Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | دی ۱۳۸۹
بابا جون لطف کرده و نارنگی آورده خودش و دخترش بخورن .. منم که هیچ

روژین بیا نارنگی ... بابا جون چقدر بهت بگم چقدر یادت بدم روژین نه روژین خانم بفرما نارنگی ...منم خواستم خود شیرینی کنم و مثلا از فرصت استفاده کنم و بیشتر روژین رو طرف خودم بکشم .. گفتم : ناراحت نشو عزیزم من بهش یاد میادمنه مامان جون تو نمیخواد دخالت کنی خودم بهش یاد میدمممم

***************

فی الحال  ... مامان جون من دیشب یه خوابی دیدم بگو خوب ...من : خوب ... خواب دیدم خانم میرزایی مرده ...مونده بودم چه واکنشی نشون بدم اه ... مامان نگو اه بگو وایییییییییی .... وای ... حالا بگو خوب ... خوب ...خواب دیدم خانم میرزایی مرده توی زندادن بوده .. مگه خانمها هم زندان میرن ..آره مامان جون... وقتی خانم میرزایی مرده بود همه رفته بودن چون کارت مرده ای رو داشتن ولی به من کارت نداده بودن من رو با خودشون نبردن .. خاله هدیه گفت وای خانم میرزایی ... شکمش خونی شده بودمامان ...بعدش ما ناراحت شدیم .. گفتم خانم میرزایی خانم میرزایی ... بعدش جواب نمیداد .. مامانی گوش میدی ؟؟ بله عزیزم ... تازشم یبار باهاش رفتیم آتش نشانی خیلی خوش گذشششششششت خیلی ... آتیش بازی و آتش نشان ها رو دیدم .. ولی حالا مرده ... بعدش که ما فهمیدیم تازه مرده .. خانم مکوندی هم که مرده .. خوشحال شدیم دیگه داد نمیزنن هی نمیگن اینکار و بکن اینکار رو نکن .. اما خاله هدیه خیلی خوبه همش میگه آفرین دخترم .. آفرین پسرم همه رو تشویق میکنه .(دقیقا اینجا رو برعکس گفت کسی که توی مهد صداش رو بالا می بره هدیه است نه میرزایی و مکوندی )وای خدا من ول نمیکنه برم یه زنگی بزنم به میرزایی یا خاله هدیه ببینم امروز چخبر بوده توی مهد ...دلم شور زد از دست این دختر

******

راستی اون شب زیاد کلاهشون توی هم نرفته بود و فقط اجازه نداده بود بابای بیچاره ورزش کنه بعد از ورزش هم که دیگه خودتون حدس بزنید عین مسابقات جام جهانی دختر روی کول پدر و تاب خوردن دور زمین بابای میگه خوبه کسی نیومده بود ۱۵ از همکارها بیشتر نبودن ... بهش گفتن خوب حوصله داری که پسر داریم اینکارها رو واسشون نمیکنیم تو با دخترت اینهمه بازی و همکاری میکنی ...

******

توی آشپزخونه مشغول آشپزی... ازش خواستم بره اون برگه ای رو که خانمشون امروز داده رو رنگ آمیزی کنه .. صداش میومد که : بابا جون این رو بخون ... بابا .. اون محصولاتی که از حیوانات اهلی درست میشه رو رنگ بزن ؟؟ من موندم که این محصول رو بابا جون رو چه حسابی عنوان کرد آخه این فسقلی میدونه محصول چیه ؟؟ بعدش هم که فوتبال از همه چی مهمتره محو اون شد بعد از چند دقیقه ... بابا جون ببین خوب رنگ کردم ؟؟ بله عزیزم .. خوب نگاش کن بعدش جواب بده .. منم جای روژین بودم عصبانی میشدم معلوم بود ندیده جواب داده طفلی دختر .. بله دخترم خوب رنگ کردی پس چرا دوغ رو رنگ نکردی .. دوغم از ماست و از گاوه ...

وااااااااااا ی از دست تو بابا .. آخه مگه نمی دونی دوغ سفیده ...

چرا ولی خوب رنگش کن که خانمتون بدونه ...

نه نمیشه .. چقدر من بهت چیز میز یاد بدم .. دوغ سفیییییییییییده سفیده .. اصلا بذارم برم یه دوغ بیارم نشونت بدم ببینی شاید یاد بگیری ..

منم توی آشپزخونه ریز ریز میخندیدم که این فسقلی چقدر کشدار حرف میزنه .. خوب توی کاشون زندگی نمکنه ولی انگاری یه چیزای به ارث برده  

دخترم چکار میکنی ؟؟ هیچی میخوام یه دوغ ببرم نشون این بابا بدم که بدونه دوغ شفیده اینقدر به من نگه دوغ رو رنگ کن ... همش باید چیز یادش بدم ... نمیدونم از دستش چکار کنم مامان جون

خوب چرا در بطری دوغ رو رنگ نمکنی .. مثل اینی که دستته تا هم بابای به خواسته اش برسه هم تو بهش نشون بدی دوغ سفیده ...

راست میگی ... باشه الان میرم ... اول بذار این دوغ رو نشونش بدم و بخورم اصلا" هم بهش ندمممممبعد که رفتم اتاق دیدم دقیقا سر بطری رو به پیشنهاد من رنگ زده و بابای هم با جریمه دوغ نخوردن یاد گرفته دوغ سفیده

********

مامان جون خونه کورش اینا ... مگه نه ؟؟ بله عزیزم

مامان جون خونه مارال اینا ... مگه نه ؟؟ بل عزیزم

مامان حون خونه ... هم ناصر خسرو ؟؟؟

چی دخترم ؟؟؟

خونه ... دیگه ... خونه ...

ببخشید اون وقت ... کیه ؟؟؟

... که تو شکمته دیگه

 اینجا بود که فهمیدم حتی نمی تونیم اسم فندقی مون رو هم تا وقت زایمان ازش قایم کنیم ... اون شب یهوی احساساتی شد و دوید سمت بابا... پای بابا رو توی بغل گرفت و گفت : بابای .... بابای ... من و بابا جون چشمامون چهار تا شد بابا جون میگه بیا از این بعد شبا که خوابیده راجب اسم بچه حرف بزنیم شاید نشنوه .. دقت کردین میگه شایددددددد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 21:44  توسط مامانی   | 

هرکی تونست حدس بزنه الان دختر من کجاست ؟؟

خودم میگم یادتونه یه شب حسابی جو گیر شده بود که بابای من خیلی قوی و هیچکس نمیتونه ازش جلو بزنه و گفته بودم بابای سالی یبار میره این مسابقاتی که برگزار میشه .. مثل اینکه این تعریفهای دخترک توی رو درباسی قرارش داده و اون شربت روغن هم حسابی بهش چسبیده و آقا از امشب تصمصیم گرفته بره فوتبال .. روژین خانمی هم گیر که منم میام بابا هم از قول گرفتکه اونجا فضولی نکنه بردش .. وقت رفتن بابای صبر کن پرچمم هم بیارم بیا دختر ول کن جلوی همکارا فردا برام دس میگرن ... نه بابا خودم دس میگیرم این شد که الان باباجون و روژین خانمی رفتن زمین فوتبال تا روژین پرچمی تکان بدهد و بابای رو تشویق کنه خوبه حالا تمرینه اگه جام جهانی بود چه میکرد ... تا بیان ببینم کلاهشون قدر توی هم رفته

قربونتتتتت بشم مادر

روز ۵ شنبه ای رفتیم یه سری مهد و از کارهای امسالش تا این ماه بازدید کردیم .. همه چیزش خدا را شکر خوب بود ... فقط مربی زبانشون اعلام کرد که حروف لاتین رو هم باید باهاش کار کنید .. روژین بیشتر روی کلمات و اصطلاحات مانور میده و خوشش میاد باید یه جوری با حروف هم آشنا بشه ..تا میخوایم A رو یادش بدیم زود بصورت ریتم تا آخر میخونه اصلا اجازه نمیده حروف رو نشونش بدیم و براش مثال بزنیم ولی برای نوشتن مثل چی تند تند از روشون الگو برداری میکنه و مینویسه .. کلمات رو هم خوب بلده ولی فعلا با ای بی سی دی سر ناسازگاری داره بعدشم رفتیم خونه دوستم و با دختراش بازی کرد ...دختر کوچیک هر چی میخواست یا اراده میکرد بزرگه در اختیارش میذاشت یه جورای خیلی در حق خواهر کوچیکش لطف داشت ... حالا کوچولو فکر میکردن همه مثل خواهرشن و تا بگه این و اون روژین هم در اختیارش میذاره زهی خیال باطل یه دوباری بینشون برخورد یش اومد ولی به نظر من بازم واسه ۷-۸ ساعت کنار یه بچه کوچیکتر بودن روژین خوب تا کرد و زیاد اذیت نکرد بهش میگفتن این کوچولو بده بازی کنه میداد ... یهوی دلم سوخت گفتم وای فردا روژین هم باید بخاطر فندقی از خیلی از خواسته هاش بگذره بیخودی نیست پدر شوهرم میگه زود بچه دوم رو دست بکار شدین .. دخترم زود از پادشاهی می افته

 اینجا هم همه چیزش رو از توی کمدش و میزش اورده روی زمین که مامان بشین ببین چه کردممممم

*******************

اما از دست این کاترین جون چی بگم من ... بابا دوست من .. نمیگی زن حامله میاد وبت رو میخونه و اینجوری نباید بنویسی .. از روزی که اون پست ته دیگ سیب زمینی و ماکارنیت رو دیدم تا نپختم مثلش اون رو خواب خوش به چشم نیومد خدایش خیلی خوشگل بود و خداییش خیلی چسبید .. آخه ما سیب رو رنده نمیکنیم ورق ورق میکنیم واسه ته دیگ اون روز که اون عکس رو دیدم خیلی وسوسه شدم و بلاخره موفق شدم ازش بخوررررررررررم

البته با اجازه کاترین جون میخواستم یه نکته ای رو بگم واسه یه ظرف که کفش اندازه این باشه یه سیب زمینی کافیه ... من بار اولم بود دوتا رنده کردم یه مقدار ضخامتش زیاد شد یکی باشه قطر ته ترد تر در میاد .. یکی نکته دیگه هم بعد از رنده کردن سیب زمنی واسه اینکه نمک داشته باشه و بی نمک در نیاد .. توش یه کوچولو نمک ریختم و هم زدم بعدش ریختم ته دیگ ... آی خوشممممزه شد و خوشمان آمد ... فقط خدا کنه زن حامله اینجا رو نبینه که مثل من بهم نریزه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 20:58  توسط مامانی   | 

نمیدونم چرا زیاد وقت نوشتن ندارم ... سرم هم خیلی شلوغ نیست ولی بازم ... بیخیال امشب که تونستم کلی عکس آپ کنم یه پست عکسی میذازم که یادگاری باشه .. البته شاید زیاد گذشته باشه ازشون ولی خوب یادگاری دیگه دیروز و زود نداره دختر گلم

یه چیز جالب ... همیشه از این وسیله مارپیچ میره بالا ... اصلا سعی نمیکنه بجای پله ازش استفاده کنه ... میگه مگه نمیبینی اینجوری ساختنش خوب اگه آقاهه میخواست ما تند تند پله ای بریم بالا که پله میذاشت بجاش ... ای قربون بلبل زبونی هاش

به نظرتون این دخترای ناز نازی شبیه هم هستن .... میخوام بدونم راست میگن روژین شبیه باباشه .. یا نه یه شباهتی هم به من داره ؟؟؟؟

معرفی میکنم این دختر عموی منه همه میگن شبیه منه ... بعضی ها هم که میگم کپی بچگی های منه ولی به نظر خودم شبیه مادرشه البته می تونست بوری رو که از مامانش به ارث ببره که نبرد ببخشید که خیلی کوچیکه ... آخه من و عموم زیاد فاصله سنی نداریم ... واسه عاشورا اومده بودن خونه بابام و ما بعد از مدتها دیداری تازه کردیم روژین خانم که خوب بازی کرد باهش و وقت رفتنشون هم کلی گریه کرد که چرا داره میره کلا خانمی ما عاشق بچه و موجودات کوچیکه این پایین هم که معلومه چطوری داره عشقش رو نشون میده

جونم فدات دختر شیرینم .. نورا خانم نوش جونت این بوسه های شیرین

اینم بابای عزیزم که تمامی ایام تعطیل رو هم کار بود وخسته و کوفته ۷ شب میومد خونه این وروجکها دست از سرش بر نمیداشتن .. اینجا هم از بسکه دخترا اصرار کردن ما رو ببر بیرون گفت باشه لباس پوشید تا یه چایی بخوره و ببرتشون که این مدلی خوابش برده بود و روژین و نورا اینجوری رفتن بیدارش کردن .. البته بابا هیچی بهشون نمیگه آخه خیلی دوستشون داره .. روژین که نوه اشه و نورا هم که از بچه ا ش بیشتر دوستش داره آخه یه برادر و یه بردار زاده که بیشتر نداره .... خودمونیم همچین زن عموم رو هم دوست داره ه مامانم خیلی وقتا حسودیش میشه ...

*******************************

اینم از شب یلدا ... یه شب قبل از شب یلدا خانمی اصرار که کیک برام درستکن .. منم حال و حوصله نداشتم الکی گفتم تخم مرغ نداریم .. بعدش که دید داریم .. گفتم پودر کیک کاکائوی نداریم ازاون سفیدا داریماااااا... خلاصه که باباش روبلند کرد که پاشو بریم خرید ... رفتن و برگشتن گفت برام بپز گفتم باشه شام بخور ... نه همین الان رفت بغل باباش  سرم رو برگردوندم بهش بگم اول شام بعدش کیک که دیدم ... خوابش برده ... لج بازی و بی حوصلگی من باعث شد نه شام بخوره نه کیک البته همه این اتفاقها نیم ساعت هم بیشتر طول نکشید ... توی مهد نخوابیده بود واسه همین زود خوابش برد

اما شب یلدا ... با وجود اینکه از یه موضوعی خیلی خیلی نارحت بودم و ذهنم آشفته و هزار تا فکر بد و غمگین و ناراحت کننه سراغم بود با چشمای پر از اشک ازش خواستم که بیا بریم بجای دیشب امشب کیک درست کنیم ... مادرم دیگه حالا امشب بابا جون گیر داده بود که کیک نمیخواد شام بریم بیرون ولی من خیلی ناراحت بودم و دلم میخواست واسه دخترم یه کاری بکنم این شد که گفتم کیک رو میذاریم توی ماکرو بعدش میریم بیرون ... تمام این مدت هم چشمام پر از اشک بود ولی بخاطر روژین عزیزم جلوی خودم رو میگرفتم سرازیر نشده ...دیگه شقیقه ها م داشت می ترکید ... بغض و اشک و فرو خورده دیگه حسابی حالم رو بد کرده بود اما نمیخواستم روژین چیزی بفهمه ... خدایا خودت اون مریض کوچولو رو شفا بده ... الهی آمین

سر میز شام هم خانمی هزار تا بازیگوشی در آوردو این یکی دیگه فکر کنم نوبرشه ... من که جایی واسه حرص خوردن نداشتم بابای هم یکی دوباری چیزی گفت بعدش گفت من که هرچی میگم اون کار خودش رو میکنه بذارم امشبه رو راحت باشه

اینجا هم تا برگشتیم رفت سراغ کیکش

اینم از حولش که یوقتی کیک از دستش می پره همچین افتاد به جونشکه گفتم الان نصفش رو می خوره .. ولی همه مادرامیدونن که همش ذوق و شوقه ... فقط یه تیکه خیلی کوچیک خوردو سفارش کرد بذارید توی کفیم واسه فردا توی مهد میخوام به همه بگم خودم کیک پختم

روز جمعه هم یه تور تفریحی دریایی رفتیم که خوش گذشت هرچند من تا فردای اون روز از کمر درد می نالیدم ولی چکنیم بخاطر خانمی که خیلی دوست داشت سوار کشتی بشه رفتیم .. چه ذوقی کرده بود کارت و بلیط کشتی و از خودش دور نمیکرد صبح هم که میخواستیم بریم اجازه نمیداد بابای بذاره تو جیبش با هزار زور و ترفند و وعده وعید ازش گرفتیم که اگه پیش تو باشه یه وقتی گم میشه تو جیب بابا جاش امن تره

یوقتی فکر نکنید این خانمه که جفت همسر بنده است روژین خانمه هااااانشستن از این خانم ... عجبااااا... نگو مسئول درب دعواش کرده بوده .. که بچه برو سر جات بشین میخوای بری بیرون چکار -آخه هنوز حرکت نکرده بود و درب ورود باز بود-

این دختر منه این روژین خانمه سر ۱ سوت یاسین خان رو رام خودش کردو همینطور که میبنید از درب و پنجره بسته بالا میرفتن

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی ۱۳۸۹ساعت 21:32  توسط مامانی   | 

شايد بزرگ شدي بگي اين مامان جونم چقدر بيكار بوده ها از اين شكلاي عجق وجق منم عكس انداخته ... ولي بدون دختر عزيزم اينا واسه من مثل طلاست مثل الماسه .. دوستشون دارم و خيلي خيلي ذوقشون رو دارم ... حالا تو بزرگ شدي هر فكري خواستي بكن

اين اولين حيوان چهار پايي كه دخترم كشيده ... روزعاشورا خونه عزيزجونش يه گاو كشيده بود چقدر ذوقش رو كردم ... واي خداي من چه خوشگل كشيده ... چقدر خدارا شكر كردم كه بزرگ شدن دخترم رو مي بينم ... پيشرفتش رو ميبينم

****نگين اين چقدر فرزند شيفته است خوب ذوق ميكنم مادرم ديگه

اين دوتا دانسناسورن بزرگه باباست ...كوچيكه مامانه و اون خط خطي هم بچه شونه

اينجاهم يه دلفينه داره برنامه اجرا ميكنه و از آب پريده بيرون

اينم ۳ روز ژيش كه رفتم خونه ديدم نشسته و خيلي قشنگ واسه خودش كشيده اي جونم قربونتتتتتتت

تقريبا دوهفته پيش ازشون خواسته بودن كه به كمك مادر و پدراتون اين ساعت ها رو با توجه به جمله هاي بالايي آماده كنيد و بياريد منم براش اينجوري ساعت خواب و بيداري رو كشيدم .. قابل توجه اينكه روژين خانم ما بابايي ساعت يه رب به هفت يا شش و نيم بيدارن ولي پيش خودم گفتم اينجوري قشنگ تره در حقيقت اين ساعت بيداري منه .. به كسي نگيد من بعد از اونا بيدار ميشم ... دقت كردين ساعت بيداري رو چه خندان كشيده و ساعت خواب رو چه غمگين كشيدهاين بچه ها همه مخالف خوابن به اختيار خودشون باشه ميخوان ۳ نيمه شب بخوابن ... برام جالب بود كه توي ضمير ناخوادگاهش بود و روي كاغذ هم آورد ولي هيچ وقت مخالفت خودش رو با اين حالتها به ما نگفته الهي قربون دختر تو دار خودم برممممم


شما اگه جاي من بودين با ديدن اين ورق توي كيف بچه تون چه حالي ميشدين ... يه دختر ۳ ساله و ۹ ماهه آزمون ميده ترا خدا جواب بدييييييين ... اي جونم ... قروبنت بره مادر .. اينقدر از ديدن عنوان اين برگه خوشحال شدم بدون توجه به اينكه چه كرده و چه نكرده اينقدر بوسش كردم و ذوقش رو كردم كه هي ميگفت مامان چي شده .. بابا چي نوشته اينجا ... واي خدايا شكرت كه فرزند سالم بهم دادي خدا يا شكرت كه بهم اين نعمت رو دادي نعمت مادر شدن نعمت دين فعاليتهاي دختر عزيزم ... نميشه گفت پيشرفت ولي اينكه احساس كني بچه ات داره بزرگ ميشه و مثل بزرگا باهاش رفتار ميكن خيلي احساس خوبي ... مخصوصا واسه من كه يه حس عجيبي به روژين خانم دارم ... از لحظه لحظه باتو بودن لذت ميبرم دختر عزيزم دوست دارم هزارتا نه كمه .... انقدر دوست دارممممممممم كه نگو و نپرس

صفحه ۱

اينم صفحه ۲

كاري به درستي و غلطي كارد مربيگري ندارم ... ولي ترا خدا سوال آخري رو داشته باشين ....

اينم توضيحات روژين خانم

اين ريحانه خانم كه داره ميره كليد كنار در رو برداره در رو باز كنه بره داخل خونه به مامان باباش سلام كنه كه ۱۰۰ تا جايزه هم داره و اونم پروانه است كه توي هوا داره پرواز ميكنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 11:57  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس