

|
|
|
|
|
موقع خواب درحالي كه چراغها خاموشه روژين يهو نشست وانگار چيزي از ذهنش گذشته باشه - باباي براي منم يه آينه بفش كوچولو بخر -بنفش بخر براي اتاقم طبق معمول باباي ديلي داشت -چي درخترم ؟ -يه بنفش كوچولو ديگه ... يه كوچولو -چي كوچولو ؟ منم كه بايد بيام وسط و ادامه بدم .... خلاصه كه خانمي ميز آرايش و آينه بزرگ ميخوان واسه توي اتاقشون و بايد بريم يه سرويس ديگه واسش بخريم چه دوره زمونه اي شده وا... تو اين سن ميز آرايش مخوان يه چند روزي كه خانمي يكي از رژهاي من كه توي كيفش هست رو در مياره بدون آينه رژي ميزنه و دو باره ميذاره توي كيفش و گردنبند عتيقه اش رو گردنش ميكنه كيف به دست ميگه ميخوام برم خريد . بيرون ... بازارچه .. مهموني همه رو هم پشت سر هم ميگه ... جالبه نه يكبار ميره بيرون به همه كارهاش ميرسه ... قيافه اش بعد از رژي خيلي خنده دار ... فكر كنم اينطوري پيش بره تا سال ديگه خط لب رو هم بدون نگاه به آينه بزنه .. بذار هر چي ما نكرديم اون انجام بده تا آينده اش مثل ما نباشه... دلم ميخواد فردا كه بزرگ شده هميشه آرايش داشت باشه نه مثل خودم هر وقت يه مناسبتي شد يه دستي به سر و رومون بكشيم راستي ديشب اجازه داد موهاش رو گيس كنم البته يك طرفش رو رشوه داديم چون واسه يه طرفش آروم نشصت اما اشكال نداري بهتر از اينكه يه طرف گيس باشه اون طرف نباشه امشب عكسش رو ميذارم ... نمي دونم چرا اين روزها نوشتنم نمياد فقط ميام و وب گردي ميكنم ... ميدونم اگه يه چند وقتي ننويسم دستم ديگه به اينكار نميره بايد حتما ادامه بدم ... وگرنه تنبل ميشم ... راستي عروسك من چيزي به تولدش نمونده ... اما فكري واسه جشن و اين چيزا ندارم ... ادم كه ميخواد تولد بگيره بايد چندتا بچه كوچيك با مادر باحال دور و برش باشه نه اينكه توي غربت با چند تا مادر افاده اي تولد بگيره .. خونه بابام هم كه بخوام بگيرم بچه كوچيك نيست بجز آرمين فكر كنم بازم بيخيال جشن بشم... ديشب عروسكم رو گفتم توي بغلم و بهش گفتم وقتي كوچولو بودي اينجوري ميخوابوندمت ... خوشش اومد ديگه از توي بغلم تكون نخورد اما وقتي بهش گفتم چشماتو ببند بخواب هيسس هيسسسسسسس باورش شد كه دارم ميخوابونمش بلند شد و رفت ... طرفهاي 9-9.5 كه ميشه هميشه خاموشي ميديم و اينبيچاره هم حساس شده و مدام ميپرسه مامان وقت خواب نيست ... بابا وقت خواب نيست ... ماهم در جواب بايد بگيم نه عزيزم ساعت 9 وقت خوابه ... دلم براش ميسوزه همش استرس داره كه الان كه آژيز خواب به صدا در بياد ... يا شايدم نه استرس نداشته باشه فقط از روي كنجكاوي ميپرسه ...
چند روزه فرشته مهربون نقاشي ميبره مهد تا روژين رنگشون كنه ... – در راستاي اينكه مدتي علاقه به نقاشي نشون نميده – راستي چرا بچه ها اينجوري هستن يه وقتي تموم زندگيش ميشه نقاشي يوقتي تموم زندگيش ميشه لگوهاش ... چندماه پيش كه رفته بودي اصفهان يه بسته از اين لگوهاي از جنس چوب گرفتم چيني گرون هم نبود اما فقط همون دو روز اول علاقه اي بهشون نشون داد.. هي هم بابا غر ميزد كه چرا با اينا بازي نميكنه كاش از همون كوچولو كوچولوهاي مثل مال خودش واسش ميگرفتيم .... منم كه عين خيالم نبود ... ميگفتم بچه است ديگه هر دفعه به يه چيزي علاقه نشون ميده ...اما حالا بياين ببين نميذاره از توي اتاق جمعشون كنيم بذاريم توي كمد .. همش وسط اتاقش هست ميره و مياد صدامون ميزنه و ميگه بياين ببينين چي ساختم ماهم بايد بريم هي ذوق و شوق نشون بديم و با شور و شعف زياد بگيم واي خداي من اين چي اون چي تا اونم توضيح بده ... البته بيشتر ورزشگاه ميسازه ... بين خودمون باشه من كه شباهتي بين ورزشگاه و تخت با اين چيزاي كه ميسازه نميبينم ...
يه نقاشي كه عكس يه خرگوش و هويج به دست بود فرشته مهربون آورده بود تا روژين رنگش كنه ... خامي ما هم زد و خيلي قشنگ بودني كه از خط بزنه بيرون همه رو قهوه اي كرد وقتي ديدم اومدم بگم كه هويج قهواي نيست بايد نارنجيش ميكردي كه بابا جون گفتن نه به بچه بايد فرصت خلاقيت داد كي گفته حتما هويج رو نارنجي بايد رنگ كنه بذار از خودش يه چيزي نشون بده كي گفته همش بايد رنگهاي كه وقاعي هست رو بزنيم چرا بايد هميشه لگو كوچيكش رو روي بزرگ بذاره بذار برعكس انجام بده و چيزاي ديگه كه من داشتم شاخ در مياوردم يعني اين باباي بود كه از اين حرفها ميزد ... خيلي كم پيش مياد مطلبي رو كه جايي خونده يا گفته شده بازگو كنه چه برسه اونم مطلبي در مورد روانشاس كودك ... با تعجب گفتم خودتي ... خنديد و گفت آره چند روز پيش توي روزنامه خوندم ... ****يكمي مريض احوالم قراره امشب روژين من رو ببره دكتر ... البته با ماشين بابا .. ميگه ماشين خودم نميتونه تند بره و به ماشيناي ديگه برسه با ماشين بابا ميريم ولي خودم رانندگي ميكنم ديگه ياد گرفتم ببين به ديوار خونه نميزنم اتاقم ديگه خراب نميشه فكر كنم آخرين باري كه يه مطلب رو بازگو كرد راجب رژيم غذايي بود كه برمگيرده به تير يا خرداد توي روزنامه خونده بود ... اينم از آقاي ما بلاخره چند ماهي يكبار يه مطلبي آموزشي ارائه ميكنه ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 10:34 توسط مامانی
|
|
||