

|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ساعت 15:31 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا میگم قوربونت.. طلا
نظرتون چیه آدم اینجوری تی وی ببینه میرفتیم خونه عزیزجونش دیدم صدای ازش در نمیاد برگشتم دیدم چه کرده ... کاش نی نی منم مثل نی نی اون اینجوری آروم توی ماشین میخوابید
اون دسته گله حکایت داره هااااااابهش می رسیم
عزیزجون این گلها رو اینجوری بگیر تا موهاتم شونه کنم خوشگل بشی ... لاغر بشی دختر نازم توی یکسال گذشته خیلی مواظب مداد رنگیهاش بود ... و نهایت تلاشش رو کرد که بعد از استفاده سرجاش بذارتشون که مبادا بت من بیاد و ببرتشون .. از قضا یبار اینن اتفاق افتاد و خانم دیگه مواظبشون بود خوشم میومد که دیگه بیشتر وقتا نیاز به تذکر نداشت بعد از نقاشی بدو میذاشتشون توی کشو ... بهش قول داده بودم که براش یه جعبه مداد رنگی بزرگ بخرم .. البته توی ذهنم ۲۴تایی بود تا اینکه اون شب رفتیم و ۲۴ نبود منم براش ۳۶تایی خریدم آی چه ذوقی داره میکنه باهاشون .. تا حالا هم که نیاز به تذکر نداره و خودش مرتب و منظم میذاره سرجاش بببینم این یکی رو چکار میکنه ...البته از اون قبلی هم کم وو کاستی های هست ... رنگ سیاه رو خودم بنا به دلایلی قایم کردم
اونی که رنگیش کرده یه مورچه است .. اونم یه آدم که داره میره سوار قطار بشه ...حالا من موندم که این خانم دقیقا همینطوری که من عکس انداختم نشسته یود و نقاشی میکشید ... چرا قطار رو اینجوری رو به بالا میکشه و مورچه رو اونجوری روی هم روی هم میکشه ... همیشه این مدلی نقاشی میکنه ... جای چرخها و پاهای مورچه رو دست حدس میزنه و میذاره ولی موقع کشیدن رو به بالا میکشه ... اگه کسی چیزی راجب اینجور نقاشی کشیدن میدونه ممنون میشم بهم بگه .. هرچی هم بهش میگم خوب مامان اینجوری کاغذ رو بذار بکش قبول نمی کنه
و این یکی هم در حال صبحانه خودرن یهوی دلش خواست یه پروانه بکشه
راستی اون ستاره جایزه اش هست اما از هرچی که بگم نمیشه از شیرین زبونی هاش نگم..اصل زندگی اینه مامان جون وقتی بزرگ شدم .. از خواب بیدار میشم به دخترم و برادرم (پسرم منظورشه )صبحانه میدم می برمشون مهد کودک خودمم میرم سرکار ... وقتی اومدیم خونه براشون غذا درست میکنم میبرمشون پارک ... ۵شنبه جمعه ها می برمشون آ...(الهی قوربونش برم که عشقش روزهای ۵شنبه جمعه است ) ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 6:10 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب وقتي يه مامان پشينه پاي كامي ... بعد از چند دقيقه معلومه با همچين صحنه هايي رو برو ميشه ... بايد بيشتر هواسم رو جمع كنم و به معني اين هست كه بايد روژين هميشه جلوي چشمم باشه ... نميدونم چرا اينجوري شده يا بگم اينجوري شدم اگه يه لحظه صداي ازش نياد زود دلم شور ميزنه الان داره چه بلايي سر خودش مياره يا الان داره چه خرابكاري انجام ميده
روژين خانم داري چكار ميكني ؟ دارم به حيوووووووناتم آب ميدم بخورن حكايت اون قصه است كه به روباه توي ليوان ميدن و به لك لك توي بشقاب ... خوب معلومه اينجوري نميتونن آب بخورن دختر
خوب آخه مامان جون اين جنگله رود خونه نداره خواستم خودم براش رودخونه بذارم بعدش ديدم نميشه .. گفتم اينجوري بخورن دختر گلم چطوري رودخونه درست كني ... ليوان آب رو ميريزم از اينجا تا ااااااااااااااااااااااونجا يه رودخونه بزرگ ميشه اي خدا خيرت بده دختر نميخواد رودخونه درست كني همينجوري آبشون بده
************************* چند روز پيش باباي بهش شكلات داد و خانم تقاضاي دوتاي ديگه رو داشت و داشتن توي آشپزخونه چك و چونه ميزدن .... كه ديدم خانم برگشته ميگه : بابا ... بابا ... بابا جون ... نگام كن ...( صداي بابا اومد كه برگشت و گفت چي عزيزم ) دهنت رو به بندددددددددددددد..... 2 تا شكلات ديگه بده ************************* باباجون توي تعطيلات ما رو تنها گذاشت و رفت سر كار بيچاره نميخواست بره وقتي روزه باشي و خواب باشي يهو موبايلت زنگ بخوره خوب معلومه مي پري از خواب و بدون توجه به شماره جواب ميدي و انوقت بهت ميگن پاشو بيا چاره اي نداره كه گوش به فرمان باشي ... دلم خيلي واسه آقاي خونه سوخت گناه داشت .... با چه حالي پاشود رفت و به من گفت ميرم زودي ميام ... زهي خيال باطل |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 9:55 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان خوب پرشینی می بینم که اینبار دلم براتون تنگ میشه ... کاش دیدارها زودتر تازه بشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 0:16 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
عکسها گویای اتفاقی که افتاده هست ... موندم چکار کنم بیشتر وقتا بچه ها جلوی موهاشون رو میچینن ولی .... فکر کنم حالا دیگه تعادل نداشته باشه بچه گربه خونه ما ....
الانم نشسته پیشم و این عکس بچگی هاش رو دیده غش خنده .. قوربون خندهات برم ازته دل داره قهقهه میزنه میگه نگاه روژین خانم مامی و روزین خانم نافش معلومه و روژین خانم دکمه هاش معلومه و هزار تا چیز دیگه ... قوربونت قهقه هات عزیز دلم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:23 توسط مامانی
|
||