Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers چند روزی قبل تر ...

دختر همسایه اومده بود خونه مون و روژین خانم اونو دعوت کرد به نقاشی (داشتین که مردم دوستاشون رو به چی دعوت میکنن و دخترک ما به چی )دوستش گفت ... روژین تو خیلی نقاشی میکشی و خیلی کتاب نقاشی  داری ؟؟؟ روژین خانم هم با یه اعتماد به نفسی و در حالی که سرش پایین بود گفت:که خوب آره آخه من نقاشی دوست دارم واسه همینه که کتاب هام رو رنگ میکنم و نقاشی میکشم و هدیه میدن .. اصلا میدونی چیه ؟؟؟ من خیلی به نقاشی علاقه دارممممممم

من قیافه من که در اتاق دیگه بودم دیدنی بود

دیشب رفته بود سر یخچال و یه جعبه شیرینی خامه ای رو برگردونه بود روی موکت جلوی یخچال همینجور که بابا داشت غر میزد و کمک من جمع میکرد دیدم خانم داره میخنده بهش گفتم روژین خانم بابا جون داره با شما دعوا میکنه و میگه کارت اشتباه بوده بعدش تو میخندی .. نباید بخندی ... دیدم یهوی چشماش برقی زد و رفت سر خوردنش ... حالا خوردنش هم جریان داره همینجوری که نمیخوره یه دونه میذاره توی پیشدستی و با قاشق کوچولو با یه لیوان شیر توی اتاق پذیرایی داشت  خودش رو تحویل میگرفت... اصولا اگه یه چیزی بخواد تا جایی که بتونه خودش مهیا میکنه مخصوصا اگه خوراکی باشه این میشه که یا کشو کابینت رو برای برداشتن قاشق از جا در میاره و میندازه رو پاش .. یا جای قاشق چنگالی روی کابینت رو بر مگردونه واسه برداشتن یه چنگالی یا چاقویی یا شیری رو واژگون میکنه واسه خوردن یه لیوان شیراما حاضر نیست ما رو صدا بزنه ... یکی نیست بگه دختر مگه ما نامادریت هستیم بهت نمیدیم خوب بیا ازمون کمک بخواه ... چطور وقتی آب میخواد دم به دقه میای میگی لطفا آب بده ولی واسه این چیزا که پشتش خرابکاری ....سراغی از ما نمیگیری ... بگذریم خانم باجی از خودش پذیرایی کرد و بعد از یه نیم ساعتی که فکر کنم دوباره شکمش صدا داده بود من پای کامی بودم دیدم از دور داره میگه مامان جون ناراحتی ؟ منم اصلا توی هواسم نبود میخواد چی بگه یعنی حسس ششم کار نمیداد اون لحظه گفتم نه عزیزم .. اومد گفت : مامان جون پس خوشحالی ؟؟گفتم نه.. خوب پس چی هستی ؟؟ گفتم هیچی ... خوب اینجوری که نمیشه یا ناراحتی یا خوشحال... برگشتم بهش بگم خیره ... باز چی شده .. یهوی دیدم یه کاکائو دستشه ... - قابل توجه یعنی اینارو من قایم کرده بودم در بلند ترین نقطه ای که به ذهنم می رسیییییید و اوناهم توی گرما آب نمیشدن- تا دیدم دستش از حرفم پشیمون شدم و گفتم الان که این رو دیدم دستت ناراحت شدم .. شما مگه تازه شیرینی نخوردی این چیه ... خوب کاکائو دیگه از اونا که قایمش کرده بودی هااااااا من پیداش کردم ...منخوب حالا واسه چی میخواستی بدونی من نارحتم یا خوشحال ... آخه اونجا که داشتی موکت رو تمیز میکردی ... من شیرینی ها رو ریخته بودم یادم رفت بپرسم تو از دستم ناراحتی یا خوشحال حالا یادم اومد و باز هم منبازم خوبه بعد از نیم ساعت یادش افتاد مادری داشت و بره از احساساتش بپرسه

چند روز هوس کرده بود و گیر داده بود که من میخوام فندقی رو بغل کنم... و ما هم به زور راضیش کردیم که دستت رو بنداز دور .... شاید بتوانی احساس بغل کردن بکنی .. اینم یه نوع هوس دیگه  

وباز چند روز قبل تردیدم با مشت میکوبه توی شمم .. مامان حون چرا اینکار رو میکنی .. نی نی دردش میاد ...خوب داریم باکلی باهاش بازی میکنم .. با کی ؟؟با گلی گلی کیه ؟؟ گلی نی نی منه که تو شکممه دیگه مگه نمیدونی منم گلی دارم

 

 

اردیبهشت ۸۹-پدیده شاندیز -

 بقول خودش هدیده از بسکه این چندروزه شعر اسمش چی بود پدیده رو میخونه خدایش خیلی قشنگ میخونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 7:44  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس