Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | اردیبهشت ۱۳۹۰
تصمیم گرفتم وبلاگ رو زود به زود آب کنم اگه خدا کمک کنه و فرشته های نازنازیش همکاری ...

۵شنبه رفتیم و جمعه برگشتیم تعریفی زیاد ندارم خونه ادم شوهرا فکر نکنم دیگه تعریفی  داشته باشه یه چندتایی عکس میذارم جهت یادگاری

روژین و بوقلمون بیچاره

هرچقدر هم که بابا بهش میگفت رو کمر نشین باز مینشست حالا پیشه خودش میگه این دیگه چه جونور دو پایی

آقا رهام و بابایی باغ انار پدربزرگ .. من عاشق این گل انارهاشدممممممم

بابای و بچه های نازنازیش زیارت امام زاده

 

پارک قمصر ... پاتو کفش بزرگترا کردی

مامان من از اینا میخوام چی میخوای از اینا دیگه با دست نشونم دادم یاد بچگی های خودم افتادم آخ که چقدر درختا رو تکون میدادم تا بیوفتن و اگه نمی افتادن پایین خودم مثل گربه می رفتم و با پای خراشیده و دست زخمی یه چندتایی می چیدم راستی چه لذتی داشت به چه درد میخورد .. اونوقتش حالا دختر من باید به من بگه  مامان از اینا برام بکن و من اینقدر بزرگ شدم که خجالت میکشم برم روی درخت و براش بچینم .. یا شاید هم اینقدر بزرگ شدم که دیگه نمیتونم از درخت برم بالا تا پارسال که یادمه رفته بودیم مشهد تونستم از یه چندتا درختی دور از چشم مردهای ندید بدید از دزخت بالا برم و ثابت کنم هنوز بچممممم اما اینجا دیگه جاش نبود نگاه مادر شوهر از ۱۰ تا مرد معلمی که بچه های مدرسه رو آورده بودن اردو بدتر دنبالم بود تا .... شاید ته دلم میدونستم کم میارم و نمیتونم برم از درخت بالا ناچار با سری افتاده روی زمین میکشتم و دعا میکردم ای خدا بتونم از یه گوشه ای واسه این دختر عزیز تر از جانم واسه میوه زندگیم میوه درخت کاج رو پیدا کنم .. پیدا کردم ولی لذت بچگی رو نداشت آخه دستم و پام زخمی نشدن .. آخه  مامانم نبود که دعوام کنه بیا پایین الانه پر و پات زخمی میشه دختر ...

اینم روژین خانم و گوساله یک ساعته ... نمیدونم این بچه چرا اینقدر به جک و جونور علاقه داره سیر نمیشه همش دلش میخواد پیش حیونا باشه همش دلش میخواد توی باغ و بوستانها بگرده اینقدر که دیگه نای راه رفتن نداشته باشه.. به من که نرفته چون من به این شدت علاقه نداشتم به حیوانا که روژین علاقه داره

اینم جدیدترین عکس آقا رهام ۱ماه و ۲۴ روزه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 9:58  توسط مامانی   | 

شایدم تنبل نه ولی خوب دیگه هر اسمی روش بخوام بذارم آخرش توی فکر همه تنبل خونده میشه

دلم میخواد از روژین بگم ولی واقعا می مونم از چی و از کجا بگم ماشا.. واسه خودش خانمی شده .. دیگه حرف زدناش هم عادی نیست یه جوری ناز و ملوس میکنه خودش رو موقعه حرف زدن که فکر میکنید واقعا یه پرنسس جلوتون ایستاده البته به گفته خودش که میگه من پرنسسم ...  از کمک کردن تو کار به داداشی هم دریغ نمیکنه البته تا جایی که میلش باشه و همچنان بعد از شیر دادن به آقا رهام حس بغل کردنش گل میکنه و میذارتش روی پاش و همچین تکونش میده که مثل مشک عشایری میشه و آقا هرچی خورده تبدیل به کره و پنیر میکنه و بیرون میده اینقده با مزه وقتی روی پاشه میگه داداشی ببین آجی اومده و شروع میکنه به تکون دادنش و براش میخونه آجی آجی ....آجی آجی .... آجی اومده آجی اومده و تکونش میده... یه چیز جالب که من دقت نکرده بودم اون روز برگشت گفت مامان داداشی رو بذار روی این دستم آخه این دستم النگو داره یکمی لبه اش تیزه داداشم اذیت میشه .. الهی قربونش برم به چه چیزای دقت میکنه و من حواسم نیست ... یه وقتای هم صداش رو برامون می بره بالا با وجود اینکه ما با صدای بلند باهاش حرف نمیزنیم ولی اون بعضی وقتا که از موضوعی ناراحته با داد جوابمون رو میده ... بهش میگم مامان مگه من صدام رو می برم بالا که شما اینکار رو میکنی آروم هم بگی میشنوم ... میگه نهههههههههههه اینجوری بهتره ... اینم یه مدلشه دیگه خوب عصبانی ... وقتی ببینه نیازی ما داد نمیزنیم کم کم میفهمه که نباید داد بزنه و نیازی نیست عصبانیتش یا مخالفتش رو اینجوری بیان کنه ... اما خراب کاری و شیطنتش هم داره در حالی که بقول خودش پرنسسه ...نمونه اش هم

ظرف توت فرنگی خورده شده و کپک زده

۲-۳ ماهی میشه  یه وقتای یه ریزه کاری های اینجوری از خودش نشون میده مثلا میدونه کارش اشتباه ولی میره پشت دیوار کارش رو میکنه .. البته فکر میکنه از چشم ما دوره ولی خودتون که خوب میدونید مادر و پدرا چیزی از چشمشون دور نمی مونه شاید اینجور قایم کردنا بمونه ولی بقیه فضولی هاش رو که نمیتونه

اون شب بهش میگم روژین بیا بخواب .. بابا محمد هم میخواد بخوابه شبه دیگه (بابا داشت یه یلم ترسناک میدید ) اومده دست به کمر ایستاده میگه : مامان جون میخوام پیش بابا محمد بمونم آخه داره یه فیلمی نگاه میکنه که اصلا مناسبش نیست من باید بمونم و مواظبش باشم ----- موندم که از کجا فهمیده من منظورم چی و از کجا میدونه چی مناسب کی هست ...

داداشم پیرهنش رو عوض اینکه آویزون جا لباسی کنه ... انداخته بود بالای در خانم هم ده بکککش .. روژین خانم نکن پاره میشه خودش میاد برش میداره میذاره سر جاش ... نه مامان جون من باید ببرمش بندازم روش بهش حالی کنم هر چیزی جایی داره ... اصلا من چقدر زحمت اینا رو بکشم .. چرا کسی نمیفهمه من چقدر باید زحمت بکشممممممممم

در حال بازی با آرمین --- مرد جوان بیا من رو از دست این قول نجات بده و من و به سرزمین خوشبختی برسون مردجوان ---- دیگه داشتم شاخ در می آوردم آرمین بیچاره هم از همه جا بیخبر ... اونم اصرار مرد جوان ... مرد جوان ... یهوی داد زد

مرد جوان باتوام بیا این پرنسس زیبا رو نجات بده برگشته به آرمین میگه دلت آب دلت آب ... اون بیچاره هم پاشد رفت پای کلمن آب و چند تا لیوان آب خود اومد گفت روژین خوب شده دلم آب شد ...بمیرم واسه این خواهرزده ناز نازی ... خواهرم بردش خونه فرداش آموزش داده آوردش که هر چی روژین گفت تو گوش نکن و وقتی میگه دلت آب تو بدو بدو نرو آب بخور و این چیزا تا روژین گفت دلت آب اونم برگشت گفت : دلم آب نیست .. دلم پر غذاست آخه ناهار خوردم اومدم

تا رهام یه نقی میزنه میگه چی ... چی .. مامان شیر میخواد یا بدو یه بستونکی شیشه شیری میذاره حلقش که این بدبختم هم عووووووو ق میزنه ... هزار بار بهش گفتم مامان یواش .. پستونک نمیخواد زودی به من بگو شیرش میدم ولی بازم کار خودش رو  میکنه وقتی بعد از شیر دادن روی پامه و یه صداهای از خودش در میاره میاد میگه چی داداشی تو که شیشه شیر رو خوردی می می مامانم خوردی بازم میگی شیر میخوام ... چقدر میخوری ...

یا بعضی وقتا یه هوی میاد و صورتش رو میچسبونه به صورت داداشی و میگه داداشی گفت بیا بوسم کن ... باشه بیا بوس .. تو هم آجی رو بوس کن آفرین ( موندم چطوری ترجمه میکنه واسه خودش اصوات رهام رو دارین که مترجم خوبی میشه )

از خونه مامانم که اومدین هر کاری میکردم و حرف میزدم با این گل پسری یه لبخند برامون نمیزد ... یهوی گفتم روژین خانم به نظرت چرا داداشی چند یه روزه نمیخنده هر چی بااش حرف میزنم ...خوب معلومه مامان ... ناراحته از خونه عزیزجون آوردیمش واسه همین نمیخنده من عجب مادر نفهمی هستم یه روز داشت گریه میکرد گفتم چی پسرم چرا گریه میکنی تو که شیر خوردی تمیزی .. بازی هم که نمیخوای ترا خدا گریه نکن عزیزم همیجوری باهاش حرف میزدم و به خودم گفتم وای نمیدونم این بچه چشه نق نق میکنه از این عادتا نداشت (آخه رهام خیلی پسر آرومی .. ماشا.... بگم فردا مثل روژین نشه )برگشته میگه داره میگه من و ببرین خونه عزیزجون ... اوووووووه      من و ببرین خونه عزیز جون اوووووووه--- و باز من موندم و این مترجم بزرگ

اینم آقا رهام گل بعد از حموم چهل روزگی

اینم یه خواب نازنازی قربونشششششش برم من

راستی فردا میرم سفر .. دیار بابا شهر گل و گلاب حیف که با ماشین نمیریم وگرنه یه چندتا مراسم گلاب گیری هم میرفتیم و عکسهای خوشگل مشگل از بچه ها میگرفتم

دختر گلم با تموم اذیتا و فضولی ها و خرابکارهای عاششششقتم دوست دارم خیلی خیلی خیلی زیاددددد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:4  توسط مامانی   | 

من خوبم ... دوباره جنگ زده شدم خونه پدر بعدا میگم چرا .. روابط روژین و رهام همچنان خوبه و خیلی اصرار داره که بذارتش روی پاش واسه همین میترسم تنها بذارمش و خودش بخواد اینکار رو بکنه اگه ه دقیقه نبینتش توی خونه دنبالش میگرده .. آقا رهام هم واسه خودش بزرگ شده دیگه شیر بخواد یه گریه کوچولویی میکنه و صدای از خودش در میاره بازیگوشی هم بهش اضافه شده ... یه چیز جالب وقتی میخوام شیرش بدم اول چشمش رو میبنده بعد دهنش رو باز میکنه و این کارش باعث خنده من و باباست اول حس خواب رو میگیره بعد شروع میکنه به مک زدن ... موهاش در حال ریختنه و لپاشم جوش داره یا گرمی هر چی که هست امید دارم زودتر خوب بشه دکتر میگه مال تغیرات هرمونی ...

وقتی روژین میشه شهرزاد قصه گو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 20:37  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس