Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | بهمن ۱۳۸۷

چيز ديگه اي به تولدت نمونده عزيز دلم

چش بهم زديم و نزديك به دوسالت شده واي خداي من چقدر بزرگ شدي كوچولوي مامان. عروسك ناز خوشگلم دوست دارم .

 

اما برنامه اي براي تولدت نداريم نيست كه پارسال يه تولد درست و حسابي واست گرفتيم امسال خبري از جشن تولد نيست تازه نميشه كه هرسال تولد بگيريم همه رو دور خودمون جمع كنيم ميخوايم يه وقتهاي لذت داشتنت و شيرينيتو خودمون تنهاي بچشم يه وقت نگي ماماني و باباي چقدر خسيسن و منو فقط واسه خودشون ميخوان آره كه فقط مال ما هستي .

قرار شده مامان گيلدا واسش تولد بگيره باباي گفته اگه دوست داري تو هم بگير گفتم نه من از اولش گفتم نمي گيرم سر حرفم هستم . نميگيرم مگه منم مثل اون كارام چش بر چششي  . اگه اين جوري بشم كه ديگه زندگي واسم تلخ ميشه و همش مثل مامان گيلدا بايد حواسم باشه كي واسه بچش چي خريده منم بدوم برم بخرم و كي واسه بچه اش چكار كرده منم بدوم همون كار رو بكنم . نه امسال خبري از جشنن تولد نيست . آقاي خونه هم برگشته ميگه ايول ميخواي ثابت كني حرف زن يكي . اينم از شوهر ما چه حرفهاي ميزنه .

 

بگذريم از طلاي زندگيم بگم روژين خانم .

اول يه خبر خوش اينقدر با مهدش جور شده كه نگو نپرس امروز كه سرويس اومد دنبال ما از دور كه ديدش با خنده و جيغ و داد ميگه سرويس اومد سرويس اومد . حالا بريم سوارشيم .

دومين خبر خوش اينكه وقتي رسيديم مهد كودك با ذوق و صداي بلند برگشت گفت رسيديم رسيديم . واي كه چقدر منو با اين كارهاش خوشحال كرد .

 خوشحالم از اينكه با مهدش كنار اومده . البته اميدوارم حالا حالا ازش زده نشه و مثل مامان هيژا مشكل پيدا نكنم . آخه ميگه در يك مقطعي ممكنه از مهد زده بشن .

ديروز كه منو روژين خانم توي خونه تنها بوديم باباي رفته بود كار مدام ميگفت زنگ بزن باباي زنگ بزن باباي . منم چندين بار زنگ زدم اما باباي حسابي سرش شلوغ بود و نزديكهاي ظهر بود زنگ زد روژين برگشته بهش ميگه باباي كاكائو خريدي ؟ بيا خونه ديگه . خسته شدم .

اي خدا منم چكار كنم با اين دختر و با اين حرفهاي قلمبه و سلمبه اش .

وقتي ميخواد بگه يه چيزي رو دوباره مي خوام يا زام ميخوام ميدونيد چي ميگه ؟

 

ديگـــه ميخــوام

 

ترا خدا نخنديدا .

ديروز بردمش پارك خوشگل خانم كلي كيف و حال كرد آخرش كه شروع كرد به اذيت كردن بردمش گذاشتمش خونه واسه خودم يه نيم ساعتي رفتم پارك نشستم و با مامان ستايش صحبت كردم . بابا مردم از بي همدمي و هم صحبتي . سركار كه دوستي خدا را شكر ندارم توي پاركم همش بايد دنبال بچه بدويم و نميشه مثل خانمها روي صندلي بشينيم اما ديروز واسه خودم يه ني ساعتي خانمي كردم .

البته ناگفته نماند كه فكرم همش پيش روژين و باباش بود يه بار هم كه زنگ زدم آقاي خونه برگشت گفت تو چكاري داري خوش بگذرون . منم به خيال خودم روژين خوابيده كه باباي اينجوري گفته اما وقتي اومدم ديدم اي دل غافل خانمي بيداره و حسابي اعصاب باباي رو داغون كرده .

وقتي رسيديم خونه آقاي پاشايي و زهرا از اصفهان اومدن و داشتن وسائل و مي بردن بالا كه روژين همچين پريد تو بغل آقاي پاشايي كه نكو نپرس همچين خودشو ميچسبونه توي سينه آقاي بهنام و آقاي پاشايي انگار كه رفته توي بغل باباش . تازه گير داده بود كه بره خونشون منم مخالفت كردم گفتم نه تازه از راه رسيدن و خسته هستن و اونا از بسكه بهش محبت ميكنن روژين هم ولشون نميكنه زهرا ميگفت باشه بذار بياد بالا گفتم نه مياد توي دست و بالتون و شما هم داريد وسايل مي بريد بالا خلاصه با دوتا پرتغالي كه از آقاي پاشايي گرفت راضي شد و رفتش خونه پيش باباش .

ديروز آقاي بهنام گفت ماشينتون رو بذارين تا من از كنارش چند تا دوبل تمرين كنم واي اگه بدونيد اين خانمي چكار ميكرد ميخواست بره توي ماشين اونا بشينه باباي هم نميذاشت و اونم رفته بود بغل خانم بهنام هي داد ميزد عمو علي عمو علي ميخوام برم پيش عمو علي بعد كه خانم بهنام راضيش كرده بود كه نره تو ماشين آخه بيچاره فرداش امتحان داشت با روژين هم كه نميشه تمرين كرد حالا شما تصور كنيد باباش و من ايستاديم اما اين دختره تو بغل خانم بهنام و بهونه عمو علي رو ميگره آقا ما يادمون باشه كه لولوي سر خرمن هستيم نه پدر و مادر .

يه كار جالبي كه ميكرد اين بود كه وقتي آقاي بهنام دنده عقب ميرفت روژين بوس ميفرستاد و ميگفت خدافظ عمو علي منم ديدم بنده خدا خيلي موذب با اين جور تمرين كرد خانمي رو بردم پارك .

شعرهاي جديدي كه روژين ميخونه البته مال اون هفته است با يه هفته تاخير داره ثبت ميشه .

اَتلْ اَتلْ توتوله                              گاوه اسن چه جوره

نه شير داره نه پسون                     گاوشو بردن اِ ندسون

اِ زن هندي بسون                         

 

يك و دو سه زنگ مدرسه                خانم بيا پيش بيفت تو آتيش

تا ساعت شيش

 

صلوات ميفرسته

 

سوره قل هو الله رو هم ميخونه البته با كمك من و بجاي احد ميگه اسد .

حالا پيدا كيند اين اسد رو شايد رفيقش يا شايد هم يه سوره جديد .

ديروز ميگه مامان ميخوام بشمارم .

منم گفتم باشه عزيزم بشمار آخه تا 12 ميشماره هميشه  ميشماره  فكر كردم اين دفعه ميخواد با انگشت بشماره ديدم رفته گوشي تلفن رو برداشته شماره ها رو فشار ميده و عددها رو تا 10 ميگه . فكر كنم توي مهد كودك اين كار رو ياد گرفته .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:29  توسط مامانی   | 

ماجراهاي مـــــــرغ

راستي يه مرغي واسه عروسكم گرفته بودم كه باهاش بازي كنه هروقت ميخواست بره پارك اين مرغ بيچاره رو هم برميداشت با خودمون ميبرديمش پارك .باباي ميگفت مردم توله سك مبرن بيرون ما بايد مرغ ببريم بيرون از طرفي هم وقتي ميبرديمش همه بچه ها دورش جمع ميشدن و باهاش بازي كردن بجز خودش

اينقدر اين مرغ بي كلاس بود كه نگو واسش كاهو و سيب ريز ميكردم ميريختم نمي خورد اما ميبرديمش توي باغ ميبستيمش علف و خاك ميخورد اينقدر اعصابمون خورد ميشد كه نگو و نپرس اما لازم به ذكر كه خبر مرگش رو هم بدم اونم توسط قاتل كوچولو روژين خانم :

جريان مرگش از اين قرار كه ميخواستيم بريم خونه گيلدا گير داد كه حتما ببريمش منم بلندش كردم و بستم پشت صندلي راننده و روژين رو هم روي صندلي جلو گذاشتم . اما موقع برگشتن خانمي لج كرد و گفت ميخوام عقب پيش مرغت بشينم منم قبول كردم مرغ و زير صندلي خودم گذاشتم و روژين رو پشت صندلي كمك راننده وسطاي راه ديدم اومده پايين پشت سر من زدم كنار بهش گفتم برو بالا بشين قبول كرد و رفت بالا نشست وقتي رسيديم درحالت خواب بود و بغلش كردم كه ببرمش توي تختش اما وسط راه گفت مرغت مرغت منم ديدم از خواب بيدار شده گفتم جلوي گريه اش را بگيرم گذاشتمش زمين و خواستمم مرغ رو از توي ماشين در بيارم ديدم بعععععععععععععععععععله مرغ بيچاره گردنش كج شده و آب سفيد رنگ از دهنش درآمده و بيچاره به ملكوت اعلي پيوسته و  همون موقع يه جيغي زدم و بدو بدو رفتم آقاي خونه رو آوردم و بيچاره رو انداخت توي پلاستيك و اينجور شد كه مرغ بيچاره مرد .

روژين كه نميدونه جريان چي ديروز برگشته ميگه بريم پيش مرغت .

جريان مرغت از اين قرار كه اين خانمي ضمير ها رو درست استفاده نمي كنه . وقتي من بهش غذا ميدادم ببره بده به مرغت يا ميگفتم مرغت كجاست ؟ اونم همش ميگه مرغت . مثلا ميگفت ماماني بريم پيش مرغت . ماماني مرغت كجاست . مرغت برنج ميخوره . مرغت ببريم بيرون . اين جوري كه كلمه مرغ توي فرهنگ زبان فارسي به مرغت تغيير پيدا كرده اينم از دختر ماست ديگه .

هرچی گشتم عکس مرغ پیداکنم بذارم نشداین باشه تابعد عکس خود مرغت رو با روژین جون  بذارم

اولين فول زندگي جيگر مامان

YoYoCiCi - i am so in love - heart

روز يكشنبه گذشته زودتر رفتم خونه و روژين خانمي رو زود از مهد تحويل گرفتم تو مدتي كه دفتر مهد بودم گفتم خودم لباسهاشو تنش ميكنم ساكشو بياريد تا لباسهاشو خودم بپوشونمش وقتي كه مربي كيفشو آورد منم مشغول لباس پوشنودنش شدم كه بچه هاي ديگه هم دورو برما بودن يكيشون رفت سراغ كيف روژين و دست كرد توي كف روژين هم برگشته ميگه كيف نكن تو دستت . واي خداي من خانمي پنالتي داد آي داد بيداد كسي كه تو اين سن فول كنه واي بهال بزرك بشه از بسكه موقع حرف زدن عجله ميكنه . اينقدر من و مديرشون خندييم كه نگو شبم واسه باباي تعريف كرديم و باباي كلي خنديد و چلوندش اين دختر ناز و خوشگل رو .dance

واي چقدر بد آدم سركارش بخواد يه كار شخصي از نوع خيلي خصوصي انجام بده         اعصابم داغون شد . هي يكي مياد و ميره حواس آدم و پرت ميكنن تازه خوبه رئيسمون جلسه  است . ااااااااااااااااااه

اينم جريان خانم موسوي

روژين خانمي نشسته بود يهو برگشته ميگه خانم موسوي زد تو سرم داد زدم خانم فرهاني كمك خانم فرهاني بيا . اي خدا من چي بگم به اين دختره . همون موقع باباي برگشت گفت خانم موسوي رو ميشناسي گفتم آره مربي پيش دبستاني هاست خيلي  خانم خوب و مهربوني هست گفت پس اين بچه چي ميگه گفتم هيچي تو تخيلاتش يه چيزي بود و تعريف كرد . خدايش خيلي خانم خوبي نه از اون مربي ها كه اداي خوب بودن رو در بياره نه واقعا برخوردش رو با بچه هاي كلاسش ديدم يا حتي يواشكي كه پشت پنجره ميايستم ببينم توي مهد چه خبره خيلي دل سوزه اون موقع ها كه روژين گريه ميكرد و توي مهد آروم نميگرفت حتي از خانم موسوي هم كمك ميگرفتن تا شايد توي بغل اون آروم بگيره يكي دو بار هم خانم موسوي لالاش كرده بود اون موقع ها .

وقتي به خانم موسوي گفتم برگشت گفت باشه روژين اگه بهت شعر ياد دادم حالا پشت سر من حرف ميزني . لپشو بوس كرد .

امروز كه ميخواستم تحويلش بدم يه خانمي قبل از من رسيد و بچه اش خواب بود منم رفتم كفش روژين رو بذارم جا كفشي خانم فرهاني در و بازكرد و اون بچه رو تحويل گرفت روژين همچين داد زد خانم فرهاني خانم فرهاني من من گفتم الان اون بچه از خواب بيدار ميشه . مامانش ناراحت ميشه الهي بميرم امروز دخترم رو توي بغل كسي نرفت و گذاشتمش روي زمين خانم ميرزاي اومد اما ديگه روژين رفته بود توي مهد فقط كيفشو از دستم گرفت . تو چشماش يه برقي بود انگار ميخواست بگه ماماني تو هم بيا تو . روژين مامان  دختر گلم خيلي دوست دارم . دلم برات تنگ ميشه . چند دقيقه پيش داشتم فيلم چشم بند قايم من رو نگاه ميكرد چقدر كوچولو تپل مپل بودي عزيزم دوست دارم .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:57  توسط مامانی   | 

سسسسسسلام ما اومديم

واي خدا چقدر دلم ميخواد بنويسم اما نمي دونم از كجا بايد شروع كنم چقدر بد آدم يه مدتي دست به كيبورد نشه ها . چقدر دلم واسه دوستام تنگ شده بود اما چاره اي نبود جز تحمل دوري . تازه الانم كه دارم مينويسم سركار هستم گفتم تايپ كنم تا بعد كه فرصت كنم برم بذارم توي سايت روژين خانم گل گلاب شيطون بلا ....

اول از زبون شيرينش بگم كه نمي دونيد چي شده

روژين : ماماني عطسه كردي

مامان :بله دخترم

روژين : عطسه ميكنه ( اداي منو در مياره ) بعدشم ميگه عطسه كردم .

رو بابا ميكنه ميگه بابايي عطسه كن .

باباي بيچاره هم مجبور زوري عطسه كنه .

حال ميكنم با اين صحبت كردنش و دقت كردم ميبينم فعلها رو درست بكار ميبره اما ضميرها رو غلط استفاده ميكنه هنوز  نمي دونه كي بايد چي رو استفاده كنه . مثلا ٌ ميگه

ماماني لوپتو بوس كن .

منظورش لپم آخه من هميشه ميگم بيا لپتو بوس كنم . اونم موقعي كه ميخواد بگه بوسم كن انگشتشو روي لپش ميذاره و ميگه لپتو بوس كن . لپتو بوس كن .

وقتي صداي از توي خيابون مياد مگه ول ميكنه مامان صداي چي بود مامان صداي چي بود ؟ يه چند وقتي كه توي آپارتمانون تعميرات بود صداي كندن و بكوب بكوب هر وقت صدا ميآمد من ميگفتم دارن ميكنن . اونم ياد گرفته وقتي كه ميگه صداي چي بود و من حوصله توضيح ندارم ميگم هيچي خانمي ميگه دارن ميكنن آره دارن ميكنن . منم مجبورم بگم آره .

ديروز ميخواستم كلمه علي رو يادش بدم كارت علي رو بهش نشون دادم و گفتم اينجا نوشته علي . بعد كه ازش پرسيدم اينجا چي نوشته برگشته ميگه عمو علي – اي چقدر اين دختر خانم بهنام و شوهرشو دوست داره . حالا ما چطوري حاليش كنيم كه توي جمله ها فقط بايد بگه علي نه عمو علي . كسي هست بتونه كمكون كنه ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۷ساعت 15:4  توسط مامانی   | 

ای کاش میتونستم توی این پست از کارها و اذیت کردنا و از شیرین زبونیهاش بنویسم اما چه فایدهکه جز از بی حالی و سرفهای چیزی ندارم که بگم اینقدر این دختر بیحاله که نای ایستادن نداره امشب برده بودیمش دکتر همین که از ماشین پیاده شدم گذاشتمش وایسه تا کیفموبردارم و بابای به جلوتر ماشین رو پارک کنه خانمی خورد زمین اینقدر دلم براش سوخت دیگه این چشماش از بسکه حاله ای از اب توشه تا نصفه باز دل آدمو کباب میکنه از ساعت ۷.۳۰ گرفته خوابیده دکتر واسش ۶۳۳ نوشته اگه مرده شور برده دکتر قبلی واسش مینوشت بچه ام تا حالا خوب شده بود اما چه فایده از این دکترا آخهمن میخوام بدونم این همه فیس و افاده رو با مدرک دکتری بهشون تقدیم یا نه بعد از دکتر شدن میرن بازار سیاه میخرن اه که حسابی از این موضوع اعصابم خورده . خودمم حال و روز خوبی ندارم فکر کنم تازه اول راه هستم صبح که از خواب بیدار شدم استخونهای بدنم درد میکرد توی گلومم انگار سیخ زده بودن . ای خدا همه مرض ها رو خوب کن .

چند شب پیش بابای از کار خسته و کوفته اومد خونه ماساژور رو برداشت تا پاهاشو بماله که از قضا این دختره برعکس دفعه های قبلی خیلی خوشش اومد و مدام میگفت پامو بمال پامو بمال بابای بیچاره از خستگی به زور ماساژور رو دست گرفته بو تازه خانمی دستور هم میداد من رفتم پیششون نشستم دیدم هوامو داشت و میگه یایا پای مامانی رو بمال اینجا بود که صدای اعتراض بابای دراومد و گفت بجای اینکه شما دوتا بیاین و پای منو بمالید من بعداز ۱۶ساعت کار باید پای شمارو بمالم روژین هم این حرفها حالیش نبود تازه کف پاش که به دستگاه میخورد غش خنده هم میرفت وای عزیزم چقدر دلم واسه اون خنده هات تنگ شده ترا خدا زودتر خوب شو .

شنبه شب داشتم با خاله مریم تلفنی صحبت میکرد دیدم میگه مامانی بیا مامانی بیا از همون جا گفتم چکارم داری ؟ برگشته میگه بیا کارت دارم منم محل نذاشتم و بعد از ۱ دقیقه اومده میگه بیا ببین ریختم . بیا بیا .

اینقدر قشنگ میگفت قربونش برم حرف زدنش دیگه هیچی کم نداره . البته بگم کیف لوازم آرایشی خودشو باز کرده بود ( منظورم همون گل سر و گیر و کش مو ....) ریخته بود بیرون وقتی بهش گفتم چرا ریختیشون میگه بیا جمشون کنیم بیا جمشون کنیم .

چند روز پیش تلفنی با بابای صحبت میکرد به باباش گفت بستنی خریدی ؟ بابای گفت آره خریدم تو یخچال . به مامان بگو بهت بده - البته من ندادم بخاطر گلوش - اونم ادامه داد خوب بیا خونه دیگه .

راستی یه چیز جالب وقتی میخواد در یخچال رو باز کنه و حمله وحشیانه به نارنگی ها بکنه و نمی تونه میدونید چی میگه ؟ ؟ ؟ 

نمــــــی شــــــــــــم

مامان بیا نمی شم .

مامان : چی ؟ چی نمیشه ؟

روژین : نمیشم در باز کنم .

مامانی : نمی تونی در یخچال رو باز کنی ؟

روژین : نمی تونم در یخچال رو باز کنم بیا کمک .

مامانی :چی میخوای ؟

روژین : نارنگی موخوام .

به یکی و دوتا راضی نیست که مثل اسرائیلی ها که به غزه حمله میکنن . تو دوتا دستاش بر میداره تازه انتظار داره که ماهمتوی دوتادستامون براش بردایم و بریم یه کوشه پوس بگیریم .

عصراکه سرویس کار میره دم مهد تا بچه ها رو مادرا تحویل بگیرن . منم پیاده میم و وقتی دارم کفش روژین رو پاش میکنم خانمی میگه زود باش زود باش سرویس منتظره .

آخه روز اولی که باسرویس برگشتیم خونه این جمله رو بهش گفتم اونم دیگه موقع برگشت همش اینو تکرار میکنه از چندروز پیش که رفتیم تولد مها گیر داده بود بریم تولد بریم تولد . همین جوریها مثلا نشسته بود یا درحال بازی یادش میفتاد و میگفت بریم تولد بریم تولد میگم روژین تولد کی ؟ میگه مها بریم تولد مها بریم تولد مها الهی قربون دخترم امروز اصلا این جمله رو نگفت .

ترا خدا دعا کنید زودتر حالش خوب بشه . 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷ساعت 21:58  توسط مامانی   | 

الان که دارم این مطلب رو مینویسم دقیقا ۱۱:۴۵ دقیقه است و علت بیدار موندن من فکر نکنید علاقه  به این وب نویسی نه بلکه از سر مجبوری . اگه از وضعیت امروز عصر تا الان رو بگم دل سنگ هم آب میشه ....

عصری که از کار اومدمم رفتم مهد روژین رو بیارم همین که منو دید شروع کرد به گریه های بلند بلند منم زودی لواشک بهش دادم تا گریه اش بند بیاد شروع کردم با مربی ها صحبت کردن و وضعیت غذا و خوابشو توضیح دادن میگفتن خوب غذا میخوره ولی هی میگه زنگ بزنید مامانی بیاد و هی بوسمون میکنه . اما یه چیزی واسه من جای تعجب داره اونم اینه که روژین تخم مرغ آب پز زیاد دوست نداره منم که واسش میذارم میبینم پس نمیدن و میگن صبحانه اش رو خورده امروز اومدم ۲ تا گذاشتم ببینم بازم همین رو میگن یا نه بازم گفتن خورده و چیزی توی ظرف صبحانه اش باقی نمونده بود . یکمی من و دچار شک و تردید کرد تازه میگفتن همه ناهارشو خورده من نصف نون گذاشته بودم و یه ظرف پر غذا که اگه روژین خونه بود فکر کنم تا شبم اگه موشو گربه میدید همشو نمی خورد اما اونا ظرف تمیز و شسته بهم تحویل دادن نمی دونم چکار کنم نمیخوام بهشون بد بین باشم که اعصابم همیشه داغون باشه و دیگه هیچ حرفشون رو قبول نکنم از طرفی این وضعیت غذایی هم یکمی برام عجیب غریب اینقدر روژین لاغر شده که وقتی  بغلش میکنم احساس میکنم توی دستم لیز میخوره به مدیر مهد گفتم اگه تغذیه اش خوبه پس چرا پای چشماش گود افتاده برگشت گفت به خاطرمسائل روحی که هنوز دوری شما واسش سخته و یکمی گریه میکنه اما نه پیوسته هی یادش به مامانش میفته و هی گریه میکنه . بگذریم اوردمش خونه خوب بود با هم بازی کردیم و یه کمی غذا بهش دادم خورد و شروع کرد به نق زدن بریم پیش بابا از اونجای که بابا گرفته بود اگه واحد راه بیفته منم ساعت ۷:۲۰ میام واسه اینکه روژین بیشتر از این نق و گریه نکنه رفتیم توی پارکینگ داشتیم از سرما یخ میزدیم ای خدا ازبابا خبری نشد هرچی خواستم روژین رو بیارم داخل قبول نمیکرد حتی حاضر نبود از بغلم جدا بشه و سرشو گذاشته بود روی شونه ام میگفت بریم بابا ای خدا چرا بابای نیومد نکنه اتفاقی افتاده روژین رو دادم بغل خانم بهنام اومدم زنگ زدم دیدم قطع کرد منم دیگه تماس نگرفتم رفتم بیرون درجواب خانم بهنام که گفت چی شد گفتم همین نزدیکی هاست الان میرسه وقتی نزدیک قطع میکنه اونم خدا حافظی کرد و رفت بالا دیگه داشتم از گردن درد میمردم اینن روژین هم پایین نمیاومد با هزار زحمت و زور آوردمش داخل خونه و دوباره زنگ زدم دیدم آقای خونه جواب دادم میگم کجایی میگه توی اتاقم وای انگار دنیا دور سرم میچرخد دوبار پرسیدم تا بلاخره باورم شدم که آقا توی راه نیست وای حالا چطور این روژین رو راضی کنم که از بابای خبری نیست تا ۱۰ دقیقه ای خوب بود باهم بازی کردیم و یه کاغذ روی دیوار چسبوندم که اگه عصبانی شد با خط خطی کردنش آروم بگیره اما چشمتون روز بد نبینه اینقدر این بشر گریه کرد اینقدر گریه کرد که منم به گریه افتادم مثل اون روز صبح به هیچی راضی نبود فقط میگفت نه نه نه نه .......

منم حسابی گریه کردم واسه اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاومد واقعا احساس ناتوانی میکرم دوباره زنگ زدم آقای خونه باز همون جمله همیشگی الان نمی توننم بیام بذار واحد راه اندازی بشه فردا و پس فردا میمونم توی خونه پیش روژین ایخدا روژین الان باباشو میخواد دیگه گریه های روژین یه جوری شده بود که آدم متوجه میشد نا نداره چی بگم هرچی کمتر بگم بهتر بچاره دخترم هرچی میخواستم یه چیزی دهنش بذارم تا حالو هواش عوض بشه و آرمم بشه نمی شد دیگه وقتی به نقطه صفر رسیدم و عقلم کار نمیداد بلند شدم زنگ زدم با همون حالت گریه آقای خونه بلند شو بیا روژین حالش خوب نیست اونم اون طرف خط چشه چشه ؟ بیا ببیریمش دکتر . هی میگفت چشه منم هرچی دنبال یه دروغ گشتم جز اینکه بالا میاره  چیزی پیدا نکردم که آقای خونه گفت از بس گریه کرده بالا آورده نترس ای دل قافل کلکم نگرفت تازه بعد از کلی چک و چونه زدن میگه پشت فرمون بشین ببرش دکتر آخه من با این وضعیت میتونم این کار رو بکنم وقتی گفتم من از اون مسیر شب رد نمیشم میگه آزانس بگیر برو نترس چیزیش نیست .. منم دیدم کلکم کار ساز نبود همون موقع گفتم ول کن بابا دروغ گفتم تا تو بیای میگه چرا دروغ گفتی ؟ گفتم آخه منو یه بچه کوچیک و توی این ده کوره ول کردی به امان خدا  نه پدر نه مادر نه دوستی نه آشنایی تو این شهرک درد به در تک و تنها ترا خدا داریم میمریم از تنهایی .. اما بازم جز حرفهای چکار کنم منم بی تقصیرم میام جبران میکنم چیزی نداشت دلم واسش میسوزه اونم بی گناه اما من وقتی عصبانی میشم و قاط میزنم همه کاری میکنم . اینقدر اعصابشو داغون کرده بودم که یه آقای اومد یواش باهاش حرف زد دیدم یهو با داد و بیداد جوابشو داد هیچوقت ندیده بود صداشو برای زیر دستاش بلند کنه . اما از روژین بگم که از ۸ ربع کم تا ۱۰ و ربع بیشتر گریه میکرد دیگه آخراش چشم بسته و مثل اینکه خوابشم بیاد گردنشو نمی تونست نگه داره هی سرش این ورو اون ور می شد گریه میکرد منم اومدم از این پمادهای بی حسی زدم به لثه بالایش که دندون نداره گفتم شاید از اون باشه آقا همچین انگشت سبابه ما موند لای دندونای خانم ک نگو نپرس نمی دونستم چکار کنم که انگشتم و بیارم بیرونخواستم بزنمش یادم افتاد بچمه و هی چی به ذهنم نرسید یهو چونه اش رو فشار داددم تا ول کرد اما اشکمو درآرود الانم ورو داره و فرو رفتگی دندوناش بعد از چند ساعت هنوز جاش هست به از یه ربعی آروم گرفت و ساعت ۱۱:۳۰ خوابید و منم غذا بار گذاشتم تا واسه فردا آماده باشه آقای خونه فردا صبح که باتش دیگه نا نداره تا ظهر میخواد بخوابه و ظهرم بلند شه یه چیزی بخوره الان دیگه آماده است و منم خیلی خوابم میاد خیلی خیلی روژین رو اعصابمون راه میاره نمی دونم چرا خدا کنه از این دندونای بالایش باشه ودلیل دیگه ای نداشته باشه . برام دعا کنید من دختر خوش اخلاق و شیطون خودم میخوام نه این دختر نق نق و گریه هو .

موقع خوابیدنش دوباره شده بود همون روژین خودم هی شعر میخوند و منم هی  قربون صدقه اش میرفتم تو عروسک مامانی تو جیگر مامانی تو پفک مامانی تو پیراشکی مامانی تو فندق مامانی تو گردوی مامانی تو پسته مامانی تو ساندویچ مامانی تو هات داگ  مامانی ادامو درمیآورد و میگفت تومامانی تومامانی الهی قربونت برم .عصری که هنوز روی چرخ گریه نیفتاده بود د اشتم تلفنی با خانم بهنام صحبت میکرد اومده میگه مامانی بیا نیگاه کن . بهش گفتم باشه تو برو من میام دوباره گفت مامانی بیا نیگاه کن . گفتم چی رو ؟ چی کار کردی . برگشته میگه ریختم .ریختم به خاله مریم گفتم بعدا بهت زنگ میزنم رفتم دیدم بعله جعبه کش موهاشو باز کرده ریخته روی زمین میگه ببین چیکار کردم گفتم وای حال چیکار کنیمم میگه جمعش کنیم و با من شرو ع به جمع کردن کرد الهی قربون دخترم برم تو که اینقدر خوبی چرا اون جوری گریه میکنی و تازه امشب موهامو کشید از ته دل انگار حرص داشت ولی بازم آروم نمیگرفت .. بیچاره بچه ام نمی دونم چش بود ..

برم بخوابم غذام هم پخت . روژین یادت باشه امشب چه بلای سر مامانی اوردی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۸۷ساعت 0:29  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس