Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers اینجا حسابی در همه ...
اومدم از بچه ها بگم از اینکه چقدر گرفتار زندگی شدیم و دوندگی ها و شیرینی های شنگول و منگول که تو این نوشتن و وبگردی وب یکی از دوستان رو خوندم و داغ دلم تازه شد ...و این کامنت رو براش گذاشتم ..اینجا یادگاری واسه بچه های خودم میذارم تا بدونن حس دوری از مادر و خانواده چطور مامانشون رو اذیت کرده و میکنه

وای افسانه جونممممممممم
من میتونم بفهمم چی نوشتی
بخدا این جملات رو بااشک مینویسم ..دوباره یادم افتاد که حالم خوب نیست
گریه دارم ...خیلی سخته دوری ..خیلی سخت.....اشک امانم نمیده
دلم میخواد مامانم بیاد خونمون ما بریم خونشون گاه و بیگاه وقت و بی وقت زنگ بزنه بگه آش پختم پاشید بیاد ...زنگ بزنم بگم مامان هس قلیه کردیم میای درست کنی
آخه چرا اینطوری تقدیرمون بود که دور از همه باشیم [گریه]

امیدوارم همه مادرا تنشون سلامت باشه و بچه ها قدر مادراشون رو بدونن


-----

مهر ماه ما هم داره تموم میشه و به گفته معلم داریم میرسیم به شروع نشانه ..اینقدر روژین گفتنی داره که نمیدونم کدومش رو بنویسم ..بسکه ماشا...تعریف میکنه چقدر دلم میخواد همه چیز رو برای خودم به یادگار بنویسم ولی وقت نمیکنم نمیدونم چرا عقربه های ساعت با من بازیشون گرفته گاهی وقتا فکر میکنم اگر 25 ساعت بود بهتر بود ...شاید بیشتر میتونستم به خودم برسم ...منظورم همون خواب و دراز کشیدنه ...یادم نمیاد آخرین بار کی لم دادم و چایی خوردم هر چی بوده هل هلی و سرپایی بوده

صبحها من دختر نازم رو تا درب مدرسه میبرم و یه وقتای هم تا توی کلاس و میام سر ایستگاه به سمت اداره ..یه روزای اینقدر زود بیدار میشه که وقت میکنه صبحانه اش رو کامل بخوره یه روزای هم حال نداره و دلش میخواد صبحانه اش رو بیرون بخوره ... توی راه هم هی باهام حرف میزنیم و تعریف میکنه چه خبر بوده

عمده ترین مشکلاتش ...دست خط بد یکی از دوستان ...خوردن خوراکی هاش توسط ستایش ..کمک خواستن بیش از حد غزل و هستی که هی میگن روژین این چی میشه اینجا رو چه رنگی کنیم و خنگ (لفظی که خانم معلم بکار برده )بودن فاطمه هست که نمیدونه شنوایی و بینایی چیه و اشتباه میگیرتشون ...بمیرم برای مشکلات به این بزرگی فدات بشم مادر ...واقعا خودم هم خسته شدم از بس هر روز توی راه میگه مامان ستایش این و خورد اونو خورد من تعارفش میکنم اون تا تهش میخوره

درس و مشق خدا را صد هزار مرتبه شکر خوب هست و هیچ مشکلی نیست جز حجم تکالیف و وقت کم بنده ..و صد البته شیطنتهای آقا رهامی گل گلاب که تازگی ها خیلی خیلی کل میندازه با خواهرش و هر چی میگم جواب نداده روژین اون بچه است ..جواب میده و اعصاب خوردی پیش میاد

از جمله اقدامات انتهاری که انجام دادیم تعویض مهد رهام بود

از اول مهر حسابی اذیت میکرد و گیر داده بود من مهد نمیرم من میسام برم مدرسه ...ما هم دیدیم فایده نداره چقدر هر روز جنگ و جدل و هول و بکش و ببر و جیغ داد و هوار و چنگ به صورت مربی و مدیر مهد ..تصمیم گرفتیم که بذاریمش جفت مدرسه روژین بهش بگیم اینجا مدرسه است

خدا را شکر کلکمون کارساز بود و دیروز به یکی از همکارا که با من اومد بچه اش رو تحویل بگیره گفت خاله ببین مدرسه ام چقدر قشنگه ..فکر میکنه اینجا مدرسه اش هست ..هر فکری میکنی بکن پسر عزیزم مهم آرامش تو و صورت چنگ نخورده من و بابایی هست

هفته گذشته هم در یک تصمیم ناگهانی رهام رو بردیم آبادان و سه تایی با هم روانه تهران شدیم و حسابی خوش گذشت ...البته منهای سرماش که فکرش رو نمیکردیم اینقدر سرد شده باشه ..از شانس ما خوبه برای روژین آستین بلند برده بودم فکر پلیور و کاپشن نبودم ..صبحها که قندیل میبستیم ...شبها هم همچین میلرزیدیم که انگار عروسی عمه بودیم ..منم که حسابی یخ کردم با تیپ تابستانه جنوبی توی تهران ...

بابای که خدا را شکر کارش به خیر و خوشی انجام شد و با نمره عالی و لبخند به لب از دانشگاه اومد بیرون

منم که لبخند به لب از بازار مبل اومدم بیرون و رفتم دنبال خرید لباس پاییزی برای بچه ها و یک لباس مجلسی برای روژین چون میدونستم فصل مدارس مصادف با تولد بازی بچه مدرسه ای ها هم هست گفتم بگردم یه لباس عروس باب دلش پیدا کنم خدا را شکر یافتم

روژین هم لبخند به لب یک روز کامل توی پارک و فست فود و تیراژه گذروند و جمعه هم راهی خونه شدیم

حسابی دلمون برای آقا رهامی تنگ شده قرار بود بابای بره بیارتش که عزیز جون گفت خودم میارمش

اینم روژین مامان در مجتمع تیراژه ...بیشتر از 15 بار ما براش کارت کشیدم و بیشتر از ده بار بچه های دیگه اومدن کارت کشیدن عجیب علاقه داری به این بازی دختر گلم !!!! همیشه هر جا میبینی از خود بیخود میشی



از این لباسه اینقدر خوشت اومده که حاضر نبودی از تنت درش بیاری تو خونه و بیرون ..حتی فرودگاه هم با این اومدی !!! عجبا!!! به خانواده بابایی رفتی ما که از ای عادتها نداریم


واسه آقا رهام هم یه دوچرخه خوشگل خریدیم انگاری دوچرخه بازی ذات پسراس..همچین باهاش میره و فرمون رو خوب هدایت میکنه که انگاری از نوزادی دوچرخه میرونده ...و یه کفش اسکیت و تخته اش رو با ضمائمش برای دختر طلا
اولش گفتیم برای تولدشون بخریم ..ولی دیدم تولدش دیگه هوا گرمه و الان میتونن برن بیرون و بازی کنن و آقا رهامی هم که سر از کادو تولد در نمیاره پس بذار بگیریم تا بچه کیف کنه
امروز هم برای اولین بار کل مسیر تا فرهنگسرا رو روند و حسابی ابراز خوشحالی کرد فقط باید یادش بدم کنار خیابون حرکت کنه نه وسط خیابون ...
راستی یکی دیگه از دندونای طلا هم افتاد و بقول خودش ششمی افتاده ..از پارسال فکر کنم آبان تا 23 مهر امسال 6 تا افتاده

احساس میکنم هنوز کلی حرف دارم ولی خواب امانم نمیده ...
یادم باشه همه اینا از فضل و رحمت خداست
خدا را تو را هزار مرتبه شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:4  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس