

|
|
|
|
|
امسال انگاری که قسمت شد و رفتیم غرب ایران زمین تا دیر نشده یه چندتا عکس واسه یادگاری میذارم ...
رهام ذوق زده از دیدن درخت و گنجشک .. بچه ام تا حالا تکون خوردن برگ درختا رو ندیده بود
دیدن یکی از دوستان مجازی رهام .. باران خانم تقریبا هم سن آقا رهام هست .. خیلی از دیدن شیوا جون و آقا شاهین خوشحال شدیم و خیلی خیلی مهربون بودن .. ان شا.. همیشه سلامت و خوش و خرم باشن
رهام و روژین محوطه ایل گلی واقعا با صفا بودن .. مردم صبح اومدن واسه ورزش من از دیدن اونا که ورزش میکردن لدت بردم... انگاری که خودم ورزش میکردم
روژین خانم و بابا جون - ارگ علی شاه البته بعدا فهمیدیم که اینجا مسجد بوده و معروف شده به ارگ علیشاه و یه ارگ علیشاه جدید هم کنارش ساخته بودن
اینم جدیدش
سرعین - روژین و دوستی که اونجا باهاش آشنا شد علیرضا مشغول برگ چیدن که بده به اسب بخوره سیر بشه بزرگ بشه ... بشه یه دایناسور قد بلند
گور گلی ... در راه برگشت از سرعین البته اگه اسمش رو درست گفته باشم و یادم مونده باشه
رهام حمله به غذا....
حالا که به من نمیدین من کار بد میکنم و زبون در میاررررم براتون
اینم روژین خانم که با این غذا خوردنش دل داداشی رو آب کرده تا اینجا رو داشته باشین ... بقیه اش رو به زودی میذارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:28 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
۲ شب پیش روژین توی بغلم خوابید خیلی لذت بردم .. نمیدونم باباش میخوابه و من بیدارم به من پناه میاره و توی بغل من میخوابه این دو شب یا اینکه روابط خیلی خیلی خوب شده .. بعد از یه قصه و ناز و نوازش خوابید و من دل سیر نگاش کردو نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم .... خدایا شکرت از اینهمه نعمت از این دختر سالم از این دختر شیرین .. اما گریه امانم رو برید ... شاید خدا میخواسته که روژین تا حالا همیشه بابای باشه و تو بغل اون بخوابه .. شاید خدا میدونسته که بعد از اینکه من بخوابونمش چقدر حالم بد میشه ...واسه همین خدا اینطوری قسمت قرار داده بود که روژین رو همیشه باباش بخوابونه .. اینم حکمت کار خداست هی میگن دخترا باباین.. دخترا باباین ... شاید واسه این بوده که ....
چند روز پیش دختر همسایه ما اومده بود یعنی با روژین بازی کنه .. یکی معلم یکی شاگرد یکی مامان یکی بچه ... صداشون رو کم و بیش میشنیدم نمی دونم چی شد که روژین هم شروع کرد به تعریف کردن اینکه یه گرگی الان میاد و پشت در و از این حرفها همچین باآب و تاب میگفت ... که من خودم هم تعجب کرده بودم .. دختر بیچاره باورش شد و رفت پشت گریه اینقدر گریییییه کرد که نگو .. یهوی روژین اومد گفت ..مامان جون من داشتم خیالی واسه آیلین تعریف میکردم که یه گرگی هست اینطوری و اونطوری ولی اون دراه واقعی گریه میکنه .. منم بدو رفتم بچه رو از توی شوک در آورم باورتون نمیشه خیلی صحنه بدی بود ..مجبور شدم یه تکون محکمش دادم و اشکاش رو پاک کردم .... عکس پایین گویای کمک دختری به مادرشه ... http://www.irupload.ir/images/eaot6196jmt4np2as3z.jpg پ ن : عکس پست قبلی عکس روژین بود که توی بیمارستان سرش رو تراشیده بودن .... خدا را شکر بچه ها حالشون خوبی مرسی از احوال پرسیتون
اما فندق خونه ماه در پایان ۳ ماهگی
خیلی تلاش داره که سرعت سینه خیز رفتنش و بالا ببره .. البته اگه مشتش بذاره .. آخه تا شروع به حرکت میکنه این مشت رو هم سمت دهنش می بره و یه مک میزنه و دوباره میره .. نمیدونم بهش قوت قلب میده یا مجبور اینکار رو بکنه آخه عصبانی هم میشه .. و آب دهنش شرررر میکنه ولی باز مشت رو سمت دهنش می بره وقت سینه خیز رفتن * قهقهه های میزنه که بیا و ببین .. وقتی میخنده اینققققققققده زشت میشه که نگو .. قوربونش برم .. ولی صدای خنده اش برعکس خودش اینقده ققققققشنگه فقط یه چیزی که خیلی عجیبه اینه که وقتی میخنده فوری سکسه اش میگیره طوری که دیگه دلم نمیاد بخندونمش .. روژین اینطوری نبود یادم هم نمیاد بچه های دور و بری اینطوری باشن .. به نظرتون طبیعی ؟؟؟ http://www.irupload.ir/images/1jfugmknddf1rvw6dvk.jpg * خود کفا هم که شده شیشه شیرش رو خودش میگیره البته زیاد دستش جون نداره گاهی هم ول میکنه .... و عجیب تر اینه که وقتی یه چیزی رو سمتش می بریم براش بی تفاوته فقط نسبت به گرفتن شیشه شیر تلاش داره و ذوق نشون میده .. من مطئنم که شیشه شیر و میشناسه و میدونه سود داره واسش چقدر چیز میخواستم تعریف کنم .. انگاری همش یادم رفت ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:6 توسط مامانی
|
|
||