Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | تیر ۱۳۸۸

بچم فکر میکنه بابابزرگ با بابا محمد دو شخص متفاوت هستند نه اینکه آرمین میگه بابا بزرگ خودش میگه بابا محمد . اینجوری میگه ؟

امروز عصري ميريم خونه عزيز جون و دلم واسه ههمشون تنگ شده مخصوصا آرمين و بابام براي آرمين خان هم سفارش پيتزا دادم تا بگيرم و با خودم ببرم از بسكه شكمو . چند وقت پيش زنگ زده بود ميگفت خاله كباب داري ؟

منم گفتم آخه كوره شده كبابم داشته باشم كه نمي تونم به تو بدم از پشت تلفن .

يا ميگفت عمو بيا بستني بيار آرمين بوتوله

اون دفعه كه رفتيم واسش 3 كيلو بستني خريديم خيلي خيلي دوستش دارم .

راستي شما ها هم بچه خواهرتون رو خيلي دوست داريد .

تا شنبه خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 13:57  توسط مامانی   | 

 

بخند تا دنیا به روت بخنده عزیزم 

     سلام من اومدم

نمی دونم چرا عکسهایی که من میگیرم رو نمی تونم آلود کنم شاید واسه اینه که حجمش زیاد و فعلا فتو شا ندارم باید با اسن عکس با دربین بابای بسازیم وگرنه دوربین مامان خیلی خیلی بهتر همین عکس رو مامانم با حجم ۸۳۹ کیلو داره و بابای با ۴۸ کیلو داره حالا ما موندیم ز دوربینمون رو به آقای خونه بدیم یا نه اگه بدیم میگه س چرا از عکسهای خودت نمیی زاری  چه عکسهای خوشکلی دارم شاید فردا برم بازار و برنامه فتوشا رو بگیرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 0:44  توسط مامانی   | 

واي از دست

روژين يكشنبه شب لباس اتو ميزدم وقتي كارم تموم شد بردم گذاشتم بالاي كابينت تا دست تروژين نرسه و سرد كه شد بذارم توي كمد گذشت تا فردا موقع آبكش كردن برنج خانمي اومده ميگه ماماني يه لحظه اتو رو بده كار دارم منم ميخواستم توي دست و بالام نباشه بهش دادم و ديگه حواسم نبود كه از آشپزخونه زده بيرون كاهامون رو كرديم با آقاي خونه يه ليوان چاي خورديم و من نشستم سالاد درست كردن كه يهوي ديدم صداي باباي رفت بالا بيا دسته گل دخترتو ببن همين كه از آشپزخونه درآومدم بوي سوختگي زد زير دماغم رفتم ديدم بعله اتو رو زده به برق سه جاي موكت رو زده سوزونده و تا صداي داد باباي رو شنيد فرار كرد و رفت من فكر كردم رفته قايم شده نگو خانمي رفته روي مبل نشسته . باباي هم حسابي به من غر زد چرا اتو رو دادي دسته بچه اگه پاهاش سوخته بود جي اگه نفهميده بوديم زندگيمون آتيش گرفته بود چي راست ميگه اشتباه از من بود . بهش گفتم چطوري فهميدي نگو خودش خبر داده آقاي خونه گفت رفتم توي اتاق كه تلويزيون نگاه كنم بدو اومد طرفم و گفت باباي چادر اتو زدم بو ميده بيا ببين . باباي هم بدو ميره ميبينه چادر نماز افتاده كنار اتو و اتو هم روي موكت برش داشته ديده سه جاي موكت لكه برداشته . تازه به اتوهم موكت چسبيده كه حالا نمي دونم چجوري تميزش كنم آخه نكات خونه داريم صفر . بازم خدا رو شكر كه خودش اومد خبر داد و گرنه معلوم نبود كه چي ميشد .

الهي مادر قربونت بره ميخواستي چادر نماز منو اتو بزني بو اذيت ميكرد سوال. شيطون بالا  ديگه اينكارها رو نكني ها .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۳۸۸ساعت 15:42  توسط مامانی   | 

چندتاي خاطره كوچولو

در پي  جرياناتي مهد كه هرچي ميبره ديگه بر نميگرده خانمي عينكش رو برد و ديگه ...

تا اينكه همدان واسش يكي ديگه خريدم نشون به اون نشون كه عصري براش خريدم صبح توي هتل ديدم دستشو شكونده و ميخواد شيشه اش رو هم در بياره بهش ميگم روژين چرا شكونديش جواب ميده دوسش ندارم تاريكه .

ديروز خانمي رو ميخواستيم ببريم پارك بعد از كلي گريه و زاري و التماسهاي باباي كه بيا لباس بپوش پوشيد بعدش كه از بلوك رفتيم بيرون ميگه باباي منو بذار زمين و شروع كرده به راه رفتن و غر زدن اه از دست اين باباي همش منو بغل ميكنه ( حالا خوبه كه خودش عادت داره وقتي ميخواد از پله ها بياد پايين بايد باباي بغلش كنه و از هر 20 بار 1 بار اونم تا وسط راه خودش پايين مياد يعني اينكه به زور دستور ميده بغلش كنيم و بعدش غز هم ميزنه كه انگار ما زور گفتيم وا... دوره زمونه ما اينطور ي نبود )

ديشب و پريشب برديمش پارك بادي بازي كنه بقول خودش بپر بپر

پريشب قرار بود بريم سينما كه در پي اوامري كه بابا ميداد تا واحد نرمال بشه و از اون جهتي هم كه هرچي ميگفت باز دلش پيش واحدش بود ديگه ساعت  هفت و نيم بود ديدم يه حالي بهش گفتم ميخواي سينما نريم و تو بري كارخونه كه هي توي خونه راه نري بگي الان اگه خودم اونجا بودم درستش ميكردم . آخه از ظهر كه واحد بهم ريخته بود 10 بار اين جمله رو گفت .

گفت نه . ولي وقتي من اصرار كردم كه برو الان بري بهتر از اينه كه شب مجبور بشي بري و الان برو تا 12 هم برگرد كه مجبور نشي شب بموني منو روژين هم يجوري خودمون رو سرگرم ميكنيم . بلاخره قبول كرد و رفت منو روژين هم لباس پوشيديم به سمت پارك بادي قبلش به مامان فاطمه زنگ زديم گفتيم بياد پارك رودكي تا بعد از پارك بادي من و روژين هم بريم پيششون . روژين هم خرسشو برداشت كه مامان منم ميخوام اينو بيارم بازي كنيم ببرمش بالاي سرسره و بندازمش توي استخر توپ و باهم بپر بپر كنيم هرچي كه من گفتم نه مامان قبول نكرد و بعدش گفتم روژين بلد نيست شايد بيفته و دستو پاش درد بگيره باز هم افاقه نكرد و يه خرس اندازه خودش بلند كرد و رفتيم پارك بادي مي گفت نه بچمه و خودم مواظبشم و ميذارمش روي پام وقتي ميخواد بياد پايين و دستشو ميگيرم از اين جور حرفها توي راه هم تا برسيم خانمي كلي حرف زدم ميريم پارك بادي كه فيل داره دماغش درازه ميپريم . ماماني صداش نمي ياد نكنه تعطيله نه نه بازه صبر كن حالا ميريم ميبيني . اصلاً هم تعطيل نيست خلاصه تا اونجا برسيم سر ما رو خورد چقدر ذوق كرد وقتي از دور پارك رو ميبينه انگار كه دفعه اولشه . الهي قربون اون خنده ات برم مادر

اما توي پارك هم ولكن اين خرسه نبود باخودش ميبردش بالا خودش بزور ميره بالا يه خرسم دستش گرفته و اون بالا ميگرفتش توي بغلش و بپر بپر ميكرد و موقع پايين اومدن اول اونو وميفرستاد بعد خانمي مياومد پايين اينقدر كه خرسشو بازي داد گفتم حالا آقاهه مياد ميگه پول بليط اونم بده . راستي گيلدا رو هم ديديم اصلا بزرگ نشده فقط موهاش بلند شده . چقدر مامانش بد جنسه ميگه گيلدا كه از پله ها ميرفته بالا يه بچه اي اونو نشكون گرفته بعدش كه بچه اومده پايين گرفته بچه بنده خدا به جبران نشكون گرفته . اينم يه جوري مادري كردنه ديگه .

من هيچ وقت نشده بچه گسي رو بزنم يا بطور جدي باهاش دعوا كنم اونشب توي پارك بادي چند تا بچه از روژين بزركتر بهش ضربه زدن اما من چيزي نگفتم خوب برم چي بگم بچه اند ديگه يا همون پب توي پارك رودكي تابان روژين رو بدجوري هل داد و خورد زمين من فقط رفتم با تابان صحبت كردم كه تابان شما بزرگتري و بايد مواظب روژين كه كوچكتره باشي كه ديگه مامانش اومد باهاش دعوا كرد تابان هم خيلي خوش سرزبونه و 2 سالي از روژين بزرگتره برگشته ميگه من فقط يه كم از روژين بزرگترم . اينم يه جواب بامزه بود كه منو خندوند برعكس همه بچه ها كه دوست دارن بهشون بيگم بزرگ هستيد و بهشون مسئوليت بدين

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ساعت 10:53  توسط مامانی   | 

سلام من اومدم با يه دنيا سوالاتي كه دور سرم تاب ميخوره من نمي دونم جوابشون چي ؟

از كجا شروع كنم از روژين بگم همه دلواپسي هاي من از اونه اي خدا كي دختركم بزرگ ميشه اونم طوري كه در آخر هم از خودم و باباي و هم از عروسكم راضي باشم نه اينكه اونجوري كه من ميخوام ترنبت بشه و اوني بشه كه من ميخوام دلم  ميخواد وقتي در آينده نگاهش كردم خستگي يك عمر از تنم بيرون بره آخه يه دفعه كه بچه ها بزرگ نمي شن اي خدا من بايد چكار كنم تا اينده اين دختر خوب باشه چكار كنم كه براش چيزي كم نذارم و چيز زياد هم بهش ندم كه لوس و پر توقع بشه .

يه چيزي تعريف ميكنم ترا خدا نخنديد . قبل از اينكه بريم مسافرت يه روز صبح روژين رو كه ميخواستم تحويل مربيشون بدم تا در باز شد ديدم يه دختر كوچولو به حالتي كه ميخواست اداي مربي ها رو در بياره با دستاي باز و با صداي خنده بلند اومد طرفم كه يعني روژين رو تحويل بگيره من  خيلي از اينكارش خوشم اومد كه اداي آدم بزرگها رو در آورد و از خنده هاش كه معلوم بود از ديدن روژين خوشحاله تا اينكه همون موقعه مربي اومد و برگشتم گفتم اين دختر ناز چقدر از ديدن روژين خوشحال شده خاله هديه هم گفت آخه زود اومده پيشواز تا سهميه كتك روزانه اش را از روژين بگيره آخه روژين خيلي خيلي اين دختر كوچولو رو ميزنه  اينقدر دلم واسش سوخت خيلي از اين موضوع ناراحت شدم و به روژين گفتم مامان باهم دوست باشيد و دوست رو اذيت نكن و بريد بازي كنيد دخترك بيچاره اسمش فاطمه زهرا بود و حتي بلد نيست حرف بزنه . كلي بعدشم بطور غير مستقيم راجب اينكه با دوست فاطمه بازي كردي و مواظبش باش و كوچولو غير مستقيم صحبت كردم و گذشت . تا امروز صبح

دوباره موقع تحويل دادن روژين همون جريان پيش اومد ايندفعه روژين زد زير گريه و ناراحت شد ترسيدم گفتم نكنه ورق برگشته و ما بچمون اينقدر پاستوريزه كرديم كه حالا اون كوچولو روژين رو ميزنه از خاله هديه كه پرسيدم گفت نه پروژه زدن همچنان ادامه داره و فقط كمتر شده ازش پرسيدم فاطمه واسه دفاع از خودش روژين رو اذيت نمكنه كه حالا ترسيده باشه ازش گفت نه ؟ گريه اش واسه اينه كه شما رو ميخواد توي اين چند روز گذشته طول روز چندين بار بهونه شما رو ميگيره . الهي بميرم تا بيرون مهد هم كه اومدم صداي ريه اش مي اومد . اي خدا نمي دونم چرا اينقدر  بد اخلاقي ميكنه  روز اولي كه بعد از مسافرت بردمش مهد و عصري كه اومديم خونه اگه بدونيد چه بروز ما آورد چپ و راست بي دليل باباي رو كتك ميزد حتي من رو هم چندين بار اومد بزنه و دعوا كنه كه من جلوي حركت دستشو ميگرفتم نمي ذاشتم ضربه بزنه اما بعضي وقتها هم ناقافل ميزد باباش هم از كوره در ميرفت و جواب كتكهاشو با يك ضربه ميداد هرچي بهش ميگم تو حركتشو تكرار نكن يا ازش دور شو كه موقعيت زدن نداشته باشه يا جلوي دستشو بگير اما باز فايده نداره موندم بين پدر و دختر . خيلي هم از نظر زباني و قلبي مهربونه مدام ميره و مياد ميگه مامان جون دوست دارم باباي دوست دارم دوباره ميره و مياد ميگه من خيلي دوستون دارم شايد در طول يك ساعت 20 بار ابراز محبت ميكنه البته از من ياد گرفته من مدام بوسش ميكنم بهش ميگم دوست دارم كه يوقت فكر نكن اگه باهاش دعوا كردم يا خواسته نامعقولشو جواب ندادم قصدم دوست نداشتن حتي وقتي كه كار ميكنه بغلش ميكنم و بهش ميگم مامان جون اينكار بدي نبايد اينكار و ميكرد حالا هم بايد اينجوري كني و من خيلي دوست ندارم اما نبايد دست به ... بزني يا فلان كار رو انجام بدي تا يوقتي احساس نا امني نكني مخصوصا سر قضيه مهد كودكش .

روز بعد از مسافرت مدام ميگفت دوستون دارم ديگه نمي رم مهد كودك پيش بچه ها نمي رو . از اينجور حرفها ما هم فهميديم كه داره اعتراضشو به مهد كودك رفتن نشون ميده .

فرداش كه رفتم از مهد تحولش بگيرم مربيشون خيلي اذش ناليد و گله كرد كه روژين بي نهايت بچه ها رو كتك ميزنه و خود سر به حرفمون گوش نميده عمق فاجعه اين بود كه روژين بزرگتر از خودش روو هم ميزنه و انتظار داره به حرفش گوش بدن و هرچي ميخواد اونا در اختيارش بذارن كه در نتيجه با يك درگيري كه داشت زير گلوش رو بچه ها چنگ زده بودن و قرمز شده بود آخه من بايد چكار كنم . اگه بچه هاي بزرگتر دفعه ديگه بهش يه آسيب ديگه برسون چي حالا كوچكترا ميرن ميشن گريه ميكنن اما بزرگترا كه زورشون بيشتره از خودشون دفاع ميكنن . اي خدا كمك كن

عصري كه روفتم موضوع رو به باباي گفتم و بهش گفتم واسه اينكه روژين يه آرامش پيدا كنه بيا امروز بازي كه نياز به آرامش و تمركز داره باهاش انجام بديم تا يكمي حال وو هواش عوض بشه . يه چند دقيه اي كه گذشت ديدم داره به باباي اشاره يده بيا دايناسور بازي بكنيم به بابا اشاره دادم نه نه .

باياي هم گفت نه دخترم بازي قايم موشك بهتره بيا اين بازي رو بكنيم

روژين دوباره گفت بيا دايناسور بازي كنيم . در حالي كه دستاشو باز كرده بود ميگفت من دايناسورم

كه وقتي من برگشتم تو اون حالت ديدمش خنده ام گرفت جلوي خودم رو گرفتم و گفتم نه تو دختر ناز مني تو گل ماماني . اونم با لحني خشن گفت نه من دايناسور ببين بال دارم الان پرواز ميكنم ميام ميخورمتون .

اين از دختر دايناسور ما خلاصه كه ما باهاش اون بازي رو نكرديم و تا شب با مداد رنگي و وسائل ماهيگرييش مشغولش كرديم الهي بميرم بچه م از اينجور بازي ها خوشش نمياد حتي توي نقاشي هاشم كه براش گل ميكشيدم تا رنگش كنه ميگفت مامان يه دايناسور بزرگ بكش . يا چند دقيه اي كه با ماهيگريش ماهي گرفت گفت بريم بدويم بپر بپر كنيم كه من رفتم ايندفعه يه ظرف آب كردم گفتم بيا حالا ماهي رو از توي آب بگيرم كه يه كمكي بيشتر بشينه . عمليات موفقيت آميز بود و خدا رو شكر اون روز بعد از ظهر زياد از خودش پرخاشگري نشون نداد و من و باباي هم كتك نخورديم و فقط باباي يه كشيده مهمون شده بود .

خيلي خيلي هم حساس از اينكه كسي كار اشتباهي رو كه كرده بود به زبون بياره زود جبهه ميگره مثلا توي سرويس يكي از بچه ها برگشت گفت خاله روژين فلاني رو اينقدر كتك زد همش بچه ها رو ميزنه عروسكم برگشته با يه حالتي طلبكارانه به دختره كه با من حرف ميزد گفت نخير من بچه ها رو دوست دارم اطلانم كتك نزدم من خيلي دوسشون دارم كه مادر اون دختر گفت هيچي نگو روژين ميفهه و ناراحت ميشه بعدا يواشكي با مامانش صحبت كن .

خلاصه كه اين قلدر بازي يا خودخواهي يا ابراز وجود يا مديريت زمان و مكان نمي دونم اسمشوو چي بذارم بد جوري ذهن منو مشغول كرده از اينجور مسائل زياد از  روژين ديدم مثلا توي پارك وقتي كه ميخواد بره سر سره بازي بايد بقيه دستاشم بيان و يا وقتي ميره الاكلنگ بقيه دوستانش بايد بيان مادر هاي يگه ميكن خوب دخترت زور ميگه شايد بچه هاي ما نخوان اون بازي رو انجام بدن چه اجباري بچه هاي ما رو دنبال خودش ميكشونه اينطرف و اونطرف ميكشونه تقصير بچه هاي خودشون هستن خيلي مثبتن و حرف گوش كن آخه آدم به حرف كوچكتر از خودش اين همه گوش ميده .

اينم از دلشورها ي منه مادر كه دلم نميخواد بچم بچه اي ديگه رو كتك بزنه .

مربي مهد ميگه تا بهش ميگم روژين غذاتو كامل بخوريا الان از اين اتاق نبايد بري بيرون ووووووو خيلي مسائل ديگه برميگرده ميگه به بابام ميگم بزنتت حتي مدير مهد رو هم تهديد كرده كه به بابام  ميگم دعوات كنه و بزنتت يادم چند وقت پيشا اين جمله رو ازش توي پارك شنيده بودم يكي نفهمه ميگه باباش بزن بهادر و قلدر محله نخير اصلا از اين خبرا نيست كه حالا به حرف اون باباي با من يا حتي عروسكاش دعوا كنه اما مردم كه اينطوري فكر نمي كنن ميگن حتما باباش اهل دعواست .

الهي قربونت برم دختر عزيزم يكمي آرامش و لطافتت بد نيست نا سلامتي شما دختري عروسكم . واي چقدر دلم برات تنگ شده . دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:11  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس