

|
|
|
|
|
امروز تولد فاطمه عزيزه كه با اين پست كوچولو موچولو ميخوام تولدش رو به خودش ،مامانش و سارا كوچولوي گل تبريك بگم
ان شا.. تولد ۱۲۰ سالگي رو بيام و تبريك بگم بهت عزيزم ببخشيد ديگه راه دوري همين از دستم بر مياد عزيزم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ساعت 11:51 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
درحالي كه باباي تازه از خواب بيدار شده روژين خانم
اصرار كه بيا ب ر ق ص ي
م باباي هم كه به زور چشماش باز شده بود ميخواست چاي بخوره نمي رقصم و بيا برقصيم هرچي روژين بيا با من برقص نه الا و بلا بابا بعدشم كه ديگه ديد فايده نداره گفت الان ميام با مشت ميزنم توي كله ات و منتظر عكس العمل بابا شد بابا هم بي خيال من هركاري كردم فايده نداشت جز اينكه نه روژين اين كار رو نكن نبايد كسي رو بزني بابا: بزني منم ميزنمت تا بفهمي درد داره و نبايد كسي رو بزني من : نه روژين اينكار رو نكن زور بابا بيشتره بزنه بد جوري دردت مياد بيا بريم يه چيزي نشونت بدم روژين : خوب زور من گوي تره يه مشتت ميزنم بگي آآآآآآآآآآآآآآخ دردت بياد من : نه روژين خانم بابا بزرگتره زورش بيشتره روژين : نخيرم زور من گوي تره زوره بابا كوچيك تره من شير خوردم بابا كه شير نخورده بابا : چرا من بيشتر شير خوردم ببين قدم بلندتره خانمي هم مدام ميگفت زورخودم گوي تره و زوره بابا كوچيك تره مگه نه بابا ؟؟ جالبه از خود باباي هم نظر ميخواد بدو بدو رفت و اومد يه شير آورده بود بريزه توي ليوان
بخوره تا زورش گوي تر بشه روژين مامان چرا اين شير رو آوردي ؟ اون يكي باز اين رو ببر اون يكي رو بيار كه بازه اين پلمپه نخير من ميخوام از اين بخورم اين
بيشتر داره منم بخورم بيشتر گوي ميشم نه عزيزم شير شيره برو اون يكي رو بيار نه مامان بايد اين بيشتره رو بخورم
تا بيشتر گوي بشم من در يك چشم بهم زدن و شعبده بازي كه بيا بريم برات
بريزم توي ليوان بخور بردمش آشپزخونه و جاي دو تا رو عوض كردم در حال پيتزا خوردن با باباجونش - بابا اين آشغالاشو
نميخوام - اينا آشغال نيست قارچه .... - من اين آشغال قارچي
هاشو نميخوام برشون دار - حالا خوبه كه هميشه قارچ ميخوره هااااااااااا عزيزم بايد قارچ بخوري تا چشمات و ابروهات بزرگ و قشنگ بشه - بابا اون آشغالا رو بده
بخورم - نه عزيزم اونا قارچه - باشه اون آشغال قارچي
رو بده بخورم ... زود باش زود باش ميخوام خوشگل بشم بعد از چند دقيقه باز درحال خوردن همون پيتزا من دختر خوبيم ... قارچ
ميخورم تا ابروهام و چشمام بزرگ و قشنگ بشن ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ساعت 15:42 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اينم عكس آخري كه توي قشم گرفتيم بقول باباي از يه سفر خوب كه آخرش هم يه خاطره دل انگيز واسمون داشت بهتون نگفتم نه .... ما موقع برگشت VIP بوديم ...رفتيم بالاي لنديگراف و توي اتاق ناخدا نشتسيم و پذيرايي شديم خيلي باحال بود مثل توي فيلمها تمام ماشينها زير پامون بود وما بوديم يه درياي بيكران سياه و همه از پايين ما رو نگاه ميكردن معلوم بود كه دلشون ميخواست اوناهم مثل ما بالا باشن ... يه ناخداي مهربون كه اهل درگهان بود خاطره خيلي خوبي توي ذهن ما به يادگار گذاشت هرجا هست موفق باشه
ريحانه - محمد-سيد حسين - مسعود- روژين خانم كه با تفنگش معركه گرفته
روژين و مرغ بيچاره ـ آخه اگه نخوام دونه بخورم بايد كي رو ببينم ...قدقد قد قداا
اينم يه عكس از احل زيباي نقره اي -- جاتون خالي خيلي خيلي قشنگ بود
دوستم خوبم ليليان عزيزم خواسته كه دوستاني كه دوست داريم از نزديك ببينيموشن رو ليست كنيم منم اسم چندتا از دوستان رو آوردم ميخواستم همينجا بگم كه من همه رو دوست دارم با وركنيد خيلي دوستون دارم اگه مي تونستم يه روز توي خونه موقرمون مهموني ميگفتم و همه دوستان وبلاگي رو دعوت ميكردم تا همه بتونيم براي يكبار هم كه شده همديگر رو ببينيم خود ليليان عزيز *انار جون از وقتي آدرست رو عوض كردي منو مشكل داري كردي هاااااااا دعوت هستن به اين سوال پاسخ بدن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ساعت 12:5 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساحل بندر ديلم
ساحل عسلويه - يادش بخير پر بود از حلزون - چقدر روژين خوشش اومد بچم تاحالا حلزون نديده بود
قلعه پرتغالي ها -- خوب چكار كنم تكراري هركي قشم ميره اينجاهم ميره ديگه
قايق سواري به سمت جزيزه هنگام
اينم يه قلعه خوشگل كار دسته خانواده ما
اينم يه نما از جنگلهاي حرا
اينم روژين خانم كه توي اون گرما و شرجي تيو پاساژي كه سيستم خنك كننده اش خامون بو دو ما خيس عرق بوديم كاپشن و شال زده بود و همه نگاهمون ميكردن آخرشم من آب ريختم
تا اينجا رو داشته باشين تا دوباره عكس بارم ... عكسها رو آپ كردم ولي وقت نميكنم تيو پست بذارمشون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت 12:18 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب موقع رفتن به بيرون پايين بلوك
ستايش : روژين داري كجا ميري ؟ روژين : بعد از من من كردن و كمي صبر - من فكر نميكردم جوابي داشته باشه چون لفتش داده بود - دارم ميرم ..... واسه مامانم كيك بگيرم ...آخه تولدشه موقع برگشت از خريد روژين : اون وقت كه بزرگ شدم ... پسر شدم رانندگي ميكنم بابا : نه عزيزم وقتي بزرگ شدي بازم دختر ... دختر بابا روژين : اون وقت كه بزرگ شدم مامان ميشم من : اه تو كي ميخواي بزرگ بشي؟؟/ روژين : شبااااااااا - تكه كلام تاريخيش - من : اون وقت كه بزرگ شدي چكار ميكني ؟ روژين : هيچي كاري .. بچم رو مي برم مهد ميزارم الهي مادر قربونت بره عزيزم .. كه اينقدر مهد روت تاثير گذاشته .. بابا : مهد كودك خوبه كه بچه ات رو ميبري مهد روژين : آره خيلي خوبه بازي ميكنه مامان : خوب عزيزم چرا بچه ات رو مي بري مهد ؟ روژين : واسه اينكه صبحانه خورده بايد بره مهد حال كردين نتيجه گيري رو بيچاره فكر ميكنه هر بچهاي كه صبحانه خورد بايد بره مهد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 12:17 توسط مامانی
|
|
||