Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | مرداد ۱۳۹۰

یادم اومد تو پست قبلی چی میخواستم بنویسم .. میخواستم از اولین تجربه مهدکودک خواهر و برادری بگم .. ظهر بود روژین گفت : مامانی کجا میخوایم بریم . میخوایم بریم مهد کودک .. آخ جون .. مامان جون رفتیم مهد من نمیذارم کسی دست به دادشم بزنه.. اصلا نمیزارم کسی نگاش بکنه .. نمیذاریم کسی اذیتش بکنه اصلا" اصلا" ... تودلم گفتم خدا کنه مواظبش باشی بقیه چیزا پیش کش..

و ما رفتیم سلام سلام خوبین خوشین سلامتین و جیغ و داد و بازی و هیاهوی روژین شروع شد و آخر به زور از مهد کشوندمش بیرون و تو اون دوساعت و نیمی که اونجا بودیم کاملا یادش بود دادش داره .. دادشش رو جهت آشنایی با مهد آورده ..یادش بود که دادشش کوچیکه و هر از گاهی می اومدیه نگه بهش مینداخت .. یادش بود که نذاره کسی دس بهش بزنه و هزار تا کار مادرانه دیگه انجام داد و خیال من رو کاملا راحت کرد از اینکه یه بزرگتر کنار رهام هست همه میگن خوبه خواهرش هست هوای هم رو دارن ولی زهی خیال باطل از فواید داشتن خواهر بزرگتر توی یه مهد همین موارد بالاست اگه اجرا بشه وگرنه که میشه مثل روژین و رهام

***اما رهام بر خلاف انتظاری که داشتم و پیش کسی نمی موند و غریبی میکرد .. کاملا خوش خنده بدون گریه و غریبی و اذیت حتی گذاشتمش پیش مربی و یه ساعتی بیرون توی یه اتاق دیگه با مدیر مشغول صحبت بودم تو اون مدت اصلا گریه نکرد و آخر سر هم تو بغل یه مربی خوابید.. خدارا شکر از رهام خیالم راحت شد که اذیت نمیکنه واسه اونجا موندن شاید واسه این بود که چهرهای کودکانه هی میومد طرفش و هی بهش لبخند میزدن احساس غریبی نکرد و گرنه غیر ممکن بود یه جایی بدون من ۱۰ دقیقه دوم بیاره

** نکته بسسسسسسسسیار مهم ... همینطور که نشسته بودم زیر لب دعا میکردم که خداوند به این مربی ها و مدیر صبر طولانی و زیاد و بده شما بگید الهی آمین .. فقط واسه نگه داشتن و کنترل روژین ۳ تا مربی لازمه بقیه پیش کش .. البته بجز روژین فقط یه فضول دیگه بود مائده وگرنه بقیه کاملا خوب بودن من اگه جای مدیر بودم روژین رو ثبت نام نمیکردم آخه باعث آشوب و فضولی بقیه بچه ها میشد .. واقعا این دختر من دارم یا ام.ریکاست که همه جا رو بهم می ریزه ماشا.. مامان یکمی آروم باش دختر

 

این عکس رو به زور ازشون گرفتم حاضر نبود یه دقیقه هم بیاد بشینه ... همچین نشست کهنزدیک بود بچه رو له کنه

دیروز : مامان من فکر میکنم تو هر چه زودتر باید این گوشواره هاتو در بیاری چرا؟؟؟؟؟؟؟ آخه تو که داری پیر میشی و گوشات داره چروک میشه دیگه نمیتونه این گوشواره ها رو تحمل کنه میافته از گوشت گم میشه ... پس هرچه زودتر درش بیار

من :

انوقت چکارشون کنم .. خوب میدی من واست نگه میدارم .. شایدم بندازم گوشم یه وقتی دزد میاد تو کمد پیداش نکنه همیشه همرام باشه

من :

**از بازی برگشت خونه .. گفتم خسته شدی .. دوستات رفتن .. نه ؟!!! مامان میدونی چی شده ؟/نه چی شده ؟؟ من چشمام خیلی ضعیف شده چی ؟؟؟!!! چشمام دیگه خیلی ضعیف شده در همین حال هم داشت دستاش رو می شست گفتم روژین باز کی چی گفته اومدی داری بامبول در میاری .. مامان بهت میگم چشمام ضعیف شده تو چی جوابم رو میدی .. خوب از کجا فهمیدی بگو منم بدونم .. آخه وقتی نگاه به نور چراغ میکنم پایین ساختنمون اینطوری چشماش رو تنگ کرد - چشمام درد میگره بعدش هر جا رو نگاه میکنم دیگه هیچی نم یبینم همه چی سفیده یا زرده ... خوب دخترم معلومه آدم نباید چشماش رو بندازه به نور زیاد و نگاه کنه چشماش در میگره .. به خورشید هم هیچ وقت نگاه نکن .. نترس چشمات چیزیش نیست همینطور که آب در میآورد از بخچال بخوره گفت : نه ولی من فکر میکنم چشمام خیلی ضعیف شده چون بعدش هیجا رو نمیبینم تازه دوستام اصلا چشماشون اینطوری نمیشه .. از کجا میدونی آخه خودشون گفتن .. چطور مگه اونا هم نگاه به چراغ خیابون میکنن .. نه اونا میگن خوب نیست چشمامون در میگیره .. نگاه نمیکنن ولی من که نگاه میکنم چشمام درد نمیگره... فقط ضعیف میشه

*** رهام در حال گریه

مامانی میدونی چشه ... نه چیشه دخترم .. این بچه لثه هاش داره در میاد ... درد داره تو کی میخوای بفهمی

منم تو دلم گفتم ان شا .. واسه بیستمی به بعد و بعد ادامه داد .. من که کوچولو بودم اصلا گریه نمیکردم.. خوب بلاخره که باید لثه آدم در بیاد تا بتونه گوشت بخوره .. گریه نداره .. من فقط یبار گریه کردم یادته اون باری که میخواستن ۴ تایی با هم در بیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:35  توسط مامانی   | 

 

مامان جون برام کیک می پزی " توی کابینت پودرش رو دیده " باشه برو تخم مرغ بیار ..

نه روژین نمیشه اینا دوتاست بذار بابا بره بخره بعدا ... آخه باید سه تا بریزیم توش

نه مامانی ۲ تا بشکن برا من و داداشم .. کم بشه اشکالی نداره شما نخورین نمیشه ببین روی جلدش عکس سه تا تخم مرغ هست .. کو ؟؟؟ ایناها ... آره راست میگی بببین مامان اینجا نوشته ۳ خب باشه

فردا : مامانی می پزی .. باشه ساعت ۵ ... ۵ شد نه دقیقه به ۵ ولی بابا گفت ۵ ..بابا تو بهش گفتی پنجه ؟؟؟!!!! نه گفتم پنج ده کم!!!! بچاره روژین هم پنجه رو چسبیده بود خلاصه پختیم و این شد که خود به خودی تولدی شد واسش و امروز ظهر فهمیدم که ۱۵ هست و این شد از این تولدهای ماه گردی هست که مد اومده تازگی ها واسه بچه ها میگیرن ... ۴ سال و ۵ ماه تمااااااااااااااام شد شیرین زبونم

آخه این چه تولدی که هیچ کدوم از دوستام نیستن  ؟؟؟؟ مامان درست نیست یه وقتی میری دم خونشون .. ماماناشون فکر میکنن خبری .. ناراحت می شن بدون هماهنگی بچه هاشون بیان اینجا ... داشت غصه میخورد که یهو زنگ در رو زدن و ستایش اومد دنبالش بریم پایین بازی کنیم .. نه .. میدونی چرا ؟؟؟ آه تولدمهههههههههههههههههه.. و چه زیبا با شور و شوق دوستش رو دعوت کرد به جشن تولد۵۳ ماهگی

خیلی حرف دارم تعریفی دارم نمیدونم چرا تا میام بنویسم .. یادم میره رهام همچنان عشق خواهری طوری که حتی موقع تماشای برنامه هم انتظار داره خواهرش اونو نگاه کنه نه برنامه تی وی رو اینم نمونه اش

***برای گذاشتن رمز از هون روش قبلی که گفتم استفاده کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:13  توسط مامانی   | 

۶/۵/۱۳۹۰ فرهنگسرای اندیشه

صبح :

مامان جون من دلم میخواد تو اتاقم ال سی دی داشته باشم یعنی چی من تی وی دارم شماها ال سی دی

وا چه حرفها ... نمیشه .. همین که داری خوبه ... من از این پولها ندارم واسه اتاقت این چیزا رو بخرم

ظهر :

مامانی به بابا بگو بره وام بگیره چی ؟؟؟؟؟؟؟ وام بگیره برای چی ؟؟؟ واسه اینکه برای من لب تاب بخرید

عصر :

- همسر عزیزتر ار جانم ..لطفا هر چه زودتر برو دنبال یه وامی باش ... چرا ؟؟ آخه خانم لب تاب مخواد .. ال سی دی واسه اتاقش میخواد ...

- روژین مامانت راست میگه بله بابا جون

- نمیشه .. من الان که ۳۰ سالم شده تو اتاق تی وی ندارم اونوقت توووووووووقتی بزرگ شدی .. درس خوندی ازدواج کردی .. واسه خودت بگیر

روژین : بابا خیلی بی ادبیییییییییییی .. این حرفها چیه ؟؟؟ آدم به بچه اش میگه برو ازدواج کن .. من به این کوچولویی چطوری ازدواج کنممممممم.. واقعا که

۴ماه و ۹روزگی

و این فندق چه ششششششود با این الگو که داره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 18:17  توسط مامانی   | 

ديروز يه كار اشتباه كرد بابای باهاش دعوا كرد.. اونم گريه كه بابا از تو درغگو تر توي دنيا نيييييييست ( من داشتم شاخ در ميآوردم ) باباش ميگفت چرا ؟؟ آخه تو منو دعوا ميكني .. بعدش منو دوست داري ... تو خيلي دروغگويي

قربونش برم با اين استعدلالش .. ديگه بابای نشست باهاش صحبت كرد كه دعوا واسه چيه ... محبت و دوست داشتن چيه ... اگه يه كاري اشتباه بچه انجام بده همه پدر و مادرا به بچه هاشون ميگن ..تازه هميشه پدر و مادرا بچه ها رو دوست دارن فقط كارهاي بدشون رو دوست ندارن ...اونم راضي شد فقط يه شرط گذاشت كه باباش اگه ميخواد نشون بده بيشتر از بقيه باباها دوستش داره كمتر بهش تذكر بده ... و هیچ وقت بهش نگه کار اشتباه کردی ... فقط و فقط دوستش داشته باشه .. دعواااااااااا ممنوع

اين شرطه ديگه آخر شرطه مي بينيد دوره زمونه رو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 14:21  توسط مامانی   | 

رهام و روژین مامان ... میدونم خیلی تنبل شدم .. شما به کوچولویی خودتون مامانی رو ببخشید

پارسال همچین روزی یه پست گذاشتم که ورود نی نی جدید رو خبر میدادو امسال همچین روزی یه پست میذارم که خبر بدم نی نی مون فرنی خورده ... چه زود گذشت یه سال شد .. الان رهام ۴ ماه تمام و هست اون مامان باربی ۵۶ کیلویی شده یه مامان ۶۹ کیلویی .. اینو میگم تا خوب بدونی بابات چطوری سر به سرم میذاره وقتی ذوقت رو میکنم میگه همین باعث چاقیت شدددددددا ... آخه میدونه من واسه لاغر شدنم چه زحمتی کشیدم و الان چقدر حرص میخورم دوباره بخوام وزن کم کنم ... فدای سرت مادر ... بلاخره کم میکنم .. اما آقا رهام ۱/۵/۹۰ دو قاشق غذا خوری فرنی خورد الهی بمیرم بچه ام قاشق رو نمیشناخت و هی میخواست مکش بزنه تا در می آوردم تا قاشق بعدی رو بهش بدم انگاری شیرش رو گرفته باشی از دهنش جیغ و داد و هوار راه مینداخت .. فکر میکرد باید قلوپ قلوپ قورت بدهواسه همین خیلی کثیف کاری کرد .. یادم نمیاد روژین اینطوری خورده باشه .. بعدا برم فیلم اولین فرنی روژین رو ببینم که اینطوری بوده یا نه

اینجا هم خودش قاشق روکمک من میگرفت .. مبادا من بخوام از دهنش بکشم بیرون

 قرار از اول ماه آینده برم سرکار وای الان حال روز مامان نارگلی رو روزهای آخر مرخصیش بود می فهمم از صبح که بیدار شدم همش میگم ۳۰ روز دیگه .. انگار روز شمار معکوس شده هر چی مخوام از ذهنم بیرونش کنم نمیتونم .. امروز باید میرفتم واکسن ۴ ماهگی آقا رو میزدم .. که نرفتم ...شاید ۲ شنبه برم .. تنبلی همه جوره که میگن اینه  

آقا رهام ما امشب یاد گرفت جیغ بزنه .. همچین جیغ میزد که انگاری از آدم طلب داره و خودش ذوق میکرد و میخندید هنوز عاشق روژین و هر جایی ببینتش دور و نزدیک لبخند نثار آبجی میکنه ...

اما از امروز بگم که حسابی مامانی رو اذیت کرد ... همش میگفت من رو سرپا نگه دار.. نه مینشست نه دراز میکشید .. فقط دلش میخواست زیر بلغلش رو بگیرم و سرپا نگهش دارم .. منم دیگه از کت و کول افتادم و تا بابای از در اومد انگار فرشته نجات بود کلید انداخت و اومد تو گفتم فقط رهام رو بگیر و بشین جلوی کولر .. هاج و واج مونده بود منم مثل یه زن خوب عهد قاجاری ... لباسهاش رو در آوردم و لباس خونگی تنش کردم و جوراباشم شستم .. از تعجب دهنش وا مونده بود همش میگفت رهام چه به روز مامانی آوردی که اینطوری میکنه بدونه یه کلام حرف اینهمه کار کرددددددد... رهام بابا یا به منم یاد بده یا هر روز اون کارهارا رو تکرار کن ۱۰ ساله شوهرشم یبار جورابام رو نشسته یا میگه بنداز ماشینیا میگه بنداز سطل آشغال امروز جوراب واسم شسته ... دستت درد نکنه پسر گلم منم بیخیال حرف کار خودم رو میکردم بعدشم یه پارچ شربت آوردم و نشستم دل سیر شربت خنک خوردن

----

اما طلای خودم ... ماشا.. خانم تر شده واز اون طرف هم گوش ندادن به حرفهای ما اینا انگاری عکس هم دیگه حرکت میکنن هرچی بزرگتر و خوشگل تر و مودب تر میشه از اونطرف حرص ما رو بیشتر در میاره .. میدونم الان همه میگن تو این سن اینطورین و اینجور و اونجور .. ولی واقعا این دختر دیونهام کرده یه وقتای به گوشاش شک میکنم میخوام ۲ شنبه ببرمش شنوایی سنجی .. شاید مشکل از گوشش باشه که بعید میدونم رفته بودیم یه اداره ای اینقدر میز خانم رو دست زد و بهم ریخت ومنم چند بار بهش تذکر دادم تا اومدیم بیرون برگشت گفت مامانی خیلی کارم بد بود؟؟؟ من نمیدونستماونجا بخورمش با این شیرینیش یا دعواش کنم ... فقط گفتم آره خیلی بد بود که دست به وسایل اون خانم زدی .. خوب راضی بود دیدی گفت اشکالی نداره .. مامان جان اون دید که تو کوتاه نمیای اینطوری گفت که من باهات دعوا نکنم وگرنه درست نبود ... خوب یعنی دیگه من و نمیاری بیرون با خودت ...

نوبت دکتر داشتن ... اینقدر خوب رفت دارو خانه بیمارستان نسخه رو نشون داد.. دسته خالی اومد ... روژین چی شد پس ؟؟ هیچی مامان میگه نداریم ؟؟ خوب بده ببرمش بنویسه از بیرون تهیه کنیم .. لازم نیست ... گفت براتون مهر زدم از بیرون بگیرین ... ای قوربونت برم که این جمله آقا رو میگه از اسفند تا حالا قدش بلند نشده بود تا اینکه این ماه دکی قدش رو گرفت و گفت : ۱۱۳ خدارا شکر بلاخره طلسم ۱۱۲ شکسته شد وزنش هم متاسفانه ۱ کیلو در طی  دو ماه اضافه شده و شد ۲۱ ای خدا چکااااااار کنم دلم نمیخواد جاق بشه .. اندامش همینطوری هم درشته ... اضافه وزن هم بهش بیاددیگه چاق میشه این عروسک ... از تنقلات خبری نیست غذاست اونم روزی ۲ بار به میزان کم هم میخوره ولی بازم استرس چاق شدنش رو دارم نیست دخترای دور و برمون همه یه هوی اضافه وزن پیدا کردن همش می ترسم روژین هم یه دفعه چاق بشه واسه همین زیاد اصرار به غذا خوردنش ندارم ... خورد خورد ... نخورد هم یعنی گرسنه نیست وگرنه میخورد .. اگه نخورد حق خوردن بسکویت با شیر نداره .. وقت غذاغذا باید بخوره .. خودش میدونه این قانونننننننننننننننننننننه - اینجا رو به لهجه بچه گانه بخونید -سونو گرافی داشت رفتیم میگفت مامان میخوان ببینن تو شکمم نی نی هست یا نه بعدش که کار دکتر تموم شد .. بلند شد و گفت آقای دکتر عس نی نیم رو ببینم .. دکتر غش کرد از خنده ببابای میگه به به دخترای قرن ۲۱ رو نگاه با پدر و مادراشون میرن سونو ببین نی نی دارن یا نه

واسه خانم میز تحریر گرفتیم .. برگشته میگه میز آرایشی هم میخوام .. پول ندارم مامان هر چی داشتم دادم واست اینو خریدم ..خوب باشه فردا صبح که بیدار شدی من و داداش رهام رو ببر مهد کودک بذار با بابای برو سرکار وقتی حقوق گرفتی دیگه کارتت رو نده به بابا ... با هم بریم برام میز آرایشی بخرای خدا من چکار با این فسقلی نخوایم هم سرکار بریم به زور میفرستتم

داشتم موهاش رو سشوار میکشیدم ... وااااااااااااای مامانی..

-  چی شده ؟؟؟ میخواستم اسم داداشم رو بذارم ستاره چی ستاره ؟؟؟ ستاره که اسم دخترخوب باشه بعدش همه میگن چه جالب اسم دختر روی پسر نه عزیزم جالب نیست کسی خوشش نمیاد از این موضوع ... اینطوری اتفاق جالبی نیوفتاده .. تازه مسخره هم هست ... نباید اینکار رو میکردیم .. همین رهام بهتره پسرونه است

پس من چکار کنمممممممم... اصلا یه دختر بیار من اسمش رو بذارم ستاره بشیم اینقدر ( با انگشت اشاره میده ۲ تا )تو دلم چشم حتتتتتتتتتتتما

*** تا جایی که یادمه دیشب اینا رو نوشتم ... که همه رو بلاگفا پررررررررروند البته یبار که ثبت کردم دیدم وبلاگ آپ شده ... ولی یه رب بعدش دیدم پستم نیست...

آخه چطور میشه مطلبی که ثبت شده ... بعد از یه رب خود به خود حذف بشه !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:27  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس