

|
|
|
|
|
سلام من اومدم با يه دنيا سوالاتي كه دور سرم تاب ميخوره من نمي دونم جوابشون چي ؟ از كجا شروع كنم از روژين بگم همه دلواپسي هاي من از اونه اي خدا كي دختركم بزرگ ميشه اونم طوري كه در آخر هم از خودم و باباي و هم از عروسكم راضي باشم نه اينكه اونجوري كه من ميخوام ترنبت بشه و اوني بشه كه من ميخوام دلم ميخواد وقتي در آينده نگاهش كردم خستگي يك عمر از تنم بيرون بره آخه يه دفعه كه بچه ها بزرگ نمي شن اي خدا من بايد چكار كنم تا اينده اين دختر خوب باشه چكار كنم كه براش چيزي كم نذارم و چيز زياد هم بهش ندم كه لوس و پر توقع بشه .
يه چيزي تعريف ميكنم ترا خدا نخنديد . قبل از اينكه بريم مسافرت يه روز صبح روژين رو كه ميخواستم تحويل مربيشون بدم تا در باز شد ديدم يه دختر كوچولو به حالتي كه ميخواست اداي مربي ها رو در بياره با دستاي باز و با صداي خنده بلند اومد طرفم كه يعني روژين رو تحويل بگيره من خيلي از اينكارش خوشم اومد كه اداي آدم بزرگها رو در آورد و از خنده هاش كه معلوم بود از ديدن روژين خوشحاله تا اينكه همون موقعه مربي اومد و برگشتم گفتم اين دختر ناز چقدر از ديدن روژين خوشحال شده خاله هديه هم گفت آخه زود اومده پيشواز تا سهميه كتك روزانه اش را از روژين بگيره آخه روژين خيلي خيلي اين دختر كوچولو رو ميزنه اينقدر دلم واسش سوخت خيلي از اين موضوع ناراحت شدم و به روژين گفتم مامان باهم دوست باشيد و دوست رو اذيت نكن و بريد بازي كنيد دخترك بيچاره اسمش فاطمه زهرا بود و حتي بلد نيست حرف بزنه . كلي بعدشم بطور غير مستقيم راجب اينكه با دوست فاطمه بازي كردي و مواظبش باش و كوچولو غير مستقيم صحبت كردم و گذشت . تا امروز صبح دوباره موقع تحويل دادن روژين همون جريان پيش اومد ايندفعه روژين زد زير گريه و ناراحت شد ترسيدم گفتم نكنه ورق برگشته و ما بچمون اينقدر پاستوريزه كرديم كه حالا اون كوچولو روژين رو ميزنه از خاله هديه كه پرسيدم گفت نه پروژه زدن همچنان ادامه داره و فقط كمتر شده ازش پرسيدم فاطمه واسه دفاع از خودش روژين رو اذيت نمكنه كه حالا ترسيده باشه ازش گفت نه ؟ گريه اش واسه اينه كه شما رو ميخواد توي اين چند روز گذشته طول روز چندين بار بهونه شما رو ميگيره . الهي بميرم تا بيرون مهد هم كه اومدم صداي ريه اش مي اومد . اي خدا نمي دونم چرا اينقدر بد اخلاقي ميكنه روز اولي كه بعد از مسافرت بردمش مهد و عصري كه اومديم خونه اگه بدونيد چه بروز ما آورد چپ و راست بي دليل باباي رو كتك ميزد حتي من رو هم چندين بار اومد بزنه و دعوا كنه كه من جلوي حركت دستشو ميگرفتم نمي ذاشتم ضربه بزنه اما بعضي وقتها هم ناقافل ميزد باباش هم از كوره در ميرفت و جواب كتكهاشو با يك ضربه ميداد هرچي بهش ميگم تو حركتشو تكرار نكن يا ازش دور شو كه موقعيت زدن نداشته باشه يا جلوي دستشو بگير اما باز فايده نداره موندم بين پدر و دختر . خيلي هم از نظر زباني و قلبي مهربونه مدام ميره و مياد ميگه مامان جون دوست دارم باباي دوست دارم دوباره ميره و مياد ميگه من خيلي دوستون دارم شايد در طول يك ساعت 20 بار ابراز محبت ميكنه البته از من ياد گرفته من مدام بوسش ميكنم بهش ميگم دوست دارم كه يوقت فكر نكن اگه باهاش دعوا كردم يا خواسته نامعقولشو جواب ندادم قصدم دوست نداشتن حتي وقتي كه كار ميكنه بغلش ميكنم و بهش ميگم مامان جون اينكار بدي نبايد اينكار و ميكرد حالا هم بايد اينجوري كني و من خيلي دوست ندارم اما نبايد دست به ... بزني يا فلان كار رو انجام بدي تا يوقتي احساس نا امني نكني مخصوصا سر قضيه مهد كودكش . روز بعد از مسافرت مدام ميگفت دوستون دارم ديگه نمي رم مهد كودك پيش بچه ها نمي رو . از اينجور حرفها ما هم فهميديم كه داره اعتراضشو به مهد كودك رفتن نشون ميده .
فرداش كه رفتم از مهد تحولش بگيرم مربيشون خيلي اذش ناليد و گله كرد كه روژين بي نهايت بچه ها رو كتك ميزنه و خود سر به حرفمون گوش نميده عمق فاجعه اين بود كه روژين بزرگتر از خودش روو هم ميزنه و انتظار داره به حرفش گوش بدن و هرچي ميخواد اونا در اختيارش بذارن كه در نتيجه با يك درگيري كه داشت زير گلوش رو بچه ها چنگ زده بودن و قرمز شده بود آخه من بايد چكار كنم . اگه بچه هاي بزرگتر دفعه ديگه بهش يه آسيب ديگه برسون چي حالا كوچكترا ميرن ميشن گريه ميكنن اما بزرگترا كه زورشون بيشتره از خودشون دفاع ميكنن . اي خدا كمك كن عصري كه روفتم موضوع رو به باباي گفتم و بهش گفتم واسه اينكه روژين يه آرامش پيدا كنه بيا امروز بازي كه نياز به آرامش و تمركز داره باهاش انجام بديم تا يكمي حال وو هواش عوض بشه . يه چند دقيه اي كه گذشت ديدم داره به باباي اشاره يده بيا دايناسور بازي بكنيم به بابا اشاره دادم نه نه . باياي هم گفت نه دخترم بازي قايم موشك بهتره بيا اين بازي رو بكنيم روژين دوباره گفت بيا دايناسور بازي كنيم . در حالي كه دستاشو باز كرده بود ميگفت من دايناسورم كه وقتي من برگشتم تو اون حالت ديدمش خنده ام گرفت جلوي خودم رو گرفتم و گفتم نه تو دختر ناز مني تو گل ماماني . اونم با لحني خشن گفت نه من دايناسور ببين بال دارم الان پرواز ميكنم ميام ميخورمتون . اين از دختر دايناسور ما خلاصه كه ما باهاش اون بازي رو نكرديم و تا شب با مداد رنگي و وسائل ماهيگرييش مشغولش كرديم الهي بميرم بچه م از اينجور بازي ها خوشش نمياد حتي توي نقاشي هاشم كه براش گل ميكشيدم تا رنگش كنه ميگفت مامان يه دايناسور بزرگ بكش . يا چند دقيه اي كه با ماهيگريش ماهي گرفت گفت بريم بدويم بپر بپر كنيم كه من رفتم ايندفعه يه ظرف آب كردم گفتم بيا حالا ماهي رو از توي آب بگيرم كه يه كمكي بيشتر بشينه . عمليات موفقيت آميز بود و خدا رو شكر اون روز بعد از ظهر زياد از خودش پرخاشگري نشون نداد و من و باباي هم كتك نخورديم و فقط باباي يه كشيده مهمون شده بود . خيلي خيلي هم حساس از اينكه كسي كار اشتباهي رو كه كرده بود به زبون بياره زود جبهه ميگره مثلا توي سرويس يكي از بچه ها برگشت گفت خاله روژين فلاني رو اينقدر كتك زد همش بچه ها رو ميزنه عروسكم برگشته با يه حالتي طلبكارانه به دختره كه با من حرف ميزد گفت نخير من بچه ها رو دوست دارم اطلانم كتك نزدم من خيلي دوسشون دارم كه مادر اون دختر گفت هيچي نگو روژين ميفهه و ناراحت ميشه بعدا يواشكي با مامانش صحبت كن .
خلاصه كه اين قلدر بازي يا خودخواهي يا ابراز وجود يا مديريت زمان و مكان نمي دونم اسمشوو چي بذارم بد جوري ذهن منو مشغول كرده از اينجور مسائل زياد از روژين ديدم مثلا توي پارك وقتي كه ميخواد بره سر سره بازي بايد بقيه دستاشم بيان و يا وقتي ميره الاكلنگ بقيه دوستانش بايد بيان مادر هاي يگه ميكن خوب دخترت زور ميگه شايد بچه هاي ما نخوان اون بازي رو انجام بدن چه اجباري بچه هاي ما رو دنبال خودش ميكشونه اينطرف و اونطرف ميكشونه تقصير بچه هاي خودشون هستن خيلي مثبتن و حرف گوش كن آخه آدم به حرف كوچكتر از خودش اين همه گوش ميده . اينم از دلشورها ي منه مادر كه دلم نميخواد بچم بچه اي ديگه رو كتك بزنه . مربي مهد ميگه تا بهش ميگم روژين غذاتو كامل بخوريا الان از اين اتاق نبايد بري بيرون ووووووو خيلي مسائل ديگه برميگرده ميگه به بابام ميگم بزنتت حتي مدير مهد رو هم تهديد كرده كه به بابام ميگم دعوات كنه و بزنتت يادم چند وقت پيشا اين جمله رو ازش توي پارك شنيده بودم يكي نفهمه ميگه باباش بزن بهادر و قلدر محله نخير اصلا از اين خبرا نيست كه حالا به حرف اون باباي با من يا حتي عروسكاش دعوا كنه اما مردم كه اينطوري فكر نمي كنن ميگن حتما باباش اهل دعواست . الهي قربونت برم دختر عزيزم يكمي آرامش و لطافتت بد نيست نا سلامتي شما دختري عروسكم . واي چقدر دلم برات تنگ شده . دوست دارم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:11 توسط مامانی
|
|
||