

|
|
|
|
|
سفر يهوي پيش اومد و رفتيم اصفهان خدا بخواد همه كارها به خير و خوشي انجام شد و صاحبخونه شديم ... خودمونيم روژين جون هنوز هيچي نشده و قسط اولش رو نداديم باباي ميگه اين واسه روژين ما كه تازنده ايم داريم اينجا توي خونه شركت زندگي ميكنيم ... بهش ميگم نه واسه دل خودته واسه اينكه هروقت هوس كردي بري توش ميگه نه واسه دخترمه ... خدا شانس بده باباي ما كه مهندس نبود تو بچه گي به نيت ما خونه بخر يادش بخير باباي من وقتي صاحبخونه شد من دبيرستاني بود با چه درد سري مامانم كلي وسيله خونه فروخت و دوتا النگو داشت فروخت ... نمي دونم چي ميشه كه گذشته با تمام تلخي هاش و خاطرات سختش هميشه آدم وقتي ازش ياد ميكنه ميگه يادش بخير ... من يادمه موقع اسباب كشي مثل يه كارگر كمك بابام ميكردم كه نخواد پول كارگر بده و رفته بودم با بليز شلوار بالا پشت بوم ايستاده بودم و ميله آنتن و خود آنتن رو از بابام مي گرفتم وقت رنگ زدن خونه پدر بزرگ خدا بيامورزم جقدر از ما كار كشيد و چقدر حين كار منو نصيحت ميكرد آخه من مثل خاله نسا تنبل نبودم هميشه سرم درد ميكرد واسه كارهاي مردونه كمك بابام مي رفتم براي لوله كشي ساختمان و ديس زدن لوله .... واي خدا چه روزاي خوبي بود ... خدا را صد هزار مرتبه شكر كه حالا ما خونه دار شديم البته من زياد طلا ملا نفروختم سكه و نيم سكه و يه گردنبند بود كه ازش استفاده نمي كردم ... خدا ان شاا... تمام مستاجرها رو خونه دار بكنه ... بقول بابا اينم يه خونه واسه دختر گلم اما از روژين بگم كه خيلي شيرين و بلا شده ... يعني بود و بدتر شده . بدتر شده شايد تعجب برانگيز باشه اما واقيعت اينكه اين كلمه كاملا برازنده حرفهاي روژين از اون هفته واستون بگم كه مدام توي خونه راه ميره و ميگه كله پاچه كله پاچه ... من گفتم شايدبه منظور توهين ميگه اين شد كه از مربي پرسيدم و مربي گفت مادر بزرگ محمد امين واسش كله پاچه درست كرده و اومده واسه بچه ها تعريف كرده و اونا هم از اين كلمه خوششون اومده و مدام واسه هم ديگه تكرار مي كنن . ... خوب خدا را شكر فحش نبوده... اما بعد از چند روز كلمه كله پاچه به كله پاچه كله پوك تغيير پيدا كرد و حالا هر وقت ميگه كله پاچه پشتش كله پوك رو هم ميگه .... خودتون حدس بزنيد يه دختر شيرين زبون با چه لحني ميگه كله پاچه كله پوك ... بگذريم فعلا كه توي ترك نه اينكه ما بحش گفته باشيم نگوها هي گفت هي گفت ما هيچي نگفتيم فهميد كه حناش پيش ما رنگي نداره و ديگه نميگه يا وقتي ميگه ما بروي خودمونن نمياريم و ميگه مامان بابا گفتم كله پاچه كله پوك ... ما هم هيچي نمي گيم ... اين شد ه كه امار تلفظ اين دوكلمه 2 روزي پايين اومده ... خدا به خواد و گوش شيطون كر ... ديگه اينكه مدام ميگه پي پي مامان پي پي پي پي پي پي پي پي پي پي –دوتا دوتا با ريتم بخونيد – يا هر شعري ميخونه رديف و قافيه اش به پي پي ختم -پي پي اصفهام بوديم مامانم زنگ زد و گفت روژين داري چكار ميكني ؟ -پي پي بازي بهش ميگم روژين چي ميخوري برات بيارم ؟ -پي پي اين چه رنگي ؟ -پي پيی ميخواي اينجا رو چه رنگي كني ؟ -پي پيي شما بودين چكار ميكردين ... نمي دونم ديگه تا كي ميتونم تحمل كنم يه وقتاي كه باباي عصباني ميشه و سرش داد ميزنه من بهش ميگم ولش كن كه اكشن نگيره و نفهمه با اين كلمه حرص ما در مياد صلوات بفرست .. يوقتاي كه من عصباني ميشم باباي به من ميگه ولش كن و صلوات بفرست .... خلاصه تا حالا كه كار به كتك نكشيده ... الهي قربونش برم وقتي مي بينه ما محل نميزاريم ميگه ماماني گفتم پي پي ... خوب باشه . -باباي گفتم پي پي ... بابا : خوب -گفتم پي پي بابا : مهم نيست ول ميكنه ميره و اسه خودش شعر پي پي پي پي پي پي ميخونه دلم ميخواد برم بگيرم فشارش بدم اينجوري ميخواد جلب توجه كنه به ما اصفهان پارك بادي ناژوان رو كه تلويزيون خيلي تبليغ ميكرد رفتيم هوا خيلي سرد بود ... واي با اين وجود رفت و بازي كرد خلوتم بود ... باغ پرندگان هم رفتيم عكساش رو امشب ميزارم يادگاري خيلي خوش گذشت البته من قبلا رفته بودم واسه روژين خيلي تازگي داشت كه پرندها توي دست و بالش راه ميرفتن هي ميخواست بگيرتشون ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ساعت 15:24 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من و روژين رفته بوديم بيرون تا باباي به خوابه الهي بميرم اين روزا خيلي سر كار خسته ميشه باباي چرا ما رو از بالا صدا نزدي بيام پيشت ؟ من كه دلم تنگ شده برات . چرا من و صدا نكردي ؟ نگفتي روژين بيا روژين بيا .. باباي هم گفت ببخشيد دخترم خواب بودم باشه ما فردا شبا ميريم بيرون اونوقتش تو بيا از بالا صدامون بزن بگو روژين بيا خونه بيا خونه .. منم ميام باشه ... باباي گفت باشه دوباره كوتاه نيومد و برگشته به من ميگه ماماني فردا شب امسال با هم ديگه ميريم بيرون تا باباي صدامون بزنه باشه مامان باشه حالا نميشه كوتاه بياي و فردا شب نريم بيرون راستی کسی میدونه امسال توی اون جمله چه معنی داره
من نمي دونم چكار كنم كه اين دختر دست از سر بابا برداره باباي هيجا .. نه اون وقت كه گفتي مي خواي بري چي ؟ بابا: جايي نمي خوام برم منم زود دوزاريم افتاد روژين ياد چي افتاده ولي به بابا چيزي نگفتم تو دلم دعا ميكردم كه اشتباه فكر كنم اما متاسفانه يا خوشبختانه درست حدس زده بودم نه اون روز نشسته بودي گفتي ميخواي بري چي ؟ موهات رو چي كني ؟ بابا يه نگاه به من كرد اشاره داد كه تحويل بگير ... خوب به من چه وقتي بچه خودش يهوي ياد يه چيزي ميوفته من بايد چكار كنم ... من كه كاره اي نيستم خدا شاهده من هيچي بهش در اين مورد نميگم بابا: آآآها ميخوام برم مو بكارم باباي مي خواي بري مو بكاري ؟ بله باباي كي ميخواي بري مو بكاري اي خدا اين روژين بلا يادش بره اين جريان مو هاي بابا رو اي خدا كمك كن زود تر فراموش كنه .
روز ۴ شنبه اي با همديگه رفتيم شهر واسش چتر خريديم اگه بدونيد چه ذوقي ميكرد ... توي بازار همش چترش باز بود يه آقاي دست فروشي سي دي مي فروخت وقتي ديد به بابا گفت باباي برام سي دي عصر يخبندان مي خري ؟ موقع آمدن گولش زديم و وقتي رسيدم به آقاهه به بهونه اونطرف رو نگاه كن ببين چي رد گم كرديم .. ههههه گولت زديم اينم عكسشه ![]() ترا خدا ما عقده اي ها رو مي بينيد هنوز هوا سرد نشده و بارون نيومده ميريم چتر و لباس گرم ميخريم ... هنوز دختركم با تاپ و دامن ميره بيرون باورتون ميشه هوا گرمه
جريان قبل از چتر
رفته بوديم بازاچه يه چتر كهنه قديمي آويزون بود روژين هم ميگفت برام بخرش .. منم كه اصلا دلم نمي اومد دست بهش بزنم معلوم بود مال چند ساله پيشه حالا فروشنده احساس زمستونيش گل كرده و گذاشته واسه فروش ... بهش گفتم بعدا برات ميخرم اين چتره خوب نيست و كثيفه
شب موقعه خواب به باباي ميگفت :
بابا اونوقت وقتي رفيتم آ..... عزيز جون واسم چتر ميخره ؟
من مثل آدماي جن ديده دستم و گذاشتم زير سرم و نگاش كردم ببينم خودشه يا يكي ديگه است اين حرف رو ميزنه
باباي هم توي هوا گرفت و گفت چه عزيز جون خوبي ... خدا چرا از اين عزيزجونا به ما نداد
منم گفتم الكي حرف توي دهن عزيز جون نذار كي گفت ميخواد برات چتر بخره ... امان از اين دختر يه غريبه بفهمه چي ميگه ... ميگن خودشون به بچه شون ياد ميدن بگو فلاني واست اينو بخره اونو بخره
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۸۸ساعت 22:56 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
روژين به باباي با حالت ناز و عشوه : باباي چكل بابا هم برگشت و گفت سر حرف تو هم شده ميرم مو ميكارم همينجوري بينشون كل كل ادامه داشت ... شب در حال شام خوردن باباي چكل ... كي ميري مو مي كاري .... داشتيم شاخ در مي آورديم شبهنگام موقع خواب روژين بيا بريم توي اتاق برات كتاب بخونم تا بخوابي ... نه ماماني بريم توي اتاق حرف بزنيم .. منم قبول كردم فكر ميكردم معني حرفي كه زده نمي دونه ميبرمش بعدش ميگيريم ميخوابيم ...اما زهي خيال باطل ... درحال خوندن كتاب بودم برگشت گفت نه مامان كتاب نخون حرف بزنيم ... باشه مامان چي بگيم ... يادته رفته بوديم باغ ... فكر كردم باغ پرندگان رو ميگه ...آره يادمه باغ پرندگان .... نه مامان باغ يادته ؟ آها باغ ارم نه باغ بابا حاجي ... صورت من رو علامت تعجب فرض كنيد .... انار خورديم .. انار گاز زديم اينجوري ااااااام – ادا در مياره – بعدش بازي كرديم پسته داشت ... خيلي درخت داشت مسعودم اومد يادته ؟؟؟ **** کم نیاری مادر از زبون همه اینا رو با یه حالتی پشت سرهم اینقدر قشنگ میگفت کاش میدید*** بله عزيزم يادمه توي باغشون ديگه چي داشتن ؟ حوض بود كه توش چند تا ماهي بود ننه حاجي بهشون نون داد بخورن ... الهي قربون اين حرف زدنش بشم من فداي اون حافظه ات ... مثل سياست مدارها همش دلش ميخواد حرف بزنه .. چند بار اين جريان تكرار شد يه روز ديگه : بابا پيشنهاد داد پياده بريم بازارچه و ميدان بسيج منم قبول كردم ... روژين : باباي بيا دستمو بگير باهم حرف بزنيم ... بابا: اه ... اين دختره رو نگاه فكر كرده من دوست پسرشم ميگه دستم رو بگير بريم قدم بزنيم و حرف بزنيم ... روژين درحال كشيدن نقاشي مامان داغونم كردي ؟ دود از كله ام بلند شد و با تعجب درحالي كه به گوشام شك كرده بودم .. چي عزيزم ؟ داغونم كردي .... يعني چي ؟ چطوري داغونت كردم ؟ خوب منو اذيت كردي ... اعصاب خورد شد .. داغون شدم حالا فهميدي ... من كه نفهميدم ... ترا خدا يكي به من بگه اين بچه چي ميگه ...
يه چندتاي كتاب از جشنواره سلامت خريدم كه حسابي مشغول يكيشون شده ... بهش گفتم اگه نذارتشون سر جاش بعد از استفاده اسپايدرمن مياد ميبرتشون ... فعلا كه جواب داده .... البته تقلبي از اعظم جونه ...چون كه آقا گرگه ديگه بي اعتبار شده بود و مي گفتم گرگه ديگه حساب نمي برد ... اون كلك 1 سالگيش بود حالا كه بزرگ شده ديگه گرگه بي اعتبار شده ... واي خيلي خوبه كه بچه منظشم باشه ... هر وقت استفاده ميكنه با جعبه مداد رنگي ميبره ميذاره توي كمدش ... ذوق مرگ ميشم اون موقع كه اين كار رو ميكنه ... البته همين طوري هم اسپايدر من اعتبار كسب نكرد اااااااااااا ... يه شب موقع خواب كه جمع نكرده بود صبح مداد رنگي هاشو بهش ندادم گفتم بردتشون اگه بچه خوبي باشي ميگم بت من بره و ازش بگيره .... يا خودم زنگ ميزنم ميگم روژين دختر خوبي شده و بيارش .. اينجوري شد كه ايمان آورد . البته يكيش هنوز پيدا نشده و مدام ميگه .. مامان به بت من ميگم بره يكي مداد رنگيمو از اسپايدرمن بگيره و بياره ... يا ميگه تو بهش بگو فكر كنم رنگ صورتيش گم شده آخه هرچي ميگردم پيداش نمي كنم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۸۸ساعت 13:34 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ساعت 23:48 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
درحالي كه توي آشپزخونه مشغول كلفت بازي بودم روزين : ماماني با پاستلم روي موكت خط كشيدم ... مامان : در حالي كه خيلي عصباني و ناراحت بودم – آخه خردادماه خونه رو موكت كرده بوديم – كار خيلي بد ي كردي ... حالا چكار كنيم ؟ روژین :بیا منو كتك بزن مامان : چي ؟ روژین : منو كتك بزن ... نمي دونستم برم بزنمش مامان : نه دخترم دستمال بردار برو پاكش كن .. روژین :نه منو كتك بزن يكي نفهمه ميگه اين پدر و مادر همش در حال كتك زدن اين بچه هستند .... اي خدا چكار كنم از دست حرفهاي روژين پريشب رفتيم پارك رودكي ياد قديما خوشگذشت ...اما جالب اينجا بود كه وقتي رسيديم روژين ميخواست از در سمت خودش پياده بشه و من اصرار كه نه از اونطرف رو به خيابون بيا اينطرف در آخر كه تسليم شد . برگشت گفت اه با اين رانندگيت منو بگو چشمام داشت 4 تا ميشد سر لج كه حرصش گرفته بود اينجوري با حرفاش روي اعصاب من راه ميره ... بعد از كلي بازي و شيطنت كه 2.5 طول كشيد خانمي با ستايش دختر همسايه اومدن خونه و توي راه پله از هم جدا نميشدن كه ما روژين رو بغل كرديم آورديم بالا وسط راهرو دراز به دراز افتاده بود چشم بسته داد ميزد ستايش ستايش واي كه چقدر با ديدن اين صحنه ناراحت شدم انگار كه ما زن بابا و نا پدري دست به دست كرده بوديم اين بچه رو اذيت كنيم اونم از ستايش كمك ميخواست ... وقتي لباسم رو عوض كردم زنگ زدم به مامان ستايش كه روژين ميخواد وقتي غذا خورد بياد خونتون اونم به روژين گفت باشه خاله وقتي شام خوردي بيا پايين ... انگار آب رو آتيش آروم گرفت رفت شام خورد و ديگه بهونه خونشون رو نگرفت اصلا انگار نه انگار يه رب پيش اين خونه رو روي سرش گذاشته بود ... هميشه همينجوره خيلي اصرار واسه يه كاري و يه حرفي داره ولي همون لحظه بعد بي خيال ميشه و در مورد ناراحت شدن از ديگران هم همينطوره اصلا كينه نمي گيره ... قربونت بشم عزيزم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۸۸ساعت 15:48 توسط مامانی
|
|
||