Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | آذر ۱۳۸۷
راستي تا يادم نرفته روژين خانم ما واقعا خانم شده توي خونه مدام در هال شعر خوندن ديگه به من نميگه بخونم تا اون آخرشو بگه خودش تا جايي كه بتونه و يادش باشه به زبون خدش بعضي وقتاهم غلط قلوت ميخونه . امشب باباي حسابي كبف كرده بود ميگفت مانش ميبيني حتي توي شعر خوندن هم ميخواد به ما وابسته نباشه اما نمي دونم چرا وقتي شعر چشم چش  دو ابرو رو ميخونه نوارش يه چند ثانيه اي گير ميكرد چند بار ميگفت

چش چش                 چش چش                 چش چش دو آب رو

دماد و دهن اِ گدو                  گوش گوش دووووو تــــــا گوش 

مواش اَشه فلاموش ....      بقيه اش رو هم معلوم نبود چي ميگه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ساعت 0:40  توسط مامانی   | 

اتل متل بهاره                         حموم كه ترس نداله

اوني كه تميس نباشه             هيچكي دوسش نداله

بعضي وقتها نداره ميگه بعضي وقتها هم نداله ميگه مثل اسمش يه چند روزي ميگه اواين انوم . قبلانا ميگفت هوژين هانم . حالا تغير اسم داده و كردتش اواين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ساعت 0:34  توسط مامانی   | 

ما قراره بریم خونه مامانم شاید یک هفته بمونیم شاید زود برگردیم فعلا که آقای خونه قبول نکرده بمونیم میگه دلم براتون تنگ میشه حوصله ام سر میره و خلاصه داره گولمون میزنه تا بریم ببینیم چی میشه راستی یادم رفته بود بگم هفته پیش که روژین خانم از خواب بیدار شد میگفت مامان جیدر جیدر منم زیاد متوجه نمی شدم تا اینکه یه دفعه گفت مامانی عزیزی جیدر جیدر منظورشو فهمیدم اینقدر خنده ام گرفته بود حسابی بوسش کردم .

آره ادای مامانم و در نیاورده بود که اونم در آورد آخه مامان وقتی میخواد قربون صدقه اش بره هی میگه جیگر جیگر یا میگه عزیز عزیز یا قشنگ قشنگ نگو خانم یادش افتاده بود هی تکرار میکرد

مامان عزیزی جیدر جیدر

مامانی عزیزی گشنگ گشنگ

وقتی پشت تلفن ادای مامانمو واسه خودش در میاورد مامانم یه ذوقی میکرد فکر کنم ایندفعه خسابی بچلوندش آخه خیلی زبونش باز شده فردا اول میریم شرکت بابای آخه یه جشن دعوتیم بعد از اون ور میریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ساعت 0:15  توسط مامانی   | 

امروز ناهار ماهي داشتيم ديگه فكر كنم تا آخرش رو خودتون بايد حدس بزنيد بعععععله مراسم ناهار دادن به گربه ها چون روز عيد بود من خواستم تا موقعي كه آقاي خونه از كار برميگردن گرسنه بمونم و ناهار با اقاي رئيس ميل كنم اما روژين بهش كوبيده دادم و سر ماهي ها و دل و رودشون و برديم توي پاركينگ داديم گربه ها تا اونم از خودن ماهي همچون ما لذت ببرن طلا خانم واسشون اسم هم گذاشته گربه سياه  - گربه خوشگله - گربه

جالب اينجاست كه هروقت دوست داشت هركدومشون به اسم ديگه صدا ميزد مثلا به گربه كه واقعا خوشگل بود ميگفت مامان گربه سياه اومد و بلعكس اينجا معلوم ميشه كه اسماشون الكي خانمي برگشته به گربه هاا ميگه گربه بيا ماهي هخور بزرگ بشي ( موقع اداي اين جمله به قسمت بزرگ بشي كه ميرسه همچين ميايسته و دستاشو ميبره بالا و مياره پايين ميخواد اداي منو دربياره فكر ميكنه اندازه قد من بايد دستاشو بياره بالا . اينم چند تا عكس از مهمونهاي روز عيد ما . دست آخر هم پيش گربه ها نشسته و فكر كنم گربه منتظر چايي بعد از ناهارشون بودن .

 

عكس يادگاري بعد از ناهار

رفتم تو خونه برگشتم ميبينم گربه ها كه رفتن زير ماشين روژين هم رفته كنار ماشين نشسته مبادا فاصلش با اونا كم بشه آخه دوست داره در نزديك ترين حالت ممكن گربه هارو ببينه . 

گربه هاي منتظر

گربه ها منتظر چاي و ميوه بعد از ناهار

باورتون شد اين جري منه تا زير ماشين سينه خيز ميره دنبال گربه ها اصلا نميترسه .

رفته بودم بوي خونه تلفن جواب بدم وقتي رسيدم ديدم داره از زير ماشين در مياد واي كه لباساش چه وضعي داشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ساعت 0:5  توسط مامانی   | 

ديروز صبح با روژين رفتيم بازارچه اي خدا چقدر با اين وروجك بيرون رفتن سخته نه دست منو ميگيره نه به حرفم گوش ميده قط ميخواد بره طرف چيزاي كه بهشون علاقه داره و لج منو در بياره . چند بار رفته سمت قسمت خروجي بازارچه من رفتم اوردمش چند بار از دستم در رفته و من رفتم پيداش كردمم كجا نزديك سرسره ها چند بار كشون كشون منو برده سمت پارك بادي و من برش گردوندم اما دسته آخر رفتيم يه رب پشت در پارك بادي بسته تا خانم تماشاش كنه و من دلم به حالش بسوزه مثل اين مادر مرده ها ميله هارو گرفته بود نگاه ميكرد . خيلي دلم واسش سوخت نزديك يه ربع استاده بوديم و خانمي نگاه ميكرد هي ميگفت داي بيا در باز فكر ميكرد آقاه داخل اتاق نشسته و نمياد در و براش باز كنه . اينم عكساته روژين خانم با چه حالتي نگاه ميكردي دلم ريش شد .

 

           

تازه امشب بابايي يه دسته گل به آب داد و زد لوله لباسشويي رو شكوند و كل آشپزخونه و كابيتهارو آب گرفت   تا باعث يه كار خير بشه . مجبور شد كل آشپزخونه رو بشوره . وقتي ميخواست بره آب رو از كنتر مركزي ببنده كه كل آشپزخونه رو آب نبره دست برقضا توو هم پشتسرش بيرون رفتي و صداي پارك بادي رو شنيدي و از وقتي اومدي توي خونه مدام ميگفتي پارك بادي صداش مياد . بابا پارك بادي صداش مياد باباي هم كه حسابي مشغول كار بود و از وضعيت پيش آمده عصباني محل نمذاشت و من گفتم روژين به بابا بگو ببرتت پارك بادي الهي قربون جمله بنديت برم برگشتي گفتي

بابا پارك بادي صداش مياد بيا پارك بادي بيم .

( بيش از ۱۰ بار بخوانيد با حالت اينكه دستشو گرفته جلوي صورتش )

من نمي دونم از كجا با دست حرف زدن و ياد گرفته منو باباي هم كه خوشمون اومده بود توي هي ميگفتي سر به سرت ميذاشتيم تا تكرار كني وقتي بابا جوابتو نمي داد ميگفتي

با توام ها پارك بادي صداش مياد .

واي خنده دار ترين موقع وقتي بود كه ميكوبيدي با دستروي ديوار راهرو به باباي ميگفتي بيا پارك بادي بيم .

واي خداي من چقدر مثل آدم بزرگها شده بودي . بابا برگشته ميگه مامانت تا حالا اينجوري چيزي از من نخواسته كه تو اين مدلي خواسته ها تو ميگي . خلاصه نشون به اون نشون از بسكه در حال راضي كردن باباي بودي و اميد داشتي بابا راضي بشه كه كاري به دوربين فيلم برداري هم نداشتي و من تا تونستم از اين الم شنگه اي كه به راه انداختي بودي و بلبل زبوني ميكردي فيلم گرفتم . ديدي باباي نبردت حالا تو ۱۰ دقيقه ديگه هم بكوب رو ديوار و رحرفاتو تكرار كن هنوز نمي دوني چطور ميتوني بابا راضي كني ؟ تقصير خودته خيلي قدي . بجاي التماس مياي قهر ميكني و پشت چشم نازك ميكني .

پشت چشم نازك كردن و رو برگردوندن

نمي دونم اين عروسك من اينكارهاي عجيب و از كي ياد ميگيره وو حدود يك هفته است وقتي چيزي رو نخواد يا خواد به حرف ما گوش بده يه نچي ميگي و سرشو بالا ميندازه و بعدشم به يه حالت خاصي چشماش و تنگ ميكنه و روشو برميگردونه اينقدر ناز و خوردني ميشه كه نگو فداي اي ناز كردنت بشم من كه از اينكارا نكردم و توهم بكني مطمئن باش پيش من كارت راه نميفته .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۷ساعت 23:36  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس