

|
|
|
|
|
اينم هديه روز پدر من به بهترين همسر دنيااااااااااااااااااااااااااا .. قوربونت برم عزيزم
ميخواستم هديه رو در خلوت بهش بدم
روژين خانم بدو برو پايين تا منم بيام برو پايين مادر آژانس منتظره ها ... شما يواش يواش برو منم تند تند ميام -- درحالي كه دم در ايستاده بود و منم داخل داشتم روسري مي پوشيدم و دكمه اي مانتوم رو مي بستم --رفتم ديدم هنوز ايستاده آخه چجوري برم پايين .......من كه كفش آبي ندارم نگو من صندل آبي گذاشت بودم بپوشم خانم دم در ديده و يادش افتاده كه اون نميتونه بره پايين چون صندل آبي مثل مامانش نداره ... اي خدا من چكار كنم بايد از همه چيز دوتا بخرم بخصوص چيزاي كه رنگ آبي داره ... جريان تاپ آبي كه يادتونه
دائي محسن اومده بود پيشمون اين چند روز تعطيلي خدا خيرش بده ما رو از تنهايي در آورد روژين : دايي محسن چه رنگي رو دوست داري ؟؟؟ - قرمز - چي گرمز ؟؟؟ - نه قرمز اه نگو گرمز بگو گزمز ... بگو دايي بگو گرمز ببينم ياد گرفتي يه پنجشنبه بعد الظهر كه باباي سركار بود و مادر دختر خلوت كرده بودن ... سرش رو روي دستم گذاشته بود و دراز كشيده بوديم داشتيم حرف ميزديم از هر دري يهوي برگشتگفت:مامان مامان جونممممممم - :بله .. -: برام يه كفش پا بلند ميخرييييييي ؟؟؟؟ من فهميدم منظورش چي ولي مدام سوال پيچش كردم تا اينكه آخر كار برگشت گفت : از همين كفشا پا بلندا كه دوتا داري هااااااااااااا ... من يكي هم ندارماااااااا
ميخواستيم بستني بخوريم توي پارك پيشنهاد دادم بريم روي نزديك ترين صندلي بشينيم .. ديدم باباي ميگه نه بريم زير آلاچيق .... روژين : خوب من ميگم بريم اونجا !!!!!!!!!! بعدش بابا گفت از وقتي اومديم پارك خانمي گفته بابا بريم اونجا بشينيم و من بهش قول دادم موقع بستني خوردن بريم اونجا ... پس بگو باهم قول و قرار ميذارن به ما نميگن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت 14:19 توسط مامانی
|
|
||