

|
|
|
|
|
گفتم تا این فندقی به دنیا و نیومده و حسابی گرفتارم نکرده یه پست مختصر از تولد طلا خانم بذارم
تولد کوچیکی که یهوی شد و بقول معرف در عمل انجام شده قرارمون داد خانمی ... ان شا.. که ۱۲۰ سالگیت عزیز دلم
واقعا تولد واسه کوچولو ها بدون حضور مادراشون سخته .. البته بابای روژین خیلی کمک کرد و همش یه جوری سرگرمشون میکرد که مبادا مشکلی پیش بیاد
تا اینکه سر یه چیزی بحثشون میشد و کار داشت به جاهای باریک میکشید بابا جون وارد عمل میشد که حالا کی بلده خرگوش بشه .. کی بلده کانگورو بشه ... کی بلده شعر بخونه و حالا بشینید نقاشی بکشید ... خلاصه که بابای خیلی فکرای جالبی داشت
مرسی عزیزم که با کمکها ت باعث شدی به دختری خوش بگذره
جا داره بگم چرا یه شمعه .... اگه یادتون باشه تو پست پیش تولد خانمی یکی از شمعا رو روشن کرده بود و جو تولد گرفته بودش ... بعدش من ۴ تاش رو واسه شب تولد کنار گذاشته بود وقتی روشن کردیم بچه ها خیلی خوشال شدن و همش میگفتن کاشکی بازم بود و من که یکی دیگه قایم کرده بود از بسته اش رفتم آوردم و دلشون حسابی شاد شد ... همش میگفتن وای روژین بخاطر تولدت آرزمون براورده شد ... ای جان آرزو داشتن دوباره یه شمع فشفشه ای روشن بشه ... چه آرزوهای کوچیکی دارن این بچه ها ...
عشق من ... چقدر خوشش اومده بود از اینکه شمعای تولدش رو فقط خودش فوت کنه .. میگفت بچه ها بشینید ... تولده منه من فوقت میکنم تا فوت میکرد میدین نه خیر خاموش بشو نیستن .. میگفت اه مگه نیومدین تولدم ... خوب کمکم کنید دیگه .. بچه ها میومد ن جلو
من از این شخصیت و عروسک باربی خوشم نمیاد ولی چون چند باری خواسته بود گفتم حالا که تولدشه یه چیزی براش بگیرم که بزرگ باشه و به یادش هم بمونه و خودشم دوست داشت باشه این شد که نیم ساعت قبل از تولد رفتم و این رو خریدم ... چقدر خوشحال شدم ... چقدر من خشحال شدم که خوشحالش کردم .. البته سه تا از دوستاشم عروسک آورده بودن .. نیست خیلی خانم عروسک بازی میکنه .. جالبه که هر سه هم باربی آورده بودن
اینجا هم برای عکس خدا حافظی میخواست ببینه عکسش با چشم بسته چطور میشه
این استیکر ها رو گرفته بودم وقت خداحافظی بده به دوستاش ... خودتون که می دونید بچه ها ممکنه با نراحتی از هم جدا بشن و یا بخوان هدیه هاشون رو ببرن با خودشون بچه ان دیگه
نمی خواستم اینجا بنویسم ولی از اونجایی که بقول گلناز جون این دفترچه خاطرات واسه بچه هامون ... مینویسم که خانمی یادش بمونه اون همه ذوق و شوق واسه اون عروسک نتیجه اش این شد ...
روز واقعه - فردای تولد ساعت ۱۶:۱۰ دقیقه دراز کشیده بودم روی تخت که اومد و گفت مامان جون بیا صورت عروسکم رو بشور هر چی میشورم نمیره ... گفتم مگه چکار کردی ... هیچی با خودکار خط خطیش کردم ... از اونجایی که بابا جون دستور داده تا بعد از زایمانت هیچگونه عصبانیت و نارحتی و برخوردی نباید توی خونه باشه ... اصلا نرفتم ببینم چی شده ولی بهش گفتم که خودکار روی عروسک پاک نمیشه .... بین خودمون باشه از تجربیات دوران بچگیمه خوب میخواستم ببینم بدجنس میشه ... چه شکلی میشه
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 7:18 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب دخترک از ترس اینکه مبادا تزئینات اتاق کنده بشن .. مبادا بادبادکهای باد شده اتاق افتاده باشن روی قالی ۴-۵ بار در حالی که چشماش خواب آلود بود رفت سر زد بهشون .. هر چی میگفتم مامان جون نمیافتن بخواب بخوای عزیزم ولی کو گوش شنوا ... نمیدانم تا صبح خوابیده ... خواب چی دیده ... نکنه یه وقتی بچم خواب بد دیده باشه که تزئینات اتاقش کنده شده باشن نکنه این کابوس رو توی خواب دیده .....امان از این دل مادر
دختر پ ... ک... - ۱۰:۴۵ - ۱۵/۱۲/۱۳۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 8:18 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به بابا جون یه کاری سپردم که قبل از رفتن به سمینار روز مهندسی انجام بده ...گفت باشه و منم بعد از رفتن اون جهت انجام کارهای جانبی وارد اتاق شدم که دیدم باز کارش رو اونجوری که دوست داشت انجام داده و بقول معروف فقط انجام داده انگار که نه انگار من نیم ساعت براش توضیح داد چی باز آشغالها رو نبرده پایین
نشسته بودم لباسها رو تا میزدم از یکی از کارهای خانمی ایراد گرفتم البته باز هم با رعایت تمامی شئونات تربیتی و روانشناسی منظورش عکس عروسیمون بود .. آخه توی اتاق خواب خودمون بودیم و یه نگاه به دیوار انداخت و تنها چیزی که تونست دلش رو خنک کنه گفتن این جمله بود چند روز پیش صبح از خواب بیدار شد و برای بیدار کردن من اومد اتاق امروز صبح که از خواب بیدار شده بود کمی صداش تغییر کرده بود ... گفت مامانی چرا صدام اینجوری شده گفتم چیزی نیست یکمی چایی بخور یا آب ولرم خوب میشی ... چایی رو ریختم کمی خنک شده بود برگشت گفت : من این چایی رو نمیخوام خیلی نرمهههههههههه
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 0:45 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی قربونت برم مادر ۲ شنبه ۲۵ بهمن که زنگ زدم مهد خانم مدیر گفت واسه جشن فردا روژین شعر و دکلمه خوش آمد گویی رو قرار اجرا کنه و از بین بچه ها اون مسلط تر بوده و انتخاب شده و من خوشحال شدم ... تاکید کرد که یا زود بیاید یا مثل برنامه همیشه از صبح زود بیاریدش مهد موهای دخترا هم خوشگل کرده باشین یه تفاوتی بابقیه روزها داشته باشه منم صبح خانمی رو بیدار کردم و موهاش رو مثل همیشه بستم و فقط تنها تفاوت این بود که یه رژ واسش زدم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید
در حال تمرین قبل از اجراء
عکسهای خوبی نتونستم بگیرم چون بیشتر مشغول فیلم بودم اینجاست که یه دوست خوب به داد آدم میرسه نه نوشین جون
اینم چندتا عکس از جشن پارسال
از شاهکارهای خانمی بگم که اون روز خودش و دوستش رفتن توی اتاق و داشتن ادای بچه ها رو درمیاورن ... توجه هم جلب شد که چرا صداشون بچه گونه شده رفتم دیدم بببببببببله .... شیشه شیرهای که واسه فندقی خریده بودم یکی دست خودشه یکی دست دوستشه و ده بمک.... امروز خانمی رو بردم مهد بعد از یه هفته ... البته از دیشب آماده اش کرده بودم واونم خدایششش بسیار همکاری کرد عصری که از خواب بیدار شد نسته بود کنارم و داشتیم از پنجره بیرون رو نگاه میکردیم که یهوی برگشت گفت : مامان جون وقتی توی مهد کودک بودم اینقده دلم برای تو فندقی تنگ شدددددددد.. همش میگفتم خدایا مامانی و فندقی نمرده باشن
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:40 توسط مامانی
|
|
||