

|
|
|
|
|
بعد از اندی اومدیم امروز اراده کنیم و آپ کنیم اوضاع دل و دماغمون ریخته بهم و با آقای خونه قهر و ناز فروشی و اونم که طبق معمول نمیخره .... من نمیدونم چه سری وقتی آشتی هستیم و مسئله ای بینمون نیست آقا بیشتر هوای من رو داره اما کافی یکم کدورت پیش بیاد با این کارهای که میکنه کینه روبیشتر میکنه حالا که باید بیاد ناز بخره به روی خودش نمیاره بگذریم من خوبم . روژین خوبه . بابای که از همه بهتره .... البته ناگفته نماند روژین هنوز سرفه هاشو داره چند بار بردمش دکتر فقط کتوتیفن دادن هی میگن هیچی نیست حساسیت خوب میشه ... بابا یکی به این دکترا حالی کنه گلوی بچه خلط داره بخدا سرفه میکنه تف میکنه خلط داره اما اوناکورن و هی میگن نه .... از دست این دکترا اون هفته شب موقع خواب دو سه باری بیدار میشد آب گلوش رو هم نمیتونست قورت بده روز تعطیلی بود با بابا رفت دکتر بازم همون دارم تو ییخچال ۴ تایی انبار کردیم هر کی خواست بگه براش میفرستیم دریغ از یه سرماخوردگی یا آنتی بیوتیک یا دیفن هیدرامین تا اینکه ۲ شنبه خیلی عصبانی بودم و مستقیم از سرکار که اومدیم خونه بردمش دکتر به دکتر گفتم اول به حرفهای من گوش کن بعد گلوش رو نگاه کن - نیست تا میری دکتر بچه رو می بینن شروع به نوشتن میکنن بعضی ها قربونشون برم همینجوری مینویسن من نمیدونم روژین که از نظر ظاهری هیچیش نیسست حتی آب ریزشم نداره تب نداره صداشم خروسکی نیست این دکترا از کجا میفهمن بدون اینکه گلوی بچه رو نگاه کن چی تجویز کنن بعد از تجویز هم که من میگم ببینید می بینن اما هیچ تغییری توی نسخه نمیدن به عبارتی میگن مادر گرامی شما غ ل ط میکنی به ما میگی گلوی بچه ام رو نگاه کن - روزین رو سفت گرفتم توی بغلم و بهش گفتم تا مامان نگفته دهنت رو باز نکن یه جوری که معلوم بود از دست یه قاتل بچه ام رو قایم کرده بود به دکتر گفتم لطفا چوبتون رو بذارید اون طرف اول به حرفهای من گوش کنید بیچاره شوکه شد اما به محض اینکه دیدش گفت کی گفته آنتی بیوتیک نمیخواد گفتم اینها سوابقشم توی دفترچه اش هست نگاه کنید من شنبه شب بردمش اورژانس اینو تجویز کرده خدا خیرش بده دارو های دیگه ای داد و البته تاکید داشت قبلی رو هم استفاده کنه حالا وضعیت گلوش کمی بهتره ... ** اما از عروسک ناز خودم ماشا... خانمی شده فکر کنم از نشانه های ۳ سالگی باشه میره توی اتاق خودش و واسه خودش کتاب میخونه باورتون میشه درست همیشه اینکار رو نمیکنه اما همین که فاصله زمانی این اتفاق کم هست برای من جای شکر دراه میگن کاچی بعض هیچی همچنان به ساختن اون سازه های عجق وجقش ادامه میده گاهی اوقات نیم ساعتی بهشون ور میره ... قروبنش برم خیلی خیلی شیرین زبون شده جوری که باباش مدام بهش میگه روژین ماشا...خیلی شیرین زبون شدی ها البته این زبون ریختش وقتی از خواب بیدار میشه خیلی بیشتره و یه ریز حرف میزنه از خوابهای که دیده گرفته تا نظر دادن درمورد اتاقش فداش بشم چهارشنبه شب از روی تختش افتاد پایین و لبش خون اومده و خون مردگی توی لبش ایجاد شده حالاهمش دعا میکنم زودتر خوب بشه و تا وقت تولدش توی عکساش معلوم نباشه ۱۱ جشن مهد کودک و ۱۵ که تولد خودشه بابا اصرار داده ۱۳-۱۴ که میلاد هم هست واسش یه تولد کوچولو بگیرم اما من دلم نمیخواد شاید به یه کیک کوچولو سه نفره خاتمه اش بدم نپرسید چرا شاید دلایلم براتون خنده دار باشه پس بماند ..
فدات بشم با اون لبت مادر ** یه خاطره هست تا یادم اومده براتون تعریف کنم ماه گذشته بود خانمی مدام میپرسید در مورد وقتی کوچولو بودم منم واسش تعریف کردم قنداقت میکردیم و دوست داشت بدونه چطوری منم عملی نشونش دادم البته از انگشت باباش نمی شه گذشته که الحق خوب نقش شیشه شیر رو بازی کرد
خنده داره نه ... من که کلی خندیدم نی نی کوچولوی من که بزور توی بغل میگرفتمش حالا اینقدر بزرگ شده که با چادر قنداقش می کنیم و من نمیتونم سرشو بذارم روی شونه هام مثل اونموقع لالاش کنم دیروز درحالی که تلویزیون داشت عصر یخبندان ۳ رو نشون میداد روزین رو نشوندم و موهاشو گیس کردم میگن نباید به یکی رو دادم برا این چیزاست دیگه تا فرصت پیدا میکنم دست بکار مشم میگه مامان ، مگه بابای فیله ؟ نه عزیزم بابای باباست آدمه مگه من فیلم ؟ نه عزیزم تو هم آدمی دختر منی .. بین دوتا پا داری راه میری - قابل توجه دانشمندان محترم اینم یه تعریف جدید از آدمیت بود - مگه تو فیلی ؟ نه عزیزم - دور از جونم - پس چرا گفتی این بچه فیل مثل من خوبه و خودش راه میره ... دیگه حرفی واسم نموند - غلط کردم دخترم ببخشید این همه سوال پرسیدی که به این نتیجه برسی فدات شم
اسفند که میشه دلم میخواد هر روز کیک بپزم و بوش فضای خونه رو پر کنه فردا که سالگرد ازدواج و دو هفته دیگه هم سالروز میلاد عروسکمه دلم میخواد تمام خونه آذین بندی بشه تا عید ....
اما چکنم با این رژیم گرامی بعدا میام بازم مینویسم الان روژین خانمی فضولی میکنه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ساعت 15:10 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اول هرکی که من و روژین خانم رو دوست داره یه خدارا شکر بگه تا شرح ماجرا رو توضیح بدم .. دیروز بابای رفته بود سرکار و من رو روژین همینطور که انتظار میرفت روابط و خوب و حسنه ای داشتیم و من هی بهش می بالیدم که دخترم بزرگ شده و دقیقا یک ماه دیگه تولدش اونم هی با من بازی میکرد و خدارا شکر همه چیز خوب بود تا اینمه گفتم روژین بیا بریم آشپزخونه یه سری به غذا بزنیم ...اونم بلند شد و اومد بخدا قسم توی آشپزخونه دیدمش تا من دیگ رو گذشتم زیر شیر آب پر شه واسه آب برنج و گذاشتم روی اجاق برگشتم دیدم نیست ... صداش زدم جواب نداد از اونجایی که هر وقت جلوی چشمام نیست واسه آسودگی خاطر چکش میکنم که مبادا کوشه ای مشغول خراب کاری و یا کار خطرناک باشه برنگشتم اتاقش کارهامو ادامه بدم یه نگاه از دور به اتاق خودمون کردو و گفتم روژین جواب ندادرفتم سالن گفتم روژین جواب نداد از توی پذیرایی اومدم برم سمت دستشویی شاید اونجا باشه چون دیدم توی پذیرایی هم نبود همینطور که رفتم سمت اون یکی خروجی پذیرایی دیدم خانمی رفته بالای پنجره و اون باز کرده نشسته لبه پنجره وای نمیدونید چه حالی شدم خشکم زد مونده بودم چکار کنم اگه جیغ و داد میکردم میخواست در بره میوفتاد پایین با یه لبخند حاوی از پر از ترس و ناراحتی رفتم جلو و گفتم روژین نتو اینجایی یهوی قاپیدمش توی بغلم محکم گرفتمش و زدم زیر گریه و بوسه .. همین که حال منو دید میگه مامان خیلی کار خطرناکی کردما مگه نه؟ چی بگم چیتگ به این دختر از وقتی این اتفاق افتاد تا آخر شب که بزور خوابیدم این صحنه جلوی چشمم بود با هزار تا اما و اگر حسابی بهو ریخته بودم اگه افتاده بود چی ؟ اگه کج شده بود چی ؟ اگه کنجکاو شده بود اون پایین رو ببینه چی ؟ و هزار تای دیگه بعدش به خودم نهیب میزدم که حالاکه اتفاقی نیوفتاده ول کن اینچیزا رو اما تا میومدم یه فیلمی ببینم یا با آقای خونه حرف بزنم دوباره اون صحنه جلوی چشمم بود با این سوالات این چطوری رته اون لبه پنجره رو چطوری باز کرده اول دستش رو گذاشته یا پاشو تعادلش بهم نخوردهخلاصه که دیشب با دارو خوابم برد هیچ چیزی نمیتونست اونصحنه رو از جلوی چشمامم دور کنه حتی اوم آپ کنم اینقدر حالم بد بود که بلند شد نمیتونستم بنویسم ... خدایا خدای بزرگ و مهربان هزاران هزار سپاس واسه اینکه به فرشته هات گفته بودی مواظب دخترک من باشن ... یکبار دیگه نشونم دادی که هنوز یادت نرفته من چقدر توی زندگی غم و غصه خوردم نخواستی بار دیگه منو امتحان کنی ... خدایا شکرت خدایا هزار بار شکرت خدایا بهت قول میدم دیگه همون یک دقیقه هم از جلوی چشمام نذارم دور بشه ... ولی آخه تو هم یکمی به این بنده کوچولوت عقل عطا کن تا بدونه نباید دست به همچین کارهای بزنه.... میدونم واسه هرکی این کارجا رو تعریف کنم میگه ... مگه میشه یه قابلمه آب کردن مگه چقدر طول میکشه که رفته همچین کاری کرده ولی بخدا مدت زمانی که ندیدمش همین بود که شیر آب رو روی قابلمه باز کردم اجاق رو روشن کردم برگشتم قابلمه پر بود گذاشتم دیدم نیست... ولشکن دوباره مثل دیروز حالم بد میشه ... فقط خدارا شکر میکنم .... خدایا شکرت
خانمی اینجا نشست بود باورتون میشه لازم به ذکر برای دوستان زیاد حرص و جوش نخورید ما مبل رو به جای قبلی منتقل کردیم و از خیر دیدن بارون گذشتیم گذاشته بودیم اینجا وقتی بارون میاد بریم نگاه کنیم تازه قفل هم بود توری هم داشه دیگه چی بگم که نگم بهتره
اما از کارهای خانمی در روز ۱۵/۱۱/۱۳۸۸ درحالی که دقیقه ۳۵ ماه شده ...صدام کرده مامانی بیا ببینم چکار کردم ... من فرزند شیفته رفتم ببینم چه دسته گلی آب داده با این صحنه مواجه شدم و اینکه عکسم رو بگیر ... روژین دخترم چی ؟ اینجا نمایشگاهست بیا ببین.. بیا تو خواستم برم تو ...پام رفت روی یکی از این نشیمنها اه مامان حواست کجاست میزشون رو کج کردی کتاباشون ریخت رو زمین... خودمونیم عجب نمایشگاه کشکی درست کرده مثل ورزشگاهی هست که میسازه
گفته بودم موهاش رو گیس کردم ... ای خدا فدای اونن خندهات بشم مادر
دیشب که نشسته بودم برای آپ عکسها آخه دراپ شاتم درست شده بود ذوق زده شده بودم دیدم صدای تق و توق وحشتناکی میاد اولش گفتم چیزی نیست شاید یی از اسباب بازیهاش رو میوبه به دری جایی بعد که خیلی طولانی شد به خودم گفتم هر اسباب بازی بود تا حالاباید خورد خمیر میشد برم ببینم جریان چی ؟ باا این صحنه مواجه شدم ... خانمی دوتای از این معکب رنگی ها رو میزنه محکم بهم تا تیکه بشم بعدش اینو درست کنه ... روژین مامان اینجوری مشکنن بیا ناخن بزن زیرشون در میان نه اینجوری بهتره با صدا در میان تو دلم گفتم انگار خودش کر ... به فکر ما نیست که صداش ما رو اذیت میکنه.. تازه یه ضربه میزد لق میشد ضربه دوم رو میزد جا میوفتاد تقریبا یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید تا تونست همین چند تا رو از هم جدا کنه بازم خوبه قانع شد به همینا اما یه ورزشگاه های هم درست میکنه بیاین ببینین فقط اگه متوجه نشدین ناراحت نشیدن خودم واستون توضیح میدم
اینم عکس اون چیزای عجق وجقی که میسازه و خیلی خیلی ذوقشون رو داره منم توی ذوقش نمیزنم و از فرصت استفاده میکنم و سوال جوابش میکنم
اینجا جاده است و پل و درخت و تونل و برج ... خودتون دیگه بهم ربطش بدین
این عکس فکر کنم مال ماه پیشه اصرار داشت از خودش عکس نگیرم فقط از ساختمانهای که ساخته عکس بگیریم میبینید چطور رفته قایم شده
شاید واسه شمای که میخونید و میبینید جالب نباشه همانطور که اول واسه منم نبود اما عکسها رو میذارم واسه خودش یادگاری بمونه که بعدهها بهش بگم تو که از ۱ سالگی پازل درست میکردی و پازل های ۱۴ تیکه رو توی ۱۵ ماهگی کامل میکردی در آستانه سه سالگی چی توی این بی نظمی می بینی که من عاجز نمیبینم باعث شادی تو میشه ... دخترم وقتی بزرگ شدی اگه یادت بود به منم بگو
از این جور سازها زیاد داره از همشونم خودش عکس میگریه یا به ما بگیرین اما نمیشه که همه رو گذاشت ... راستی به این حسن کچل بیچاره نگاه کردن کهه میشه وسط اتاق روژین
روژین و بابا صبح رفتن دکتر بعدش که اومدن فوری گفت شیر میخوام درحالی که شیر براش ریختم لیوان و میخورد ... روژین مامان دکتر چی گفت ؟ - دکتر گفت باید داروهات رو بخوری تا خوب خوب بشی .... از بابا پرسیدم گفت دکتر همچین چیزی نگفته
تولد زهرای نازنین و عزیزم رو که ۱۶ بهمن ماست تبریک میگم ... و هزار هزار تا آرزوی خوب واسش دارم .. مامان زهرا جون میخواستم یکی از عکسهای زهرا رو توی یک قالب بذارم و بهش هدیه بدم که راست کیلیک غیر فعال بود ببخشید دیگه فقط یه تبریک و یه شاخ گل میتونم تقدیمتون کنم
ممکنه فردا نتونم آپ کنم تولد راشا جون رو هم تبریک میگم برای راشا تمشکی هم هزاران هزار آرزوی خوب دارم نازنین جون ۱ سالگی تمشک زندگیتون رو تبریک میگم
باید اعتراف کنم که تو سایت راشا تمشکی به سختی میتونید یه عکس غیر واقعی گیر بیارین همه عکسهارو مامان مهربونش در حال انجام کارهای غیر معمول و غیر متعارف ازش گرفته و واقعا طبیعی هستن من این دو عکسی رو که داره غذا میخوره خیلی دوست دارم البته توی یکی از پستاش ماست خوردنش هم بود که حالا یادم نمیاد چه پستی بود تا لینکش بدم و برید ببینید...
پستم خیلی خیلی طولانی شد ببخشید سرتون رو در آوردم ... روژین و باباش خواب بودن منم کمال استفاده رو بردم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 21:49 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
موقع خواب درحالي كه چراغها خاموشه روژين يهو نشست وانگار چيزي از ذهنش گذشته باشه - باباي براي منم يه آينه بفش كوچولو بخر -بنفش بخر براي اتاقم طبق معمول باباي ديلي داشت -چي درخترم ؟ -يه بنفش كوچولو ديگه ... يه كوچولو -چي كوچولو ؟ منم كه بايد بيام وسط و ادامه بدم .... خلاصه كه خانمي ميز آرايش و آينه بزرگ ميخوان واسه توي اتاقشون و بايد بريم يه سرويس ديگه واسش بخريم چه دوره زمونه اي شده وا... تو اين سن ميز آرايش مخوان يه چند روزي كه خانمي يكي از رژهاي من كه توي كيفش هست رو در مياره بدون آينه رژي ميزنه و دو باره ميذاره توي كيفش و گردنبند عتيقه اش رو گردنش ميكنه كيف به دست ميگه ميخوام برم خريد . بيرون ... بازارچه .. مهموني همه رو هم پشت سر هم ميگه ... جالبه نه يكبار ميره بيرون به همه كارهاش ميرسه ... قيافه اش بعد از رژي خيلي خنده دار ... فكر كنم اينطوري پيش بره تا سال ديگه خط لب رو هم بدون نگاه به آينه بزنه .. بذار هر چي ما نكرديم اون انجام بده تا آينده اش مثل ما نباشه... دلم ميخواد فردا كه بزرگ شده هميشه آرايش داشت باشه نه مثل خودم هر وقت يه مناسبتي شد يه دستي به سر و رومون بكشيم راستي ديشب اجازه داد موهاش رو گيس كنم البته يك طرفش رو رشوه داديم چون واسه يه طرفش آروم نشصت اما اشكال نداري بهتر از اينكه يه طرف گيس باشه اون طرف نباشه امشب عكسش رو ميذارم ... نمي دونم چرا اين روزها نوشتنم نمياد فقط ميام و وب گردي ميكنم ... ميدونم اگه يه چند وقتي ننويسم دستم ديگه به اينكار نميره بايد حتما ادامه بدم ... وگرنه تنبل ميشم ... راستي عروسك من چيزي به تولدش نمونده ... اما فكري واسه جشن و اين چيزا ندارم ... ادم كه ميخواد تولد بگيره بايد چندتا بچه كوچيك با مادر باحال دور و برش باشه نه اينكه توي غربت با چند تا مادر افاده اي تولد بگيره .. خونه بابام هم كه بخوام بگيرم بچه كوچيك نيست بجز آرمين فكر كنم بازم بيخيال جشن بشم... ديشب عروسكم رو گفتم توي بغلم و بهش گفتم وقتي كوچولو بودي اينجوري ميخوابوندمت ... خوشش اومد ديگه از توي بغلم تكون نخورد اما وقتي بهش گفتم چشماتو ببند بخواب هيسس هيسسسسسسس باورش شد كه دارم ميخوابونمش بلند شد و رفت ... طرفهاي 9-9.5 كه ميشه هميشه خاموشي ميديم و اينبيچاره هم حساس شده و مدام ميپرسه مامان وقت خواب نيست ... بابا وقت خواب نيست ... ماهم در جواب بايد بگيم نه عزيزم ساعت 9 وقت خوابه ... دلم براش ميسوزه همش استرس داره كه الان كه آژيز خواب به صدا در بياد ... يا شايدم نه استرس نداشته باشه فقط از روي كنجكاوي ميپرسه ...
چند روزه فرشته مهربون نقاشي ميبره مهد تا روژين رنگشون كنه ... – در راستاي اينكه مدتي علاقه به نقاشي نشون نميده – راستي چرا بچه ها اينجوري هستن يه وقتي تموم زندگيش ميشه نقاشي يوقتي تموم زندگيش ميشه لگوهاش ... چندماه پيش كه رفته بودي اصفهان يه بسته از اين لگوهاي از جنس چوب گرفتم چيني گرون هم نبود اما فقط همون دو روز اول علاقه اي بهشون نشون داد.. هي هم بابا غر ميزد كه چرا با اينا بازي نميكنه كاش از همون كوچولو كوچولوهاي مثل مال خودش واسش ميگرفتيم .... منم كه عين خيالم نبود ... ميگفتم بچه است ديگه هر دفعه به يه چيزي علاقه نشون ميده ...اما حالا بياين ببين نميذاره از توي اتاق جمعشون كنيم بذاريم توي كمد .. همش وسط اتاقش هست ميره و مياد صدامون ميزنه و ميگه بياين ببينين چي ساختم ماهم بايد بريم هي ذوق و شوق نشون بديم و با شور و شعف زياد بگيم واي خداي من اين چي اون چي تا اونم توضيح بده ... البته بيشتر ورزشگاه ميسازه ... بين خودمون باشه من كه شباهتي بين ورزشگاه و تخت با اين چيزاي كه ميسازه نميبينم ...
يه نقاشي كه عكس يه خرگوش و هويج به دست بود فرشته مهربون آورده بود تا روژين رنگش كنه ... خامي ما هم زد و خيلي قشنگ بودني كه از خط بزنه بيرون همه رو قهوه اي كرد وقتي ديدم اومدم بگم كه هويج قهواي نيست بايد نارنجيش ميكردي كه بابا جون گفتن نه به بچه بايد فرصت خلاقيت داد كي گفته حتما هويج رو نارنجي بايد رنگ كنه بذار از خودش يه چيزي نشون بده كي گفته همش بايد رنگهاي كه وقاعي هست رو بزنيم چرا بايد هميشه لگو كوچيكش رو روي بزرگ بذاره بذار برعكس انجام بده و چيزاي ديگه كه من داشتم شاخ در مياوردم يعني اين باباي بود كه از اين حرفها ميزد ... خيلي كم پيش مياد مطلبي رو كه جايي خونده يا گفته شده بازگو كنه چه برسه اونم مطلبي در مورد روانشاس كودك ... با تعجب گفتم خودتي ... خنديد و گفت آره چند روز پيش توي روزنامه خوندم ... ****يكمي مريض احوالم قراره امشب روژين من رو ببره دكتر ... البته با ماشين بابا .. ميگه ماشين خودم نميتونه تند بره و به ماشيناي ديگه برسه با ماشين بابا ميريم ولي خودم رانندگي ميكنم ديگه ياد گرفتم ببين به ديوار خونه نميزنم اتاقم ديگه خراب نميشه فكر كنم آخرين باري كه يه مطلب رو بازگو كرد راجب رژيم غذايي بود كه برمگيرده به تير يا خرداد توي روزنامه خونده بود ... اينم از آقاي ما بلاخره چند ماهي يكبار يه مطلبي آموزشي ارائه ميكنه ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 10:34 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين عكسها مال چند هفته پيشه حواسم نبوده ثبت موقت زده بودم ....
موهاش بلند شده نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 10:55 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 13:2 توسط مامانی
|
|
||