Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | آبان ۱۳۸۷

امشب چه شبي بود يه شب فراموش نشدني چقدر خنديديم اي گربه بيچاره چقدر بدبخت كه دست روژين افتاده .چند تا عكس تو ضيحاتشو بعداٌ مي دم فقط بگم كه شنبه دوتا جوجه واسش گرفتم كه يكيش امروز 3شنبه مرد و خاطرات زيادي درمورد اونا هست كه هنوز ننوشتم ماجراي امشب گربه گرفتن هم بهش اضافه شد آخه يكي نيست به اين دختر          پر ماجراي ما بگه يه چند روزي روآروم بگذرون ماماني وقت كنه خاطراتتو واست بنويسه جوجه ها شكايت منو به درگاه خدا ميكردن كه از امشب اين گربه بيچاره شكايت پدر رو به درگاه خدا ميكنه اي خدا مارو ببخش :

باباي شجاع گربه به دست

دختر شجاع

             

 

  

 

  

روژین درحال تفکر که چه بلای سر گربه بیچاره بیاره  

 

 روژین : آها..... فهمیدم چکار کنم برم بترسونمش

با تهدید و ترسوندن و ... روژین یکمی ازش دور شد اخه می ترسیدیم گازش بگیره

نه بابا مثل اینکه این دختره از هیچی نمی ترسه دختر که باباش دست کنه تو سوراخ و مار بگیره و  با دستش گربه رو بگیره معلومه از هیچی نمی ترسه

 بابای دستت در نکنه چه گربه زشتی واسم گرفتی .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ساعت 0:39  توسط مامانی   | 

الهي قربون دختر آشپزم برم

ديروز صبح كه روژين از خواب بيدار شد به خودم قول دادم كه تمام تلاشم و براي خوشگذروندن اون بكنم و اصلاٌ بهش سخت نگيرم يعني روز روز آزادي البته بماند كه وقتي آخر شب كارها رو مرور ميكردم ميديدم زياد هم نتونسته ام جلوي خودمو بگيرمو بعضي جاها دوباره دسخت گيري هام گل كرده صبحانه كه تخم مرغ خورد و كارگرها اومدن كه درختهاي باغ رو قطع كنن ما هم رفتيم توي حياط يه چند دقيقه اي ايستاديم و بعدش موقع اومدن داخل دوباره همان برنامه هميشگي من نمي دونم اين خونه چي داره كه بچه ها ازش فرارين

اها از آشپزيش بگم بهش ميگم روژين ناهار چي دوست داري واست درست كنم رفته توي يخچال دوتا تخم مرغ آورده به زور يكيشو ازش گرفتم يكي ديگشو ميزنه به گازو با دوست فشار ميده كه يعني بشكنه و سرخش كنه اينقدر قشنگ اينكار و ميكرد كه من از خوشحالي دلم نمياومد ازش بگيرم خلاصه اينكه ول كن نبود چند بار اينكار و كرد ديدم اگه ازش نگيرم ميشكنه و اوقات تلخي پيش مياد ازش گرفتم وقتي گرفتم ديدم بعععله يه ترك برداشته اونم شروع كرد به گريه و زاري واسه هواس پرتيش بهش آب دادم و بساط صبحانه هم كه پهن بود خودمم پشتمو بهش كردم كه نبينم چقدر كثيف كاري ميكنه گذاشتم راحت باش شروع کردم به  ظرفام شستن

ازش ميپرسم خانمي چي درست ميكني؟

آشپز باشي : غذو (غذا )

ماماني : دخترم ميدونم . غذا چي درست ميكني ؟

آشپز باشي : غذو (غذا )

ماماني : غذا چي درست ميكني برنج يا سوپ

آشپز باشي : بهنج

ماماني :ديگه چي درست ميكني

آشپز باشي : توپ

ماماني :سوپت چطوري  ؟ ‌تند يا ترش ؟

آشپز باشي : تند داغ هوف هوف 

اين حرفها درحالي كه خانم آب رو ريخته توي ماهيتابه و داره با قاشق هم ميزنه و بااون دستش شلپ شلپي راه انداخته توي ماهيتابه كه نگو اين سوپ فقط بايد ... بخوره به درد اون ميخوره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۷ساعت 13:45  توسط مامانی   | 

الهــي بميــرم ترسيدي

 

 تلفن زدن و گفتن امروز كلاس داري و منم آماده شدم كه برم كلاس توي كلاس كمي اذيت كرد و منم گرفتمش تو بغل تا شير بخوره آخه بهترين روشي كه ميشه جلوي خرابكاري و فضولي هاشو گرفت همينه آخراي كلاس بود كه يهو روژين جيغ و گريه كه بريم بريم بريم خونه با يه حالتي كه الان كه دارم مينويسم دلم ميلرزه و ميسوزه حتي حاضر نبود بياد تو بغلم تا اينكه متوجه شدم از صداي شعر طبقه باليي ميترسه آخه روز اول كلاس روژين رو بردم گذاشتم مهد طبقه بالا بماند كه نماند وگريه ميكرد منم اون پايين صداشو ميشنيدمو گريه ميكردم كه خانم مربيمون گفت برو بيارش پيش خودت فرادا مثل دختر من از مهد فراري ميشه وقتي كه رفتم بيارمش ديدم يه سي دي ترانه هاي كودكانه گذاشتن و توي تلويزيون يه گوزن بزرگي نشون ميده چيز ترسناكي نبود اما روژين تمام حالتاش مثل وقتي بود كه از تلويزيون فيل ميديد فهميدم كه بيشتر از اين تصاوير ترسيده زود برش داشتمو آوردمش پايين خانم مربي مهد ميگفت با گريه هاش بقيه بچهارو ميترسشونه بهش گفتم گريهاش بخاطر اينه معذرت ميخوام اينقدر بيشعور كه ميگه مگه ميشه خانم اين چيزا كه ترس نداره از اينجا بود كه فهميدم اين مربي از دنياي بچه ها چيزي نميدونه شايد ما بزرگترها از چيزي نترسيم اما بچه ها با ما فرق ميكنن خيلي ديونه بود اينقدراز اين حرفش بدم اومد كه نگو روژين دم گربه رئ تئ دست ميگريره رفته بوديم باغ و صحرا زير دستا و پاهاي گاوا ميرفت اما از بعضي چيزاي خاص ميترسه اين دليل نميشه مسخره كنه و به ترسه بچه ها اهميت نده اين از ماجراي روز اول مهد كه موفقيت آميز نبود از اون روز هميشه سر كلاس پيش خودمو با هزار تا دردسر اما ديروز كه دوباره صداي اون آهنگ و شنيد انگار جن ديدها ميخواست فرار كنه و يبند ميگفت بريم بريم و خودش راه افتاده بود به سمت در و منم دنبالش كه بغلش كنم ديدم اصلا قابل كنترل نيست رفتيمم توي حياط و اشاره به ماشين بريم خونه بريم خونه گفتم بذار وسايل و جمع كنم ميريم اما راضي نميشد با گريه درحالي كه سفت تو بغل گرفته بودمش كه خودشو از تو بغلم پرت نكنه وسايل و جمع كردم اينقددر اين حالتهاش عجيب غريب بود كه خانم مربي ما پرسيد از چي ترسيده همه فهميده بودن اين بچه از يه چيزي ترسيده براشون گفتم و خداحافضي كردمو اومديم خونه همين كه از آموزشگاه زديم بيرون آروم شد و توي راه كتاب شنگول ومنگول و حب انگور رو ميخوند الهي قربون نصف  زبونت بشم كه اينقدر قشنگ ميگش حبه انگور  دوست دارم عزيزم راستي توي كلاس هي كتابشو خط خطي ميكرد هي ميگفت واي ماماني بابا دعوو بابا دعوو بهش گفتم روژين تو كه ميدوني بابا دعوا ميكنه چرا خط ميكشي خط نكش اما هي خط ميكشيد هي ميگف بابا دعوو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۷ساعت 13:55  توسط مامانی   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ساعت 16:3  توسط مامانی   | 

ديشب توي شهرك جشن بود ماهم رفتيم بگذريم كه چقدر افتضاح بود خدايش جشن عيد فطر 100 بار بهتر از اين جشن بود رضا صنعتگر اومده بود بهتر بگم كنسرت بود نه جشن همش ميخوند بيچاره فكر كرده خيلي خواننده خوبي كه ازش دعوت كرده بودن تازه چقدر هم بندر عباسي ميخوند نه اهل اونجاست منم اينقدر از اين لهجهبدم مياد كه نگو بيچاره عروسكم خيلي اذيت شد تا ميومد يه قر بده دوباره آهنگ غمگين ميخوند يا باريتم ملايم كه روژين و حسابي كلافه كرده بود هي ميگفت شعر بيا شعر بيا فكر ميكرد دست ماست كه اينجوري ميشه اما به محض اينكه يه تيكه شاد ميزد روژين ميرقصيد يا دست بچه ها رو نگاه ميكرداگه پرچم تكون ميدادند اونم نميرقصيد و پرچم و بادبادكشو تكون ميداد يه بادبادك فسقلي 200 تومني دم در پارك 1000 خريديم فروشندهاهم ميدونن كي و كجا بساط پهن كنن و هرچي خواستند قيمت بزارن اينم چندتا عكس از شب جشن

جشن ميلاد امام رضا آبان 87 

 

پارك ارم آبان 87

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان ۱۳۸۷ساعت 13:15  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس