

|
|
|
|
|
چيز ديگه اي به تولدت نمونده عزيز دلم چش بهم زديم و نزديك به دوسالت شده
اما برنامه اي براي تولدت نداريم نيست كه پارسال يه تولد درست و حسابي واست گرفتيم امسال خبري از جشن تولد نيست تازه نميشه كه هرسال تولد بگيريم همه رو دور خودمون جمع كنيم ميخوايم يه وقتهاي لذت داشتنت و شيرينيتو خودمون تنهاي بچشم يه وقت نگي ماماني و باباي چقدر خسيسن و منو فقط واسه خودشون ميخوان آره كه فقط مال ما هستي . قرار شده مامان گيلدا واسش تولد بگيره باباي گفته اگه دوست داري تو هم بگير گفتم نه من از اولش گفتم نمي گيرم سر حرفم هستم . نميگيرم مگه منم مثل اون كارام چش بر چششي . اگه اين جوري بشم كه ديگه زندگي واسم تلخ ميشه و همش مثل مامان گيلدا بايد حواسم باشه كي واسه بچش چي خريده منم بدوم برم بخرم و كي واسه بچه اش چكار كرده منم بدوم همون كار رو بكنم . نه امسال خبري از جشنن تولد نيست . آقاي خونه هم برگشته ميگه ايول ميخواي ثابت كني حرف زن يكي . اينم از شوهر ما چه حرفهاي ميزنه .
بگذريم از طلاي زندگيم بگم روژين خانم . اول يه خبر خوش اينقدر با مهدش جور شده كه نگو نپرس امروز كه سرويس اومد دنبال ما از دور كه ديدش با خنده و جيغ و داد ميگه سرويس اومد سرويس اومد . حالا بريم سوارشيم . دومين خبر خوش اينكه وقتي رسيديم مهد كودك با ذوق و صداي بلند برگشت گفت رسيديم رسيديم . واي كه چقدر منو با اين كارهاش خوشحال كرد . خوشحالم از اينكه با مهدش كنار اومده . البته اميدوارم حالا حالا ازش زده نشه و مثل مامان هيژا مشكل پيدا نكنم . آخه ميگه در يك مقطعي ممكنه از مهد زده بشن . ديروز كه منو روژين خانم توي خونه تنها بوديم باباي رفته بود كار مدام ميگفت زنگ بزن باباي زنگ بزن باباي . منم چندين بار زنگ زدم اما باباي حسابي سرش شلوغ بود و نزديكهاي ظهر بود زنگ زد روژين برگشته بهش ميگه باباي كاكائو خريدي ؟ بيا خونه ديگه . خسته شدم . اي خدا منم چكار كنم با اين دختر و با اين حرفهاي قلمبه و سلمبه اش . وقتي ميخواد بگه يه چيزي رو دوباره مي خوام يا زام ميخوام ميدونيد چي ميگه ؟
ديگـــه ميخــوام
ترا خدا نخنديدا . ديروز بردمش پارك خوشگل خانم كلي كيف و حال كرد آخرش كه شروع كرد به اذيت كردن بردمش گذاشتمش خونه واسه خودم يه نيم ساعتي رفتم پارك نشستم و با مامان ستايش صحبت كردم . بابا مردم از بي همدمي و هم صحبتي . سركار كه دوستي خدا را شكر ندارم توي پاركم همش بايد دنبال بچه بدويم و نميشه مثل خانمها روي صندلي بشينيم اما ديروز واسه خودم يه ني ساعتي خانمي كردم . البته ناگفته نماند كه فكرم همش پيش روژين و باباش بود يه بار هم كه زنگ زدم آقاي خونه برگشت گفت تو چكاري داري خوش بگذرون . منم به خيال خودم روژين خوابيده كه باباي اينجوري گفته اما وقتي اومدم ديدم اي دل غافل خانمي بيداره و حسابي اعصاب باباي رو داغون كرده . وقتي رسيديم خونه آقاي پاشايي و زهرا از اصفهان اومدن و داشتن وسائل و مي بردن بالا كه روژين همچين پريد تو بغل آقاي پاشايي كه نكو نپرس همچين خودشو ميچسبونه توي سينه آقاي بهنام و آقاي پاشايي انگار كه رفته توي بغل باباش . تازه گير داده بود كه بره خونشون منم مخالفت كردم گفتم نه تازه از راه رسيدن و خسته هستن و اونا از بسكه بهش محبت ميكنن روژين هم ولشون نميكنه زهرا ميگفت باشه بذار بياد بالا گفتم نه مياد توي دست و بالتون و شما هم داريد وسايل مي بريد بالا خلاصه با دوتا پرتغالي كه از آقاي پاشايي گرفت راضي شد و رفتش خونه پيش باباش .
ديروز آقاي بهنام گفت ماشينتون رو بذارين تا من از كنارش چند تا دوبل تمرين كنم واي اگه بدونيد اين خانمي چكار ميكرد ميخواست بره توي ماشين اونا بشينه باباي هم نميذاشت و اونم رفته بود بغل خانم بهنام هي داد ميزد عمو علي عمو علي ميخوام برم پيش عمو علي بعد كه خانم بهنام راضيش كرده بود كه نره تو ماشين آخه بيچاره فرداش امتحان داشت با روژين هم كه نميشه تمرين كرد حالا شما تصور كنيد باباش و من ايستاديم اما اين دختره تو بغل خانم بهنام و بهونه عمو علي رو ميگره آقا ما يادمون باشه كه لولوي سر خرمن هستيم نه پدر و مادر . يه كار جالبي كه ميكرد اين بود كه وقتي آقاي بهنام دنده عقب ميرفت روژين بوس ميفرستاد و ميگفت خدافظ عمو علي منم ديدم بنده خدا خيلي موذب با اين جور تمرين كرد خانمي رو بردم پارك .
شعرهاي جديدي كه روژين ميخونه البته مال اون هفته است با يه هفته تاخير داره ثبت ميشه . اَتلْ اَتلْ توتوله گاوه اسن چه جوره نه شير داره نه پسون گاوشو بردن اِ ندسون اِ زن هندي بسون
يك و دو سه زنگ مدرسه خانم بيا پيش بيفت تو آتيش تا ساعت شيش
صلوات ميفرسته
سوره قل هو الله رو هم ميخونه البته با كمك من و بجاي احد ميگه اسد . حالا پيدا كيند اين اسد رو شايد رفيقش يا شايد هم يه سوره جديد . ديروز ميگه مامان ميخوام بشمارم . منم گفتم باشه عزيزم بشمار آخه تا 12 ميشماره هميشه ميشماره فكر كردم اين دفعه ميخواد با انگشت بشماره ديدم رفته گوشي تلفن رو برداشته شماره ها رو فشار ميده و عددها رو تا 10 ميگه . فكر كنم توي مهد كودك اين كار رو ياد گرفته .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 11:29 توسط مامانی
|
|
||