

|
|
|
|
|
سلام سلام صد تا سلام ما خوبيم نه اينكه تنبل شده باشيم نه .... فقط وقت نداريم اداره كه كار خونه هم افطاري و بعدشم كه سريال و بازي با خانم اين ميشه كه وبمون خاك ميخوره همسايه طبقه پايين رفته مكه و از وقتي كه يه بلوز داده به روژين خانمي تا ۵ روز درش نميآورد و يه روز به زور آب ريختم روش گفتم مامان ببين خيس شده تا مجبور شد درش بياره از اون روز تا حالا هم همش ميگه بليط هوا پيما بگيريد تا بريم مكه ... اي خدا كاش مكه رفتن به اين راحتي بود يه شب ميخواستيم بريم ديدنشون گفتم آماده اش كنم كه رفتيم اونجا فكر نكنه مثل وقتي تنها ميره بايد بدو و توي سر و كله هم بزن كلي واسش روضه خوندم داريم ميريم مهموني و از اينجور حرفها ... برگشت گفت ماماني .. مثل تولد كه رفته بوديم .. نه عزيزم تولد و مولودي آقايون نمي تونستن بياد ولي اينجا مهموني با باباي با هم ميريم ... آها پس بابايون ها هم ميان باباجون حسابي خسته و گرما زده و خانمي گير داده بيا بدو بدو كنيم ... بابا هم گفت من نميام با مامانت بازي كن روژين رو به من مامان جون بلند شو بيا بدويم نه عزيزم من نميتونم نه الكي ... من ميخوام با فندقي بدوم نه باتو وووووووووو الان زنگ زدم مهد باهش حرف بزنم تازه از خواب بيدار شده روژين سلام عزيزم ... خوبي بله ...خواب بودي ؟....آره ...خوب چه خبر ؟؟....مامان جون خواب ديدم ......اه راست ميگي چه خوابي ؟؟ تعريف كن ببينم يه خوابي ........ خوب چه جوري بود ؟ خواب چي بود؟ خواب يه درخت سيب عزيزم نقاشيش كرده بودي ؟ (آخه تازگي ها خيلي درخت ميوه ميكشه ) نه ........ سيب داشت از اونا كه ميخوريمااااااااا..خيالي نبود نقاشي نبود فهميدم كه خواب يه درخت سيب ديده برام تعريف كرد سيباش قرمز بوده يكي چيده و خورده و خوشمزه بوده الهي قوربونش برم هميشه خواب حيون ميديد اولين بار خواب درخت ديده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:18 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:19 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
- مامان جون ببين دستم شكسته - چي عزيزم ببينم ؟ - ايناها نگاه
يعني دستش رو آويزون گردنش كرده ***************
اصرار داشت با صندليش روي تخت بابا بخوابه وقتي كه يكي دوباري صندلي برخورد به باباي خواب آلود كرد نتيجه اين شد كه بابا بهش گفت برو اتاقت يا اين صندلي رو نيار روي تخت من .. اينجا بود كه عشق به صندليش نمايان شد و بابا رو ول كرد و رفت تخت خودش با صندلي جونش لالا كرد
*************** - مامان جون .. مگه نه دخترا رژلب صورتي ميزنن .. مامانا قهواي - بله عزيزم - خوب منم بزنم - اما من رژ قرمز دارم - نه ماماني اون رژ صورتي رو كه قايم كرده بودي پيداش كردم ميخوايم بيارم ببينيش
*************** بابا جون واسه صبحانه نيمرو درست كرده .... روژين خانم بيدار شده و كنار صبحانه نشسته و در حالي چشماش هنوز نيمه بازه .... - اه بابا جون اين چي درست كردي ... من تخم مرغ آشپزي ميخوام - بابا جون ... چي ؟ تخم مرغ آشپزي ديگه ... گفتم مرد اين آپز ميخواد بدو آپز كن آتو دستش نده كه اونوقت با گريه و درد سر ميره مهد *************** |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:42 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای ببخش دختر گلم ناخواسته از پست قبلی تا حالا اینهمه فاصله افتاده
وقتی آدم دیر بیاد بنویسه رشته نوشتن از دستش در میره واسه همین میگم باید تند تند نوشت ولی نمی دونم چرا این جوری شد از کجا بگگگگم از آخرش تا یادمه بگم ... دیروز خدا را شکر مهمون داشتیم و خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم بله بابا محمد و عزیزجون و خاله و آرمین خان اومدن البته قرار بود عمه پروین جونم هم بیاد که ... دیروز موقع ناهار اومدن و امروز هم عصر رفتن و و گریه کردی و بزور بقل بابای می رفتی و بلاخره با شکلاتی آرومت کردیم و خوابیدی الانم بعد از کلی بازی و ورجه ورجه باباجون دختر گلش رو برده پارک ...با آرمین خیلی بازی کردی خیلی هم بزن بزن و در این راستا گلدون گل من رو هم زدی شکستی .. خوشم میاد که با وجود اینکه آرمین می زنتت و اذیت میکنه اما راضی نمیشی کسی بهش بگه بالای چشمش ابرو یبار که محکم با یه توپ کوچیک سنگین کوبید وسط سینه ات و تو هواست نبود خیره بودی به تی وی خاله رفت و باهاش دعوا کرد یکی زد روی دستش تو هم بدو بدو در حال گریه رفتی واسه خاله و گفتی چرا آرمین رو میزنی و شرو کردی به دعوا باهاش ... وقت بازی هم هی میگفتی آرمین بیا یادت بدم .. آرمین ببین من چکار میکنم .. آرمین بیا این بازی رو بکنیم .. خلاصه مثل این مادر بزرگها احساس بزرگتری و برتری معلومات داشتی اون بیچاره رو امر و نهی می کردی
بابا جون بعد از 2 روز دوری اما یه چیزی خیلی ناراحتم کرد خدا را شکر مامان و بابام اومدن و خانمی کمتر یاد باباش افتاد .. هر چی به مامانم گفتم دیشب اینجوری کرد و من باور نمیکنم تو مدتی که کیش بدویم بدون بهونه خوابیده باش .. .قسم میخورد که نه اصلا اینکارها رو نمیکرد و خاله گفت شاید اینجا خونه خودتونه جای باباش رو احساس میکنه واسه همین اینجوری میشه و اونجا و اون موقع اصلا اینکار ها رو نمیکرده ... شبی که بابام اینا اومدن رفتیم بازار و برای آرمین یه چندتا اسباب بازی و کتاب خریدم آخه 1 شنبه تولدشه و کادوی تولدش رو هم که یه دست لباس شیک بود بهش دادم خیلی بهش میومد و ناز شده بود و چون پوشیدش رفتیم باهاش بازار گفتم زشته استفاد شده بذار یه چیز دیگه واسش بگیرم که نسا نذاشت و منم از کتابفروشی مقدار خرت و پرت و یه گیتار باطری خور براش خریدم و متعاقبا برای خانم هم 2تا اسباب بازی و 1 کتابچه که حالت استکر داشت خریدم .. جالب اینجاست که به محض اینکه وارد فروشگاه شدیم یکی از اینا رو برداشت و گفت مامان جون از اینا میخوام گفتم باشه و این خوب نیست یه شکل دیگه بردار اونم یه نمونه دیگه اش رو انتخاب کرد و بعد از تایید من رفتم سراغ اسباب بازی های دیگه ببینم چیزی مناسب روژین و آرمین به چشم میاد که بیش از 20 بار پرسید این چنده ؟؟ مامان قیمتش چنده و هیم نگفتم صبر کن کارمون تموم شد می ریم حساب می کنیم می فهمیم .. اینقدر پرسید که همه نگاهمون می کردن ..خاله می گفت حالا ارزون یا گرون مگه تو میخوای پولش رو بدی یا منصرف بشی .. گفتی نه مامان جونم پولداره و خلاصه ما رفتیم از آقاهه پرسیدمی چنده و قیمت رو به تو اعلام کردیم تا رسما دست از سر ما بر داری ... بعدشم که اومدیم بیرون پلاستیک که وسایلت توش بود رو گرفته بودی بالا و می گفتی آرمین مال من بیشتر ... موبایلم افتاده توی آب *********************************** واسه شام ماست و خیار گذاشته بودم ... با غذا بخوره برگشته میگه مامان جون من ماست سالادی نمیخوام ماست سفید میخوام *********************************** مامان جون میشه اون میکروفونن رو بدی ؟؟؟ کدوم ؟ همون که باهاش اینجوری میکنیم (اشاره به زیر بغلش ) حدس زدم مام بخواد ... بهش گفتم چه رنگی بود ؟؟ سفید دیگه ؟ باهاش چکار میکنیم ؟؟ رفتم از بالا بلندی های مخفی گاه هم اوردمش و بهش دادم خوبه چی بگه ؟؟؟ نه مامان جون این نه اون که دگمه هم داره می زنیم میگه هههههههههههههههههه باهاش اینجوری اینجوری میکنیم ... من و میگی چشمام 4 تا شد فعلا برم که از پارک اومدین عزیزااااااااااانم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:35 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچند مي دونيم هيچكي جوابمون رو نميده ولي مي پرسيم ... از عادتهاي ايراني هاست جوياي احوال همديگه بشن واما اين چند وقته كم كار نشدمه بقول گلي جون يكمي اون محيط برام تازه بود.. هنوز بهش عادت نكرده بودم ميخواستم خوب بهش عادتم كنم و اخت بگيرم بعدش اونجا رو بتركونم بجز يه پست واجب فعلا اونطرف خبري نيست اما برنامه دارم كه هر دو جا رو سر پا نگه دارم بگذريم از عروسكم بگم ...... الهي قربونش بشممممممم ماشا... خانمي شده چه پارتي راه انداخته واسه مهموناش ... بازم كاچي به از هيچي ۴-۵ ماهي يكبار هم اينجوري بشينه بازي كنه قبوله
پنج شنبه عصري گفت ماماني ميشه من رو بذاري توي كمد ديواري روي رختخواب ها .. بچم خلي دوست داره و منم مخالفم اما باباش هميشه اين كار رو براش انجام ميده .. منم خواستم از موقعيت سو استفاده كنم .. گفتم باشه به شرط اينكه وسايلي رو كه باهاش بازي كردي جمع كني .. شامل لگو ... مداد رنگي ... خمير بازي بود كه سه طرف اتاق پذيرايي ولو بود .. قبول كرد و مشغول جمع كردن شد ... همون موقع يكي از دوستام زنگ زد و منم مشغول صحبت برگشتم تو اتاق ديدم مداد رنگي هاش توي جعبه مرتب روي دفترش كنار اتاق خبري ازش نيست ... (هميشه بايد مداد رنگيهاش توي كشو باشن )برام عجيب بود صداش كردم با اين صحنه رو برو شدم
روژين خانم مگه قرار نبود اول وسايل روت جمع كني ؟؟؟ چرا ....وليييييييييييييييي ولي چي مامان جون ؟؟ خوب من كه ديگه اومدم بالا بقيه اش رو خودت مرتب كن اينم يه نمونه است ديگه ما فكر ميكنيم ميتونيم هرچي توي ذهنمونه با ترفندي به دست بياريم زهي خيال باطل
اينجا داشت بازي ميكرد از منم خواست كمكش كنم ... منم رفتم و ديدم اون آبي رو گذاشته نارنجي رو برداشتم كه بذارم يه هوي داد زد نه مامان جون نوبت رنگي هاس ... گفتم خوب اينم نارنجي ... مگه نمي بيني اينو ليس زدم رنگش پاك شده خودمونيم دقت كنيد مي بينيد كه رنگش كمرنگ تر از اوناست نگو بچم تمام تلاشش رو كرده بي رنگش كنه ... خدا ميدونه چقدر ليسش زده
جمعه عصري دوستم زنگ زده بود نگو خانم شنيده بود و گوشي رو برداشته بود داد و بي داد كه مامان جون بيا مامان جون بيا .. منم دستم بند بود فكر كردم باز يه چيزي توي تي وي ديده و ميخواد بگه از اينا برام ميخري ؟؟ زياد توجه نكردم و با كمي تاخير رفتم .. ديدم گوشي دستش و ميگه وقتي ميگم مامان جون بيا .. بدو بيا .. بدو بدو بياااااا ... عجله براي چه موقعه است .. خوب بدو دوستت منتظره و قيافه من اينجوري شده بود **************************************************** دخترم ببخشيد ميخوام از وبت استفاده كنم و يكمي از خاطرات خودمون بنويسم فكر كنم وقشته پرده از يك راز بردارم ترا خدا از اون حرفهاي قلمبه سلمبه نزنيد خودم هم اصلا فكرش رو نميكردم طاقت بيارم اما در كمال سنگ دلي اين كار رو كردم ... همينجا جا داره بگم اصلا پشيمون نيستم و خوشمم اومد
البته فقط از بابا جونش خانمه ميگفت چرا دخترتون رو نياوردين
راست ميگفت نه ؟؟؟؟؟
كلا اينجوري هستيم زن و شوهري
اينم واسه نشون دادن عمق شرجي البته جا داره بگم گرما رو آدم اصلا متوجه نميشه آخه هم ماشينا كولر دارن هم هتل و هم پاساژها ديگه نيازي نيست حرص گرما بخوري ... اينقدر شمالي اومده بود ... ميگفتن اينجا واسه تابستون بهتره واله آدم ميمونه جنوبي ها ميرن شمال شمالي ها ميان جنوب
اينجا ميخواست لج من رو در بياره هي مي گفت بيا عكس دوتايي بگيريم من قبول نكردم رفته و اينا بغل كرده ميگه تازه از تو خيلي ظريفتر و لطيفترن و اينم جت اسكي و اسكي روي آب ... خيلي خوش گذشت .. خوبه كه خودشون لباس دادن وگرنه ما چي مي شديم
خيلي دلم ميخواست از ساحلي كه پيش بازار عربها هست يه عكس يادگاري بندازم به ياد اونوقتا ولي نرفتيم اونجا ميخواستم بندازم و بعدش عكس هاي دوران عقد و بعد از عروسيمون رو كه توي اون ساحل گرفته بودم بذارم روي اسب بوديم در دو دوره مختلف اما اين سري اون ور نرفتيم و اي كاشكي براي من باقي موند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:32 توسط مامانی
|
|
||