Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | مرداد ۱۳۸۹

سلام سلام صد تا سلام

ما خوبيم نه اينكه تنبل شده باشيم نه .... فقط وقت نداريم اداره كه كار خونه هم افطاري و بعدشم كه سريال و بازي با خانم اين ميشه كه وبمون خاك ميخوره

 همسايه طبقه پايين رفته مكه و از وقتي كه يه بلوز داده به روژين خانمي تا ۵ روز درش نميآورد و يه روز به زور آب ريختم روش گفتم مامان ببين خيس شده تا مجبور شد درش بياره از اون روز تا حالا هم همش ميگه بليط هوا پيما بگيريد تا بريم مكه ... اي خدا كاش مكه رفتن به اين راحتي بود

يه شب ميخواستيم بريم ديدنشون گفتم آماده اش كنم كه رفتيم اونجا فكر نكنه مثل وقتي تنها ميره بايد بدو و توي سر و كله هم بزن كلي واسش روضه خوندم داريم ميريم مهموني و از اينجور حرفها ... برگشت گفت ماماني .. مثل تولد كه رفته بوديم .. نه عزيزم تولد و مولودي آقايون نمي تونستن بياد ولي اينجا مهموني با باباي با هم ميريم ... آها پس بابايون ها هم ميان

باباجون حسابي خسته و گرما زده و خانمي گير داده بيا بدو بدو كنيم ... بابا هم گفت من نميام با مامانت بازي كن روژين رو به من

مامان جون بلند شو بيا بدويم

نه عزيزم من نميتونم

نه الكي ... من ميخوام با فندقي بدوم نه باتو وووووووووو

 الان زنگ زدم مهد باهش حرف بزنم تازه از خواب بيدار شده

روژين سلام عزيزم ... خوبي

بله ...خواب بودي ؟....آره ...خوب چه خبر ؟؟....مامان جون خواب ديدم ......اه راست ميگي چه خوابي ؟؟ تعريف كن ببينم

يه خوابي ........

خوب چه جوري بود ؟ خواب چي بود؟

خواب يه درخت سيب

عزيزم نقاشيش كرده بودي ؟ (آخه تازگي ها خيلي درخت ميوه ميكشه )

نه ........ سيب داشت از اونا  كه ميخوريمااااااااا..خيالي نبود نقاشي نبود

فهميدم كه خواب يه درخت سيب ديده

برام تعريف كرد سيباش قرمز بوده يكي چيده و خورده و خوشمزه بوده

الهي قوربونش برم هميشه خواب حيون ميديد اولين بار خواب درخت ديده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:18  توسط مامانی   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:19  توسط مامانی   | 

 - مامان جون ببين دستم شكسته

- چي  عزيزم  ببينم ؟

- ايناها نگاه

يعني دستش رو آويزون گردنش كرده

***************

اينم شكار لحظه ها از دختركي كه عاشق صندليشه

اصرار داشت با صندليش روي تخت بابا بخوابه وقتي كه يكي دوباري صندلي برخورد به باباي خواب آلود كرد نتيجه اين شد كه بابا بهش گفت برو اتاقت يا اين صندلي رو نيار روي تخت من .. اينجا بود كه عشق به صندليش نمايان شد و بابا رو ول كرد و رفت تخت خودش با صندلي جونش لالا كرد  

***************

- مامان جون .. مگه نه دخترا رژلب صورتي ميزنن .. مامانا قهواي ( طبق چه قانوني اين رو گفت )

- بله عزيزم

- خوب منم بزنم

- اما من رژ قرمز دارم

- نه ماماني اون رژ صورتي رو كه قايم كرده بودي پيداش كردم ميخوايم بيارم ببينيش

***************

بابا جون واسه صبحانه نيمرو درست كرده .... روژين خانم بيدار شده و كنار صبحانه نشسته و در حالي چشماش هنوز نيمه بازه ....

- اه بابا جون اين چي درست كردي ... من تخم مرغ آشپزي ميخوام ( شما گرفتيم منظورش چي بود )

- بابا جون ... چي ؟

تخم مرغ آشپزي ديگه ... بغض و نق نق  

گفتم مرد اين آپز ميخواد بدو آپز كن آتو دستش نده كه اونوقت با گريه و درد سر ميره مهد

***************

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 14:42  توسط مامانی   | 

وای ببخش دختر گلم ناخواسته از پست قبلی تا حالا اینهمه فاصله افتاده

وقتی آدم دیر بیاد بنویسه رشته نوشتن از دستش در میره واسه همین میگم باید تند تند نوشت ولی نمی دونم چرا این جوری شد از کجا بگگگگم

از آخرش تا یادمه بگم ... دیروز خدا را شکر مهمون داشتیم و خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم بله بابا محمد و عزیزجون و خاله و آرمین خان اومدن البته قرار بود عمه پروین جونم هم بیاد که ... دیروز موقع ناهار اومدن و امروز هم عصر رفتن و و گریه کردی و بزور بقل بابای می رفتی و بلاخره با شکلاتی آرومت کردیم و خوابیدی الانم بعد از کلی بازی و ورجه ورجه باباجون دختر گلش رو برده پارک ...با آرمین خیلی بازی کردی خیلی هم بزن بزن و در این راستا گلدون گل من رو هم زدی شکستی .. خوشم میاد که با وجود اینکه آرمین می زنتت و اذیت میکنه اما راضی نمیشی کسی بهش بگه بالای چشمش ابرو یبار که محکم با یه توپ کوچیک سنگین کوبید وسط سینه ات و تو هواست نبود خیره بودی به تی وی خاله رفت و باهاش دعوا کرد یکی زد روی دستش تو هم بدو بدو در حال گریه رفتی واسه خاله و گفتی چرا آرمین رو میزنی و شرو کردی به دعوا باهاش ... وقت بازی هم هی میگفتی آرمین بیا یادت بدم .. آرمین ببین من چکار میکنم .. آرمین بیا این بازی رو بکنیم .. خلاصه مثل این مادر بزرگها احساس بزرگتری و برتری معلومات داشتی اون بیچاره رو امر و نهی می کردی

چقدر خوشم میاد از حرف زدنت ووقتی حرف میزنی قند توی دلم آب میشه و هی میخوام بخورمت ...

 بابا جون بعد از 2 روز دوری ساعت ۳ از خونه ننه حاجی اومد و 3 تا اسباب بازی برات آورده بود 2تاش لگو بود یکی هم 6 تا حیون از اینا که واسه بچه های کوچیک خوبه 3 تا اهلی 3 تا وحشی خیلی خوشت اومد و کلی ذوق کرده بودی هی میگفتی آرمین ببین چی دارم و هی دل اون رو آب میکردی ... بعدشم در گوش بابای گفتی بیا بدوبدو کنیم باباهم گفت الان مهمون داریم بذار مهمونا برن بعد ... این شد که عصری تا از خواب بیدار شدی گفتی بابا ببین مهمونامون رفتن پاشو بدو بدو کنیم یادت بود ناقلا

اما یه چیزی خیلی ناراحتم کرد تو این دو شبی که تنها بودیم ... جدای از اینکه مدادم سراغ می گرفتی که باباجونم کجاست و بابا جونم چرا نیومد ..و هر 10 دقیقه یکبار تلفنی با بابای صحبت می کردی (که خدا را شکر مامان بابام اومدن و گرنه خدا می دونست پول تل تو این چند روزه چقدر می شد ) خیلی بد اخلاق می شدی و وقتی یاد بابا بودی اخلاقت با من خیلی بد بود .. من از این بابت خیلی غصه خوردم و همش میگفتم ای خدا من کجای کارم اشتباه بوده که این بچه با من اینجوری می کنه؟؟؟ عمق فاجعه مال شب چهار شنبه بود که خیلی خیلی بی قرار بابا بودی و شب بردمت پیش خودم بخوابی واسه اینکه برات قصه بگم نازت کنم .. که نذاشتی برات قصه بگم .. خواستم نازت کنم نذاشتی و دستم رو پس زدی ... یکمی گرفتمت توی بغل یهوی مثل برق گرفته ها خودت رو کشیدی عق و رفتی اون ور تخت خوابیدی من باهات حرف زدم و یکمی خاطره با نمک خنده دار تعریف کردم تا حالا و هوات عوض بشه که زیاد تاثیر نداشت بالشتم رو بردم نزدیک بالشتت یهوی داد زدی نیا جلو و اینجا جای باباجونمه و خدا شاهده فاصله یه بالش خالی رو بین من و خودت نگه داشتی که چی اینجا جای بابامه باز هیچی نگفتم و خواستم مثل هر شب دستت رو بگیرم که باز دستت رو کشیدی و گفتی دست نزن .. دستم رو ول کن بابام بیاد دستم رو بگیره و گریه کردی پشتت رو به من کردی و رو به دیوار پتو کشدی روی خودت و خوابیدی و اینقدر دلم سوخت .. آخه چرا اینقدر بابات رو بیشتر از من دوست داری .. خوب دخترم حداقل مساوی .. یا اینکه اینهمه دوستش داری خوب به روم نیار منم ادمم ... تو گریه کردی خوابیدی و من گریه کردم و خوابیدم و هیچ تلاشی نتیجه نداد واسه اینکه بخوام جای خالی بابا جونت رو پر کنم و تو دلم به باباجونت بد بیراه می گفتم که حالا دیدن ننه ات اینقدر واجب بود من و این بچه رو ول کردی رفتی خوب میذاشتی چند وقت دیگه باهم می رفتیم ... اما خوب دیگه پسر خوب که میگن اینه ... خدا یه پسر اینجوری هم به ما بده .. هرچند من که شانس ندارم فکر نکنم یه پسر به این با محبتی گیرم بیاد ... بابا جون خیلی مامان باباش رو دوست داره و همیشه سعی میکنه فرزند خوبی براشون باشه و اونا هم همیشه دعاش می کنن 

خدا را شکر مامان و بابام اومدن و خانمی کمتر یاد باباش افتاد .. هر چی به مامانم گفتم دیشب اینجوری کرد و من باور نمیکنم تو مدتی که کیش بدویم بدون بهونه خوابیده باش .. .قسم میخورد که نه اصلا اینکارها رو نمیکرد و خاله گفت شاید اینجا خونه خودتونه جای باباش رو احساس میکنه واسه همین اینجوری میشه و اونجا و اون موقع اصلا اینکار ها رو نمیکرده ...

شبی که بابام اینا اومدن رفتیم بازار و برای آرمین یه چندتا اسباب بازی و کتاب خریدم آخه 1 شنبه تولدشه و کادوی تولدش رو هم که یه دست لباس شیک بود بهش دادم خیلی بهش میومد و ناز شده بود و چون پوشیدش رفتیم باهاش بازار گفتم زشته استفاد شده بذار یه چیز دیگه واسش بگیرم که نسا نذاشت و منم از کتابفروشی مقدار خرت و پرت و یه گیتار باطری خور براش خریدم و متعاقبا برای خانم هم 2تا اسباب بازی و 1 کتابچه که حالت استکر داشت خریدم .. جالب اینجاست که به محض اینکه وارد فروشگاه شدیم یکی از اینا رو برداشت و گفت مامان جون از اینا میخوام گفتم باشه و این خوب نیست یه شکل دیگه بردار اونم یه نمونه دیگه اش رو انتخاب کرد و بعد از تایید من رفتم سراغ اسباب بازی های دیگه ببینم چیزی مناسب روژین و آرمین به چشم میاد که بیش از 20 بار پرسید این چنده ؟؟ مامان قیمتش چنده و هیم نگفتم صبر کن کارمون تموم شد می ریم حساب می کنیم می فهمیم .. اینقدر پرسید که همه نگاهمون می کردن ..خاله می گفت حالا ارزون یا گرون مگه تو میخوای پولش رو بدی یا منصرف بشی ..  گفتی نه مامان جونم پولداره و خلاصه ما رفتیم از آقاهه پرسیدمی چنده و قیمت رو به تو اعلام کردیم تا رسما دست از سر ما بر داری ... بعدشم که اومدیم بیرون پلاستیک که وسایلت توش بود رو گرفته بودی بالا و می گفتی آرمین مال من بیشتر ... کلاا خوشت میاد با لحن بچه گانه دلت آب و این چیزا توجه بقیه رو به خودت جلب کنی ... این یه عادت عجیب غریبه 

موبایلم افتاده توی آب و فعلا از گذاشتن عکس معذوریم... البته که خراب شده و روشن نمیشه ولی مموریش رو به همین زودی ها میذارم روی گوشی بابا و سعی میکنم عکس بذارم ببینم کی میشه ... به این نتیجه رسیدم که موبایل گرون نخرم .. میخوام برم یه دوربین خوب با یه موبایل از این دو سیم کارته ها بخرم که ارزونه اگه چیزیش شد دلم نسوزه ... آخه تا حالا اینجورب بودم که موبایل خوب میگرفتم که دوربینش خوب باشه همیشه همرامه و نمیخوام واسه هرجا رفتن دوربین جدا گانه ببرم و همیشه توی جیب شلوارم یه موبایل داشم و یه دوربین خوب که حالا اینجور که بوش میاد به ملکوت اعلللللللا پیوسته فرستادمش ببینم محسن می تونه بدش یه تعمیرگاه خوب و معتبر هرچند که چشمم آب نمی خوره باید بفرستیمش تهران .. راستی از خواننده های محترم میخوام که اگه یه مدل دوربین خوب دارن که وچیک باشه و در حد یه موبایل حالا یکمی بزرگتر با کیفیت عالی بهم معرفی کنن .. آخه خودم زیاد سر رشته ندارم و حوصله گشتن هم ندارم اینجاست که نیازمند یاریتان هستیم

***********************************

واسه شام ماست و خیار گذاشته بودم ... با غذا بخوره برگشته میگه مامان جون من ماست سالادی نمیخوام ماست سفید میخوام

                                  ***********************************

مامان جون میشه اون میکروفونن رو بدی ؟؟؟

کدوم ؟

همون که باهاش اینجوری میکنیم (اشاره به زیر بغلش )

حدس زدم مام بخواد ... بهش گفتم چه رنگی بود ؟؟

سفید دیگه ؟

باهاش چکار میکنیم ؟؟ دوباره اشاره به زیر بغلش مطمئن شدم و مامان خندید گفت این فسقل چه چیزا میخواد

رفتم از بالا بلندی های مخفی گاه هم اوردمش و بهش دادم خوبه چی بگه ؟؟؟ نه مامان جون این نه اون که دگمه هم داره می زنیم میگه هههههههههههههههههه باهاش اینجوری اینجوری میکنیم ...

من و میگی چشمام 4 تا شد و مامانم زد زیر خنده و گفت این دستگاه اپیلیدی میخوادو من مونده بودم این رو از کجا میدونه آخه من هیچ وقت جهت اینکار ازش استفاده نکردم و نمی کنم ... نیست خیلی سوسولم ... خلاصه که ما کلی خندیدم و تو این حین خاله میگفت این از کجا میدونه از این دستگاه جهت اینکار هم میشه استفاده کن و خودمون هم به جوابی نرسیدم ... راستی روژین خانم میتونی بزرگ شدی لو بدی کجا همچین صحنه ای رو دیده بودی تو گیر ویر و که ما هم میخندیدم و هم روژین رو سوال جواب می کردیم بلکه بفهمیدم کجا دیده .. آرمین خان از فرصت استفاده کرده بود و ده بمال و.... بله آقا حسابی باخودش رو خوشبو کرده بود میگم اونایی که دو قلو دارن چه میکشن خدا بهشون صبر بده .. بیخودی نیست موهاشون زود سفید میشه

فعلا برم که از پارک اومدین عزیزااااااااااانم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:35  توسط مامانی   | 

هرچند مي دونيم هيچكي جوابمون رو نميده ولي مي پرسيم ... از عادتهاي ايراني هاست جوياي احوال همديگه بشن

واما اين چند وقته كم كار نشدمه بقول گلي جون يكمي اون محيط برام تازه بود.. هنوز بهش عادت نكرده بودم ميخواستم خوب بهش عادتم كنم و اخت بگيرم بعدش اونجا رو بتركونم بجز يه پست واجب فعلا اونطرف خبري نيست اما برنامه دارم كه هر دو جا رو سر پا نگه دارم نيست خيلي وقت دارم تو همين يكيش هم زائيدم

بگذريم از عروسكم بگم ...... الهي قربونش بشممممممم

ماشا... خانمي شده چه پارتي راه انداخته واسه مهموناش ... بازم كاچي به از هيچي ۴-۵ ماهي يكبار هم اينجوري بشينه بازي كنه قبوله

 پنج شنبه عصري گفت ماماني ميشه من رو بذاري توي كمد ديواري روي رختخواب ها .. بچم خلي دوست داره و منم مخالفم اما باباش هميشه اين كار رو براش انجام ميده .. منم خواستم از موقعيت سو استفاده كنم .. گفتم باشه به شرط اينكه وسايلي رو كه باهاش بازي كردي جمع كني .. شامل لگو ... مداد رنگي ... خمير بازي بود كه سه طرف اتاق پذيرايي ولو بود .. قبول كرد و مشغول جمع كردن شد ... همون موقع يكي از دوستام زنگ زد و منم مشغول صحبت برگشتم تو اتاق ديدم مداد رنگي هاش توي جعبه مرتب روي دفترش كنار اتاق خبري ازش نيست ... (هميشه بايد مداد رنگيهاش توي كشو باشن )برام عجيب بود صداش كردم با اين صحنه رو برو شدم نگو ديده به صرفش نيست اين همه كار كنه رفته از توي اتاق ما صندلي ميز آرايشي رو كه بسيار سنگين هست آورده و به هر زحمتي بود خودش رو آويزون رختخوابها كرده و رفته اون بالا

روژين خانم مگه قرار نبود اول وسايل روت جمع كني ؟؟؟

چرا ....وليييييييييييييييي  

ولي چي مامان جون  ؟؟

خوب من كه ديگه اومدم بالا بقيه اش رو خودت مرتب كن

اينم يه نمونه است ديگه ما فكر ميكنيم ميتونيم هرچي توي ذهنمونه با ترفندي به دست بياريم زهي خيال باطل

دوست دارم عزيزممممممممممممم

اينجا داشت بازي ميكرد از منم خواست كمكش كنم ... منم رفتم و ديدم اون آبي رو گذاشته نارنجي رو برداشتم كه بذارم يه هوي داد زد نه مامان جون نوبت رنگي هاس ... گفتم خوب اينم نارنجي ... مگه نمي بيني اينو ليس زدم رنگش پاك شده

خودمونيم دقت كنيد مي بينيد كه رنگش كمرنگ تر از اوناست نگو بچم تمام تلاشش رو كرده بي رنگش كنه ... خدا ميدونه چقدر ليسش زده

جمعه عصري دوستم زنگ زده بود نگو خانم شنيده بود و گوشي رو برداشته بود داد و بي داد كه مامان جون بيا مامان جون بيا .. منم دستم بند بود فكر كردم باز يه چيزي توي تي وي ديده و ميخواد بگه از اينا برام ميخري ؟؟ زياد توجه نكردم و با كمي تاخير رفتم .. ديدم گوشي دستش و ميگه وقتي ميگم مامان جون بيا .. بدو بيا .. بدو بدو بياااااا ... عجله براي چه موقعه است .. خوب بدو دوستت منتظره

و قيافه من اينجوري شده بودباوركنيد مونده بودم اين عجله رو چطوري توي جمله بنديش استفاده كرد

****************************************************

دخترم ببخشيد ميخوام از وبت استفاده كنم و يكمي از خاطرات خودمون بنويسم

فكر كنم وقشته پرده از يك راز بردارم عینکاينجانب مامان روژين خانم اعلاااااااااام ميكنم كه در يك تصميم و عمليات انتهاري  ........ روژين رو با خودمون نبرديم كيش نیشخند

ترا خدا از اون حرفهاي قلمبه سلمبه نزنيد خودم هم اصلا فكرش رو نميكردم طاقت بيارم اما در كمال سنگ دلي اين كار رو كردم ... همينجا جا داره بگم اصلا پشيمون نيستم و خوشمم اومدزبانآخه روژين خيلي باباي و مدام توي خونه دنبال باباشه و بقول معروف به شلوارش آيزونه و تو يكي دو روز نزديك سفرمون هم خيلي اعصاب باباي رو خط خطي مي كرد احساس كردم به آرامش نياز داره و هي مگفت چكار كنيم چكار نكنيم ... منم گفتم واله راضي كه نيستم از خودم دورش كنم ولي از طرفي مي بينم كه خيلي تو اين چند وقته اعصابت خورده و سختي هاي كاري هم روت فشار آورده و حتي چندين بار با روژين كل كل كردين يكمي آرامش لازم داري و خلاصه تصميم گرفتيم بذاريمش خونه عزيز جونش رو بريم به مامانم گفتم اگه بهونه گرفت و بي تابي كرد زنگ بزن خودم رو با اولين پرواز نزديك ترين شهر مي رسونم و رفتيم جا داره بگم كه خيلي ناراحت بودم و بخصوص اينكه دوتا بچه هم قد روژين هم ههمراهمون بودن هي يادش مي افتاديم ولي كمكم عادت كرديم .. تا يه روز كه دلم خيلي سوخت آهخ يه دختري كه ميگم تقريبا به سن روژين ميخورد توي هتل بامامانش صحبت كردم فهميدم دقيقا هم سن روژينه ۱۴/۱۲/۸۵ ساعت ۱۱:۵۵ دقيقه و روژين ۱۵/۱۲ واسه همي يكمي اوقاتم تلخ شد بعدش گفتم اي بابا اگه بود كه حالا مشغول آتيش سوزوندن بود و هي بهونه ميگرفت آخه اونجا كه سرگرمي واسش نبود و حوصله بازار و پاساژو اين چيزا رو نداره ... در هر صورت خدا را شكر همه چيز به خير و خوشي انجام شد ... اينم كتي كه من و باباي واسش انتخاب كرديم همه خريدهامون بيشتر مختص به روژين شد ... نبود ولي همش ميگفتم اين واسه روژين اين واسه روژين ... خدا شاهده فقط واسه خودم يه كيف خريدم و يه ۳ تا كرم كه باباي همش ميگه هيچي عزيز من تو كه فقط ۲۰۰ تومان پول كرم دادي بازم ميگي هيچي

 

اينجا هم داره از بابا جونش تشكر ميكنه

البته فقط از بابا جونش

خانمه ميگفت چرا دخترتون رو نياوردين گفتم آخه شيطونه آروم نميگيره و پاساژو خريد براش جذابيتي نداره ميدونستم بيارمش فقط يه جا بند نميشه و فضوله و خلاصه اينقدر گفتتتتتتتتتتم كه باورش شد روژين مثل يه جن بو داده است بعدش رفته بوديم بيرون ديدم من مدام ميرم روي اين درخت و اون درخت و شكلكهاي عجق وجقي در ميارم و خلاصه اينكه از فضولي چيزي كم ندارم .. برگشت گفت : خوب وقتي مامان و باباش اينجورين انتظار داري بچه آروم باشه ... معلومه به خودتون رفته ديگه چه توقعاي بيجايي داري خانم ... و من شرمنده شدم

راست ميگفت نه ؟؟؟؟؟

كلا اينجوري هستيم زن و شوهري يكمي زيادي بچه ايم عكسهاي مشهد رو يادتونه بيرون كه رفتيم كه خوش بگذرونيم و شاد باشيم ديگه و لذت ببريم آقاي مهندس و خانم مهندس ديگه از يادمون ميره

اينم واسه نشون دادن عمق شرجي

البته جا داره بگم گرما رو آدم اصلا متوجه نميشه آخه هم ماشينا كولر دارن هم هتل و هم پاساژها ديگه نيازي نيست حرص گرما بخوري ... اينقدر شمالي اومده بود ... ميگفتن اينجا واسه تابستون بهتره واله آدم ميمونه جنوبي ها ميرن شمال شمالي ها ميان جنوب البته شايد واسه كنسرتها بزن و بكوبهاي شبانه اش بود .. خدا مي دونه راستي يه شب رفتيم شبهاي كيش خيلي خيلي خيلي خوش گذشت و قيمت شامش دو برابر شانديز بود واقعا كه دزد بازار كه ميگن اونجاست البته ما چون بليط رو از فرودگاه گرفته بوديم شام تخفيف داشتيم ولي اگه كسي همونجا بليط ورودي مي گرفت چي ... واقعا كه يه شب هم رفتيم شام كشتي شانديز كه بد نبود برنامه شبهاي كيش بهتر بود و شامش بهتر بود ولي از نظر هوا هم بهتر بود پيشنهاد ميدم كسي ميخواد بره كشتي نره آخه گرماي هوا زياد نميذاره آدم خوش بگذرونه هر چند هم كه مدت كمي روي كشتي باشي .. و يه شب هم رفتيم همين جشن خود سازمان واسه قرعه كشي گفتيم شانسمون رو امتحان كنيم كه بله ديگه مگه چند بار شانس در خونه آدم رو ميزنه ما اون شب توي يكي از پاساژها چرخ گوشتي برنده شديم جو گير شديم گفتيم بريم اونجا هم شايد چيزي برنده شديم كه نشديم ولي برنامه اش بد نبود البته يبار شركت ما از اون گروه دعوت كرده بود و آورده بودنشون برنامه اش واقعا با چيزي كه اينجا اجرا كرده بود زمين تا آسمون فرق داشت فكر كنم چون اونجا روي دوربين بود خيلي محدوديت داشتن ولي همون برنامه با همون بازيگرا  توي شركت ما آدم روده بر ميشد از خنده ... واسه مسابقه هم كه آقاي حسيني يه پسر بچه رو انتخاب كرد نگو بيچاره آستين حلقه اي پوشيده بود برش گردونن پايين گناه داشت بخدا خيلي تو ذوق نوجوان ايراني خورد واسه مسابقه خانمها هم بين چندتا خانمي كه انتخاب كرد يه خانمي بود كه شال پوشيده بود و موهاش خيلي معلوم بود وقتي داشت از پله ها ميرفت بالا كسي نبود چكش كنه يهوي روي پله آخر برادرا به دادش رسيدن و گفتن خانم نميشه واونم روسريش رو كشيد جلو و رفت بالا بيچاره اينقدر كشيد جلو كه موهاش و گردنش از پشت معلوم بود خلاصه كه اومدن ابروهاش رو بردارن زدن چشمش رو كور كردن و۲-۳ باري هم به مجري اشاره دادن كه بفرستش پايين هي ميگفت خانم شما بفرماييد پايين باختيد خانمه ميگفت نه.. ملت هم يك صدا مي گفتن نه نباخته و يه جوري هواشو داشتن و خدا خواست همون برنده شد... خوشمون اومدا حال كرديم ... اين بردارها هم كش آورده بودن مثل اسفند روي آتيش بودن

اينجا ميخواست لج من رو در بياره هي مي گفت بيا عكس دوتايي بگيريم من قبول نكردم رفته و اينا بغل كرده ميگه تازه از تو خيلي ظريفتر و لطيفترن

و اينم جت اسكي و اسكي روي آب ... خيلي خوش گذشت .. خوبه كه خودشون لباس دادن وگرنه ما چي مي شديم ۱ ساعت گرفته بوديم البته من خيلي زود خسته شدم و بزور نيم ساعت تحمل كردم كمرم خيلي درد گرفته بود فكر كنم از بسكه اين موجها ضربه زدن بهمون باباجون هم حسابي روندشااااااااا.. خيلي تند مي رفت من اينقدر جيغ زدم و ائمه رو صدا زدم كه گلوم گرفت آخرشم من رو پياده كرد و نيم ساعت آخر رو تنهايي حال كرد

خيلي دلم ميخواست از ساحلي كه پيش بازار عربها هست يه عكس يادگاري بندازم به ياد اونوقتا ولي نرفتيم اونجا ميخواستم بندازم و بعدش عكس هاي دوران عقد و بعد از عروسيمون رو كه توي اون ساحل گرفته بودم بذارم روي اسب بوديم در دو دوره مختلف اما اين سري اون ور نرفتيم و اي كاشكي براي من باقي موند كلا خوشم مياد از مقايسه خودم نسبت به چند سال نيست كمي .... بهتر شده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:32  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس