Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | اردیبهشت ۱۳۸۹
سلام

خدا بخواهد و امام رضا به طلبه ما داريم ميريممممممممممم مشهد

همه دوستان رو ياد ميكنم ... خيالتون راحت ... اگه كسي سفارشي چيزي داره ترا خدا بگه هااااا


و اما روژين خانم

ميگم ما بايد از احساساتمون با بچه ها حرف بزنيم درسته ؟؟؟؟

اما وقتي روژين اينجوري رفتار ميكنه من يكمي از خودم دلگير ميشم به نظرتون اين انعكاس رفتار ماست توي نقاشي خانم ......

**** اين اثر هنري روي يك جعبه كه دم دستش بود خلق شده

دختر گلم داري چي ميكشي ؟؟؟

-مرد خفاشي؟؟؟(آخه ما تا حالا نه خفاش ديديم نه خفاش نشونش داديم )

خوب ديگه چي ؟؟

- هيچي اين چشماشه ... اينم ابروهاشههههههه... همينجوري در حال كشيدن توضيح داد و منم نگاهش ميكردم ...

- ماماني چكله ... ميزنه زير خنده ... خنده اي كه منم باهاش خنده ام ميگيره

نه روژين مو داره ... اينا ها براش گذاشتي كه

- نه مامان يكمي داره بقيه اش چكله ....

منو و باباي هم همون موقع شروع كرديم به آموزش كچل نه چكل ...

روژين بگو ك

- چ

نه بگو ك

باباي كه بهش گفت بگو ك

قشنگ گفت : ك

حالا بگو كچل ..

- كچل

شيطون درست گفت

دوباره مشغول كشيدن شد

ابروهاش چه با مزه شده ...

- آره قشنگه ولي عصبانييييييييي هاااااا

مرد خفاشي

- مامان نگاه دستاش چقدر قشنگه ... نه ؟؟ عجيب غريبه هااااااااااااااا

روژين مامان جون چرا عصبانيه ؟؟؟

- براي اينكه بچه اش اذيتش كرده

اه راست ميگي ؟؟؟ چكار كرده

- دخترش اَذَيتش كرده 

**** حواستون باشه واسه چي بزرگ تر نوشتمش آخه اذيت رو مثل ما تلفظ نميكنه همش با فتحه ميگه اذيت خيلي با مزه اين كلمه رو ادا ميكنه 

- خوب عزيزم تو ميدوني چكاركرده ؟

- آره دخترش همش بهش ميگه ميخوام باهات رانندگي كنم ... ميخوام بشينم روي پات رانندگي كنم مرد خفاشي هم ناراحت و عصباني شده ...

الهي قربونت برم عزيزم ..... كه اينقدر قشنگ جزئياتشم ميگي فدات شم

اين تنها موردي كه ما با روژين سرش بحث نميكنيم ... آخه خودش ميدونه كه فقط در مسير مشخص مهد تا خونه اونم ظهر موقع برگشتن اجازه داره روي پاي بابا بشينه و هيچ وقت جاهاي ديگه اصرار نمي كنه ولي نميدونم چرا توي نقاشي اينو كشيده و اينه گفته

از همه جالب تر اينكه خود اين بچه ها دقيقا ميدونن كه ما رو با چكاري عصباني ميكنن نه ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:37  توسط مامانی   | 

روژين  در حالي كه روي مبل ايستاده و داره پايين ساختمان رو نگاه ميكنه يهوي بر ميگرده به من ميگه :

- مامانكم اجازه ميدي برم پايين با بچه ها بازي كنم

من قربون حرف زدن تو دختر برم عروسكمممم

تولد كوروش

تولد كورش جان پسر همكارم  .... بيچاره اونا هم مثل ما تولدشون رو عجيب  برگزار كردن روي هم رفته ۵ تا مهمون بوديم البته ۳ تا بچه ها رو هم حساب كنيم خيلي هم خلوت نبوداااخلاصه كه غريبي بد دردي بيچاره از شانسش ما دوتا خانواده رو هم كه گفته بود دختر داشتيم و واسه پسرش پارتي راه انداخته بود

شام هم  دعوت كردن هتل  ... كه ورودي اونجا يه عالمه قورباغه بود ....

هانا جون اولش يكي مي رترسيد ولي وقتي ديد روژين دنبال قورباغه و بچه قورباغه ها ميكني و يكي دوباري پا روشون گذاشت ترسش ريخت و اونم رفت جلوووو

خانوادگي اومده بود پشه پارتي ...آخه از ريز و درشت دور نور افكن جمع شده بودن  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:10  توسط مامانی   | 

  

در رو باز کنید داریم میایم تولد ...


 

 هستی عزیزم تولدت مبارک 

 بفرمایید اینم هدیه مـــــــــــــــــــا

نوشین عزیزم

تولدت هستی عزیز رو به تو و بابای هستی تبریک میگم و از خدا میخوام که  سالهای سال در کنار هم این روز زیبا رو جشن بگیرید

می دونم که تو کیکی بهتر و زیباتر از این رو می تونی درست کنی

ولی از من فقط همین عکس کیک ناقابل بر میاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:59  توسط مامانی   | 

روز جمعه اي بد جوري تب داشتي از شب تا صبح توي تب ميسوختي و هر چي هم تب بر ميدادم بالا مي آوردي

برديمت اورژانس و خدا را شكر يه آمپول مشتي نوش جان كردي و اوضاعت رو براه شد ولي تا ساعت ۳ هر بار كه  دارو بهت دادم بالا آوردي و منم اعلام كردم كه ديگه تا آخر شب به دخترم هيچ دارويييييييييي نميدم

خدا را شكر اوضاعت رو براه شد و شب گفتي مامان يه تكه نون ميخوام ...مثل گرسنه هاي آفريقايي نون سق ميزدي ... بهت زياد ندادن گفتم شايد بالا بياري بعداز ۲ ساعت  آش خوردي و  گفتي آخيش چقر گرسنهام بوداااااااا(الهي قربونت برم كه توي بيماري هم اينقدر شيرين زبوني ) بعد كه يكمي حالت جا اومد بلند شدي وشروع كردي به وجه .... و طرفهاي ۱۱ بود دوباره گفتي نون ميخوام رفتم واست بيارم با صداي بلند گفتي دوتا دوتا بيار - منظور زياد بود -

وقتي كه پتو ميشه يه خونه واسه جوجه


- توي تب داشتي مي سوختي باز شروع كردي به هزيون گفتن --- يادتونه كه هر وقت تب ميكنه هزيون ميگه ---

بابايي ديگه لباس مامان رو نپوشي بري سر كار هااااااااا

**** اينجا بود كه باباي گفت الهي بميرم ... پري پاشو لباس بپوش ببريمش دكتر

من : روژين مگه باباي لباس منو پوشيده .. كي ؟؟

- : آره يادت نيست ... ( در حالي كه دراز كشيده )

بابا : من كدوم لباس مامان رو پوشيدم ...

با اون حال مريضش بلند شد روي پاش ايستاد تلو تلو خورد و اومد پيش جالباسي و يكي از مانتوهاي من رو گرفت گفت :

اينو ... اينو ... ديگه اينو نپوشي بري سركارهااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 15:56  توسط مامانی   | 

 

- : مامان اين چي ديگه برام خريدي ؟؟؟

- : خوب اسباب بازي ديگه ...

-: ميدونم ولي اصلا به درد نميخوره هااااااااا

 

درحالي كه داريم ميريم پايين و روژين خانم از من جلوتره يهويي ديدم براي كسي دست تكون داد و يه چيزي گفت .. وقتي رسيدم بهش گفتم كي بود مامان ؟

-: يه آقايي

-: چي ميگفتين؟؟؟

- : اون هيچي ... ولي من بهش گفتم به سلامت خوش بگذره

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 13:18  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس