

|
|
|
|
|
الهي قربون دختر آشپزم برم ديروز صبح كه روژين از خواب بيدار شد به خودم قول دادم كه تمام تلاشم و براي خوشگذروندن اون بكنم و اصلاٌ بهش سخت نگيرم يعني روز روز آزادي البته بماند كه وقتي آخر شب كارها رو مرور ميكردم ميديدم زياد هم نتونسته ام جلوي خودمو بگيرمو بعضي جاها دوباره دسخت گيري هام گل كرده صبحانه كه تخم مرغ خورد و كارگرها اومدن كه درختهاي باغ رو قطع كنن ما هم رفتيم توي حياط يه چند دقيقه اي ايستاديم و بعدش موقع اومدن داخل دوباره همان برنامه هميشگي من نمي دونم اين خونه چي داره كه بچه ها ازش فرارين اها از آشپزيش بگم بهش ميگم روژين ناهار چي دوست داري واست درست كنم رفته توي يخچال دوتا تخم مرغ آورده به زور يكيشو ازش گرفتم يكي ديگشو ميزنه به گازو با دوست فشار ميده كه يعني بشكنه و سرخش كنه اينقدر قشنگ اينكار و ميكرد كه من از خوشحالي دلم نمياومد ازش بگيرم خلاصه اينكه ول كن نبود چند بار اينكار و كرد ديدم اگه ازش نگيرم ميشكنه و اوقات تلخي پيش مياد ازش گرفتم وقتي گرفتم ديدم بعععله يه ترك برداشته اونم شروع كرد به گريه و زاري واسه هواس پرتيش بهش آب دادم و بساط صبحانه هم كه پهن بود خودمم پشتمو بهش كردم كه نبينم چقدر كثيف كاري ميكنه گذاشتم راحت باش شروع کردم به ظرفام شستن ازش ميپرسم خانمي چي درست ميكني؟ آشپز باشي : غذو (غذا ) ماماني : دخترم ميدونم . غذا چي درست ميكني ؟ آشپز باشي : غذو (غذا ) ماماني : غذا چي درست ميكني برنج يا سوپ آشپز باشي : بهنج ماماني :ديگه چي درست ميكني آشپز باشي : توپ ماماني :سوپت چطوري ؟ تند يا ترش ؟ آشپز باشي : تند داغ هوف هوف اين حرفها درحالي كه خانم آب رو ريخته توي ماهيتابه و داره با قاشق هم ميزنه و بااون دستش شلپ شلپي راه انداخته توي ماهيتابه كه نگو اين سوپ فقط بايد ... بخوره به درد اون ميخوره |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ساعت 13:45 توسط مامانی
|
|
||