Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers سلام
وای ببخش دختر گلم ناخواسته از پست قبلی تا حالا اینهمه فاصله افتاده

وقتی آدم دیر بیاد بنویسه رشته نوشتن از دستش در میره واسه همین میگم باید تند تند نوشت ولی نمی دونم چرا این جوری شد از کجا بگگگگم

از آخرش تا یادمه بگم ... دیروز خدا را شکر مهمون داشتیم و خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم بله بابا محمد و عزیزجون و خاله و آرمین خان اومدن البته قرار بود عمه پروین جونم هم بیاد که ... دیروز موقع ناهار اومدن و امروز هم عصر رفتن و و گریه کردی و بزور بقل بابای می رفتی و بلاخره با شکلاتی آرومت کردیم و خوابیدی الانم بعد از کلی بازی و ورجه ورجه باباجون دختر گلش رو برده پارک ...با آرمین خیلی بازی کردی خیلی هم بزن بزن و در این راستا گلدون گل من رو هم زدی شکستی .. خوشم میاد که با وجود اینکه آرمین می زنتت و اذیت میکنه اما راضی نمیشی کسی بهش بگه بالای چشمش ابرو یبار که محکم با یه توپ کوچیک سنگین کوبید وسط سینه ات و تو هواست نبود خیره بودی به تی وی خاله رفت و باهاش دعوا کرد یکی زد روی دستش تو هم بدو بدو در حال گریه رفتی واسه خاله و گفتی چرا آرمین رو میزنی و شرو کردی به دعوا باهاش ... وقت بازی هم هی میگفتی آرمین بیا یادت بدم .. آرمین ببین من چکار میکنم .. آرمین بیا این بازی رو بکنیم .. خلاصه مثل این مادر بزرگها احساس بزرگتری و برتری معلومات داشتی اون بیچاره رو امر و نهی می کردی

چقدر خوشم میاد از حرف زدنت ووقتی حرف میزنی قند توی دلم آب میشه و هی میخوام بخورمت ...

 بابا جون بعد از 2 روز دوری ساعت ۳ از خونه ننه حاجی اومد و 3 تا اسباب بازی برات آورده بود 2تاش لگو بود یکی هم 6 تا حیون از اینا که واسه بچه های کوچیک خوبه 3 تا اهلی 3 تا وحشی خیلی خوشت اومد و کلی ذوق کرده بودی هی میگفتی آرمین ببین چی دارم و هی دل اون رو آب میکردی ... بعدشم در گوش بابای گفتی بیا بدوبدو کنیم باباهم گفت الان مهمون داریم بذار مهمونا برن بعد ... این شد که عصری تا از خواب بیدار شدی گفتی بابا ببین مهمونامون رفتن پاشو بدو بدو کنیم یادت بود ناقلا

اما یه چیزی خیلی ناراحتم کرد تو این دو شبی که تنها بودیم ... جدای از اینکه مدادم سراغ می گرفتی که باباجونم کجاست و بابا جونم چرا نیومد ..و هر 10 دقیقه یکبار تلفنی با بابای صحبت می کردی (که خدا را شکر مامان بابام اومدن و گرنه خدا می دونست پول تل تو این چند روزه چقدر می شد ) خیلی بد اخلاق می شدی و وقتی یاد بابا بودی اخلاقت با من خیلی بد بود .. من از این بابت خیلی غصه خوردم و همش میگفتم ای خدا من کجای کارم اشتباه بوده که این بچه با من اینجوری می کنه؟؟؟ عمق فاجعه مال شب چهار شنبه بود که خیلی خیلی بی قرار بابا بودی و شب بردمت پیش خودم بخوابی واسه اینکه برات قصه بگم نازت کنم .. که نذاشتی برات قصه بگم .. خواستم نازت کنم نذاشتی و دستم رو پس زدی ... یکمی گرفتمت توی بغل یهوی مثل برق گرفته ها خودت رو کشیدی عق و رفتی اون ور تخت خوابیدی من باهات حرف زدم و یکمی خاطره با نمک خنده دار تعریف کردم تا حالا و هوات عوض بشه که زیاد تاثیر نداشت بالشتم رو بردم نزدیک بالشتت یهوی داد زدی نیا جلو و اینجا جای باباجونمه و خدا شاهده فاصله یه بالش خالی رو بین من و خودت نگه داشتی که چی اینجا جای بابامه باز هیچی نگفتم و خواستم مثل هر شب دستت رو بگیرم که باز دستت رو کشیدی و گفتی دست نزن .. دستم رو ول کن بابام بیاد دستم رو بگیره و گریه کردی پشتت رو به من کردی و رو به دیوار پتو کشدی روی خودت و خوابیدی و اینقدر دلم سوخت .. آخه چرا اینقدر بابات رو بیشتر از من دوست داری .. خوب دخترم حداقل مساوی .. یا اینکه اینهمه دوستش داری خوب به روم نیار منم ادمم ... تو گریه کردی خوابیدی و من گریه کردم و خوابیدم و هیچ تلاشی نتیجه نداد واسه اینکه بخوام جای خالی بابا جونت رو پر کنم و تو دلم به باباجونت بد بیراه می گفتم که حالا دیدن ننه ات اینقدر واجب بود من و این بچه رو ول کردی رفتی خوب میذاشتی چند وقت دیگه باهم می رفتیم ... اما خوب دیگه پسر خوب که میگن اینه ... خدا یه پسر اینجوری هم به ما بده .. هرچند من که شانس ندارم فکر نکنم یه پسر به این با محبتی گیرم بیاد ... بابا جون خیلی مامان باباش رو دوست داره و همیشه سعی میکنه فرزند خوبی براشون باشه و اونا هم همیشه دعاش می کنن 

خدا را شکر مامان و بابام اومدن و خانمی کمتر یاد باباش افتاد .. هر چی به مامانم گفتم دیشب اینجوری کرد و من باور نمیکنم تو مدتی که کیش بدویم بدون بهونه خوابیده باش .. .قسم میخورد که نه اصلا اینکارها رو نمیکرد و خاله گفت شاید اینجا خونه خودتونه جای باباش رو احساس میکنه واسه همین اینجوری میشه و اونجا و اون موقع اصلا اینکار ها رو نمیکرده ...

شبی که بابام اینا اومدن رفتیم بازار و برای آرمین یه چندتا اسباب بازی و کتاب خریدم آخه 1 شنبه تولدشه و کادوی تولدش رو هم که یه دست لباس شیک بود بهش دادم خیلی بهش میومد و ناز شده بود و چون پوشیدش رفتیم باهاش بازار گفتم زشته استفاد شده بذار یه چیز دیگه واسش بگیرم که نسا نذاشت و منم از کتابفروشی مقدار خرت و پرت و یه گیتار باطری خور براش خریدم و متعاقبا برای خانم هم 2تا اسباب بازی و 1 کتابچه که حالت استکر داشت خریدم .. جالب اینجاست که به محض اینکه وارد فروشگاه شدیم یکی از اینا رو برداشت و گفت مامان جون از اینا میخوام گفتم باشه و این خوب نیست یه شکل دیگه بردار اونم یه نمونه دیگه اش رو انتخاب کرد و بعد از تایید من رفتم سراغ اسباب بازی های دیگه ببینم چیزی مناسب روژین و آرمین به چشم میاد که بیش از 20 بار پرسید این چنده ؟؟ مامان قیمتش چنده و هیم نگفتم صبر کن کارمون تموم شد می ریم حساب می کنیم می فهمیم .. اینقدر پرسید که همه نگاهمون می کردن ..خاله می گفت حالا ارزون یا گرون مگه تو میخوای پولش رو بدی یا منصرف بشی ..  گفتی نه مامان جونم پولداره و خلاصه ما رفتیم از آقاهه پرسیدمی چنده و قیمت رو به تو اعلام کردیم تا رسما دست از سر ما بر داری ... بعدشم که اومدیم بیرون پلاستیک که وسایلت توش بود رو گرفته بودی بالا و می گفتی آرمین مال من بیشتر ... کلاا خوشت میاد با لحن بچه گانه دلت آب و این چیزا توجه بقیه رو به خودت جلب کنی ... این یه عادت عجیب غریبه 

موبایلم افتاده توی آب و فعلا از گذاشتن عکس معذوریم... البته که خراب شده و روشن نمیشه ولی مموریش رو به همین زودی ها میذارم روی گوشی بابا و سعی میکنم عکس بذارم ببینم کی میشه ... به این نتیجه رسیدم که موبایل گرون نخرم .. میخوام برم یه دوربین خوب با یه موبایل از این دو سیم کارته ها بخرم که ارزونه اگه چیزیش شد دلم نسوزه ... آخه تا حالا اینجورب بودم که موبایل خوب میگرفتم که دوربینش خوب باشه همیشه همرامه و نمیخوام واسه هرجا رفتن دوربین جدا گانه ببرم و همیشه توی جیب شلوارم یه موبایل داشم و یه دوربین خوب که حالا اینجور که بوش میاد به ملکوت اعلللللللا پیوسته فرستادمش ببینم محسن می تونه بدش یه تعمیرگاه خوب و معتبر هرچند که چشمم آب نمی خوره باید بفرستیمش تهران .. راستی از خواننده های محترم میخوام که اگه یه مدل دوربین خوب دارن که وچیک باشه و در حد یه موبایل حالا یکمی بزرگتر با کیفیت عالی بهم معرفی کنن .. آخه خودم زیاد سر رشته ندارم و حوصله گشتن هم ندارم اینجاست که نیازمند یاریتان هستیم

***********************************

واسه شام ماست و خیار گذاشته بودم ... با غذا بخوره برگشته میگه مامان جون من ماست سالادی نمیخوام ماست سفید میخوام

                                  ***********************************

مامان جون میشه اون میکروفونن رو بدی ؟؟؟

کدوم ؟

همون که باهاش اینجوری میکنیم (اشاره به زیر بغلش )

حدس زدم مام بخواد ... بهش گفتم چه رنگی بود ؟؟

سفید دیگه ؟

باهاش چکار میکنیم ؟؟ دوباره اشاره به زیر بغلش مطمئن شدم و مامان خندید گفت این فسقل چه چیزا میخواد

رفتم از بالا بلندی های مخفی گاه هم اوردمش و بهش دادم خوبه چی بگه ؟؟؟ نه مامان جون این نه اون که دگمه هم داره می زنیم میگه هههههههههههههههههه باهاش اینجوری اینجوری میکنیم ...

من و میگی چشمام 4 تا شد و مامانم زد زیر خنده و گفت این دستگاه اپیلیدی میخوادو من مونده بودم این رو از کجا میدونه آخه من هیچ وقت جهت اینکار ازش استفاده نکردم و نمی کنم ... نیست خیلی سوسولم ... خلاصه که ما کلی خندیدم و تو این حین خاله میگفت این از کجا میدونه از این دستگاه جهت اینکار هم میشه استفاده کن و خودمون هم به جوابی نرسیدم ... راستی روژین خانم میتونی بزرگ شدی لو بدی کجا همچین صحنه ای رو دیده بودی تو گیر ویر و که ما هم میخندیدم و هم روژین رو سوال جواب می کردیم بلکه بفهمیدم کجا دیده .. آرمین خان از فرصت استفاده کرده بود و ده بمال و.... بله آقا حسابی باخودش رو خوشبو کرده بود میگم اونایی که دو قلو دارن چه میکشن خدا بهشون صبر بده .. بیخودی نیست موهاشون زود سفید میشه

فعلا برم که از پارک اومدین عزیزااااااااااانم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:35  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس