میزد و کمک من جمع میکرد دیدم خانم داره میخنده بهش گفتم روژین خانم بابا جون داره با شما دعوا میکنه و میگه کارت اشتباه بوده بعدش تو میخندی .. نباید بخندی ... دیدم یهوی چشماش برقی زد و رفت سر خوردنش ... حالا خوردنش هم جریان داره همینجوری که نمیخوره یه دونه میذاره توی پیشدستی و با قاشق کوچولو با یه لیوان شیر توی اتاق پذیرایی داشت خودش رو تحویل میگرفت... اصولا اگه یه چیزی بخواد تا جایی که بتونه خودش مهیا میکنه مخصوصا اگه خوراکی باشه این میشه که یا کشو کابینت رو برای برداشتن قاشق از جا در میاره و میندازه رو پاش .. یا جای قاشق چنگالی روی کابینت رو بر مگردونه واسه برداشتن یه چنگالی یا چاقویی یا شیری رو واژگون میکنه واسه خوردن یه لیوان شیر چند روز هوس کرده بود و گیر داده بود که من میخوام فندقی رو بغل کنم... و ما هم به زور راضیش کردیم که دستت رو بنداز دور .... شاید بتوانی احساس بغل کردن بکنی .. اینم یه نوع هوس دیگه وباز چند روز قبل تردیدم با مشت میکوبه توی شمم .. مامان حون چرا اینکار رو میکنی .. نی نی دردش میاد ...خوب داریم باکلی باهاش بازی میکنم .. با کی ؟؟با گلی
اردیبهشت ۸۹-پدیده شاندیز - بقول خودش هدیده از بسکه این چندروزه شعر اسمش چی بود پدیده رو میخونه خدایش خیلی قشنگ میخونه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 7:44 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بقول روژين خانم دريا ... ولي شما بدونيد تالاب بين المللي ش.ادگان چند وقته گير داده من رو ببريد دريا ... من رو ببريد دريا ... ما هم ميخوايم ببريم ولي تو اين هواي گرم فكر نكنم كار درستي باشه .. حالا اگه بشه ميخوايم آخر آبان كه هوا كمي بهتره ببريمش دريا همينجور كه كنار اين آب راه مي رفتيم تا يه جايي تميزي پيدا كنيم خانم دست بزنه به آب يهوي ديد كه يه مرغ ماهي خوار بيچاره اي رو با تير زندن و دو تيكه شده بود ... برگشت گفت واي ماماني نگاه چرا پاهاش از تنش جدا شده ... گفتم با تير زدنش .. كه باباش رسيد برگشت گفت باباي نگاه اين مرغ ماهي خوار رو با تير زدن كشتن ... بابا: كي اينكار رو كرده ؟؟؟ خوب معلومه ديگه شكارچيان چند روز پيش روي شمم باباي دراز كشيده بود تي وي ميديد كه يهوي با تعجب بلند شو گفت : واااااااي باباي شما هم تو شكمت فندقي داري روز جمعه اي داشتيم كمد رختخواب ها رو مرتب ميكرديم كه خانم پتوي ۲ سال پيشش رو ديد از قضا عكس پو هم روشه و خانم هم كه عاشق اين شخصيت كلي خوشحالي كردو تا ما كارمون رو ميكرديم خانم هم اين پتو رو مرتب ميكرد صافش ميكرد ... آخراي كار گفتم مامان جون بده بذارمش زير بقيه رو دست نمونه خراب ميشه ها ... نه ميخوام وقتي فندقي به دنيا اومد بدم بهش بكشه روش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 13:25 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين چيه ؟؟؟ خودم ميگم نميخواد زياد فكر كنيد و اه واه كنيد ... روژين خانم در يك عمليات خيلي سري رفته سر يخچال و تا تونسته از كرم كالامين ماليده روي پنير و حسابي خوشججججججججلش كرده در راستاي آشتني كنون و ارتباط برقرار كردن با مربي جديدش .... يه روز يه فكري به ذهنم رسيد و گفتم خانم مربيتون زنگ زده به من و خيلي از شما تعريف كرده و يه چيزاي گفته ... با تعجب نگاه كرد و گفت كيه ؟؟ گفتم خانم مربي ... پرسيد خانم م... بله عزيزم .. چي گفته بهت ؟؟؟ گفت روژين خانم خيلي دختر خوبي و بوده و سر صف و يه شعر خوشگل واسه بچه ها خونده .. چي خونده بوي عزيزم .. من نه نخوندم .. چرا عزيزم خودش گفت يه شعر خونده بودي ... بهم گفت بخاطر اينكار خوبش بهش يه جايزه براش بخرم ... آها شعر تلفن رو خوندم
يكش گل و ...اون يكي رنگين كمان و اون يكي هم يه هواپيماست ديشب داشتم از روي يه كتابي به روژين خانم ياد ميدادم كه چي از چي درست ميشه به عكس كباب كه رسيدم ... مامان جون كباب از چي درست ميشه ؟؟؟ از ماهي تابه من از ماهي تابه ديگه .. نه عزيزم از گوشت گاو نخيرم مگه نه تو از ماهي تابه كباب بهم ميده ... كباب از ماهي تابه است
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 9:4 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت 21:10 توسط مامانی
|
|
||