

|
|
|
|
|
قربون نصف زبونت بشم من دیشب رفته بودیم پارک بقول روژین پارک باتی وای که نمی دونید چکار میکرد از این طرف به اون طرف توپهارو میریخت بیرون بالای صندلی ها میرفت میپرید و قار قار میکرد وای خدا چقدر این بچه ها با چیزهای به این سادگی شاد شاد میشن بعد از اینکه تایم تموم شد اومدم بیرون پارک نشستم و جوراب و کفش پاش کردم که یهو یه خانمی سلام علیک کرد و آشنا دراومد نگو شوهرش با آقای خونه همشیفت و زیر دست آقای خونه است دیگه شروع کردیم به صحبت و از این ورو اون ورگفتن روژین هی میرفت پشت در پارک بادی هی من میرفتم میاوردمش شاید 10 بار بیشتر این اتفاق افتاد ولی از رو نمی رفت خانم امیری گفت مواظب بچم هستی تا من برم آب بخرم و دستشو بشورم گفتم باشه آقا اون که رفت روژین هم دوباره رفت در پارک آدم یاد فیلم بینوایان و این فیلمهای که بچه فقیرا میرن پشت در رستوران دماغاشونو میچسبونن به شیشه و غذاها رو نگاه میکنن میافتاد خلاصه بگم آقا دلش سوخت و در باز کردبهش گفت بیا تو منم که یه 30متر باهاشون فاصله داشتم دادمیزدم نه آقا دست شما درد نکنه نمیخواد راش بدید از اون اصرار که خانم بذار بیاد تو بهش گفتم آخه نمیتونم بیام بچه مردم امانت پیشمه گفت خودم مواظبشم حالا در حین مکالمه ما روژین رفته بود روی سرسره منم بیخودی داشتم چونه میزدم خانمه که اومد گفت بچتون کو گفتم آقاه دلش سوخت و اینبار بدون بلیط راش داد کلی خندید رفتم وبزور از پارک آوردمش بیرون و به هوای بستی رفتیم بازارچه براش بستنی خریدم و خوردو اومدیم خونه وقتی رسیدیم خونه موقع شام همه چیز رو تعریف کرد به زبون خودش : مامان پارک باتی آره دخترم رفتی پارک بادی مامان هیل آره فیل بود . مامانی ( دستشو میزاره روی دماغش ) آره دخترم دماغ فیله بزرگ بود مامان قار قار آره دخترم پریدی روی تشک و بالا پایین شدی چطوری دستاشو بالا پایین میکنه مامانی پیتکو پیتکو آره عزیزم اسب سواری کردی هی هی هی پیتکو مامان نی نی آررررررررره داداشی هم اونجا بود ( بچه آقای امیری فکر کنم 11 ماه بود ) مامانی هم هممممممم هههههن هههههههن آره داداشی این صداهارو درمیاورد مامان عمی عمی آره مامانشم اونجا بود ولکن دیگه شامتو بخور مامانی ماهی ( آخه داشتم ماهی بهش میدادم هنوز تو ظرفش ماهی هست از بسکه دوست داره وقتی که کم میشد اشاره به دیگ میکرد و میگفت ماهی یعنی ازتوی دیگ ماهی برام بیار چند بار این کارو کرد ماشا... همه ماهیرو خورد اندازه یه بند انگشت موند منم نگهداشتم تا باباش بیاد و ببینه چقدر دیگه اش مونده عروسکش همه رو خورده ) مامان بتنی چیپس آره بستنی و پفک خوردی دیگه چیخوردی ؟ آب به مامانی باتی پوپه آره عزیزم پارک بادی توپ داشت توپای کوچیک (بادستش نشون میده که انداخته بالا توپارو ) امان از دست تو وروجک صبح که از خواب بیدار شد تند تند همه رو واسه باباش تعریف میکرد بابای هم که نمی دونست چی خبر بوده اونجا الکی سر تکون میداد و میگفت آره روژین عصبانی دوباره تکرار میکرد تا اینکه من به دادشون رسیدم هر وقت روژین چیزی میگفت من آهسته و با رمزو راز طوری که روژین نفهمه تقلبی به بابای میرسوندم و روژین هم خوشحال فکر میکرد باباش دیشب اونجا بوده اینقدر داره باهاش همفکری میکنه امان از دست این دختر عجب وروجکی شده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۷ساعت 23:10 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست دارم عزیزم پاشو از خواب دلم برات تنگ شده
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۷ساعت 14:52 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت بود دیگه خاطره ای ننوشتم آخه بیکار نمیشدم یا اینکه مسافرت بودیم چهارشنبه شب ساعت 8.5 رسیدیم دلم میخواهد هرچی که توی این مدت اتفاق افتاده رو بنویسم اما نمی دونم از کجا باید شروع کنم .از امروز شروع میکنم و هروقت که شد از گذشته هم مینویسم . امشب رفته بودیم پارک نه قبلش رو بگم بعد از اینکه بابای رفت سر کار ساعت 2 روژین گرفت خوابید و منم حسابی به کارهایم رسیدم درضمن تو مسابقه خواب آسمانی هم نظرمو دادم چه بچه های نازی اما نمی دونم چرا عکس روژین نبود یاشاید بود و باز نشد . ساعت 5 دیگه داشتم از تنهایی دق میکردم رفتم با کلی ناز و ادا خانمو بیدار کردم حاضر نبود بیدار شه به بهونه بستنی بیدار شد راستش میترسیدم بذارم بیشتر بخوابه اون وقت جاشو خیس کنه . بستنی که خوردیم روژین جیش کرد و رفتیم توی حیات راضی نبود توی حیات بمونه براش توپ آوردم بازی کنه اما بازهم راضی نشد میگفت مامانی پایین باز باز مامانی پایین جالب اینجاست که من رو زمین نشسته بودم اما طبق عادت توی خونه که همیشه میخواد بگه از مبل بیا پایین هی میگفت پایین . بعد با کمک پسر همسایه بهش غذا دادم خورد هی میگفتم علی بیا وایسا اینجا تا روژین نگاهت کنه بیچاره پسره میخواست دوچرخه سواری کنه تا میرفت روژین میگفت علی بیا علی بیا خلاصه با هر دردسری بود یه کمکی درو باز کرد و خودشو کج کج از لای در رد کرد منم مونده بودم چطوری بگیرمش آخه یه دستم ظرف غذا بود یه هو دیدم خانم پاشایی و شوهرش اومدن که برن پیاده روی روژین که انگار دنیا رو بهش داده بودن یهو شروع کرد به حرف زدن عمو میو رفت عمو بیب بیب عمو توپه عمو بیا و هزار تا عموی دیگه حالا وقتی میره خونشون تحویلش نمیگیرها بیرون اینقدر عمو عمومیکرد کلی پشت سرش آقای پاشایی گریه کرد بزور آوردمش خونه مامیش کردمو گفتم حالا میبرمت پارک خواستیم بریم پارک که خانم آرامیان داشت ماشین میشست خیلی وقت بود ندیده بودمش رفتم توی حیاتشون و باهاش سلام علیک و روژین هی میرفت شیر آب و میبست سید هم وقتی آب میومد میگرفت طرف صورتش تاخیسش کنه بخیال خودش جبران اذیت روژین نمیدونست که روژین بیشتر کیف میکنه . خلاصه بردمش پارک وتوی پارک کلی اذیت و آزار و همش میخواد دیگران به حرفش گوش بدن هیچکس روی تابش نشینه به منم میگه با پا لگد بزن به تاب با دست هل دادنو قبول نداره ترا خدا میبینید چه دوره زمونه ای شده یک با بابش با پا زد وسط تاب و هلش داد حالاهرروز از من میخواد اینکار و بکنم اون مرد میتونه من که نمی تونم توی پارک لنگو بیارم بالا . امان از دست پدر و دختر خدا رحم کرد وای نمی دونم چطوری بگم که چه اتفاقی افتاد روژین و ستایش بالای سرسره بودن که یهو من به مامان ستایش گفتم نکنه روژین ستایش و هل بده رفتیم ترفشون هنوز جمله من تموم نشده بود بهشون نرسیده بودیم که بعععععععععععععله روژین خانم دختر بیچاره رو که ایستاده بود روبروش هل دادو گفت برو وای نمی دونید چه صحنه ای بود خدا به بچه و پدر و مادرش و ما خیلی رحم کرد حساب کنید ستایش سر پا مثل اسکی باز ها داشت از سرسره میاومد پایین که من تو هوا قاپیدمش همچین که من دودیم طرفشو و داد زدم و مامانش هول کرد یهو محکم دستمو انداختم زیر بغلش که بیچاره از ترس داشت می مرد خدا را شکر چیزیش نشد و لی از ترس خیلی گریه کرد حالا تو این گیر و ویر روژین میگه آجی آجی بیا پایین آخه ستایش تو بغل مامانش بود من که خیلی تکون خوردمو تا 5 دقه بعدش قلبم داشت تند تند میزد اگه یوقتی خدای نکرده ستایش کج میشد و یا کله ملق میشد با سر میاومد پایین یا کج میشد و از اونطرف پرت میشد پایین اگه .... وای خدا تصور اون صحنه هنوز پشتمو میلرزونه خدایا شکرت که بچه مردم چیزیش نشد . خدایا شکر . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۸۷ساعت 23:36 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من شب سر کار بودم و صبح خیلی خوابم می آمد ولی این طلا خانم اصلا نگذاشت تا من بخوابم بعد از ظهر که طلا خوابید من خواستم استراحت کنم که این بار مامان نگذاشت بخوابم حالا امشب نمی دونم تا صبح چطوری باید بیدار بمونم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۸۷ساعت 17:43 توسط مامانی
|
|
||