

|
|
|
|
|
روژین بیا نارنگی ... بابا جون چقدر بهت بگم چقدر یادت بدم روژین نه روژین خانم بفرما نارنگی ... *************** فی الحال ... مامان جون من دیشب یه خوابی دیدم بگو خوب ...من : خوب ... خواب دیدم خانم میرزایی مرده ...مونده بودم چه واکنشی نشون بدم ****** راستی اون شب زیاد کلاهشون توی هم نرفته بود و فقط اجازه نداده بود بابای بیچاره ورزش کنه ****** توی آشپزخونه مشغول آشپزی... ازش خواستم بره اون برگه ای رو که خانمشون امروز داده رو رنگ آمیزی کنه .. صداش میومد که : بابا جون این رو بخون ... بابا .. اون محصولاتی که از حیوانات اهلی درست میشه رو رنگ بزن ؟؟ من موندم که این محصول رو بابا جون رو چه حسابی عنوان کرد آخه این فسقلی میدونه محصول چیه ؟؟ بعدش هم که فوتبال از همه چی مهمتره محو اون شد بعد از چند دقیقه ... بابا جون ببین خوب رنگ کردم ؟؟ بله عزیزم .. خوب نگاش کن بعدش جواب بده .. منم جای روژین بودم عصبانی میشدم معلوم بود ندیده جواب داده طفلی دختر .. بله دخترم خوب رنگ کردی پس چرا دوغ رو رنگ نکردی .. دوغم از ماست و از گاوه ... وااااااااااا ی از دست تو بابا .. آخه مگه نمی دونی دوغ سفیده ... چرا ولی خوب رنگش کن که خانمتون بدونه ... نه نمیشه .. چقدر من بهت چیز میز یاد بدم .. دوغ سفیییییییییییده سفیده .. اصلا بذارم برم یه دوغ بیارم نشونت بدم ببینی شاید یاد بگیری .. منم توی آشپزخونه ریز ریز میخندیدم که این فسقلی چقدر کشدار حرف میزنه .. خوب توی کاشون زندگی نمکنه ولی انگاری یه چیزای به ارث برده دخترم چکار میکنی ؟؟ هیچی میخوام یه دوغ ببرم نشون این بابا بدم که بدونه دوغ شفیده اینقدر به من نگه دوغ رو رنگ کن ... همش باید چیز یادش بدم ... نمیدونم از دستش چکار کنم مامان جون خوب چرا در بطری دوغ رو رنگ نمکنی .. مثل اینی که دستته تا هم بابای به خواسته اش برسه هم تو بهش نشون بدی دوغ سفیده ... راست میگی ... باشه الان میرم ... اول بذار این دوغ رو نشونش بدم و بخورم اصلا" هم بهش ندممممم ******** مامان جون خونه کورش اینا ... مگه نه ؟؟ بله عزیزم مامان جون خونه مارال اینا ... مگه نه ؟؟ بل عزیزم مامان حون خونه ... هم ناصر خسرو ؟؟؟ چی دخترم خونه ... دیگه ... خونه ... ببخشید اون وقت ... کیه ؟؟؟ ... که تو شکمته دیگه اینجا بود که فهمیدم حتی نمی تونیم اسم فندقی مون رو هم تا وقت زایمان ازش قایم کنیم ... اون شب یهوی احساساتی شد و دوید سمت بابا... پای بابا رو توی بغل گرفت و گفت : بابای .... بابای ... من و بابا جون چشمامون چهار تا شد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۹ساعت 21:44 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
هرکی تونست حدس بزنه الان دختر من کجاست ؟؟
خودم میگم یادتونه یه شب حسابی جو گیر شده بود که بابای من خیلی قوی و هیچکس نمیتونه ازش جلو بزنه و گفته بودم بابای سالی یبار میره این مسابقاتی که برگزار میشه .. مثل اینکه این تعریفهای دخترک توی رو درباسی قرارش داده و اون شربت روغن هم حسابی بهش چسبیده و آقا از امشب تصمصیم گرفته بره فوتبال .. روژین خانمی هم گیر که منم میام بابا هم از قول گرفتکه اونجا فضولی نکنه بردش .. وقت رفتن بابای صبر کن پرچمم هم بیارم
قربونتتتتت بشم مادر روز ۵ شنبه ای رفتیم یه سری مهد و از کارهای امسالش تا این ماه بازدید کردیم .. همه چیزش خدا را شکر خوب بود ... فقط مربی زبانشون اعلام کرد که حروف لاتین رو هم باید باهاش کار کنید .. روژین بیشتر روی کلمات و اصطلاحات مانور میده و خوشش میاد باید یه جوری با حروف هم آشنا بشه ..تا میخوایم A رو یادش بدیم زود بصورت ریتم تا آخر میخونه اصلا اجازه نمیده حروف رو نشونش بدیم و براش مثال بزنیم ولی برای نوشتن مثل چی تند تند از روشون الگو برداری میکنه و مینویسه .. کلمات رو هم خوب بلده ولی فعلا با ای بی سی دی سر ناسازگاری داره
اینجا هم همه چیزش رو از توی کمدش و میزش اورده روی زمین که مامان بشین ببین چه کردممممم ******************* اما از دست این کاترین جون چی بگم من ... بابا دوست من .. نمیگی زن حامله میاد وبت رو میخونه و اینجوری نباید بنویسی .. از روزی که اون پست ته دیگ سیب زمینی و ماکارنیت رو دیدم تا نپختم مثلش اون رو خواب خوش به چشم نیومد
البته با اجازه کاترین جون میخواستم یه نکته ای رو بگم واسه یه ظرف که کفش اندازه این باشه یه سیب زمینی کافیه ... من بار اولم بود دوتا رنده کردم یه مقدار ضخامتش زیاد شد یکی باشه قطر ته ترد تر در میاد .. یکی نکته دیگه هم بعد از رنده کردن سیب زمنی واسه اینکه نمک داشته باشه و بی نمک در نیاد .. توش یه کوچولو نمک ریختم و هم زدم بعدش ریختم ته دیگ ... آی خوشممممزه شد و خوشمان آمد ... فقط خدا کنه زن حامله اینجا رو نبینه که مثل من بهم نریزه ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ساعت 20:58 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا زیاد وقت نوشتن ندارم ... سرم هم خیلی شلوغ نیست ولی بازم ... بیخیال امشب که تونستم کلی عکس آپ کنم یه پست عکسی میذازم که یادگاری باشه .. البته شاید زیاد گذشته باشه ازشون ولی خوب یادگاری دیگه دیروز و زود نداره دختر گلم
یه چیز جالب ... همیشه از این وسیله مارپیچ میره بالا ... اصلا سعی نمیکنه بجای پله ازش استفاده کنه ... میگه مگه نمیبینی اینجوری ساختنش خوب اگه آقاهه میخواست ما تند تند پله ای بریم بالا که پله میذاشت بجاش ... ای قربون بلبل زبونی هاش به نظرتون این دخترای ناز نازی شبیه هم هستن ....
معرفی میکنم این دختر عموی منه
جونم فدات دختر شیرینم .. نورا خانم نوش جونت این بوسه های شیرین
اینم بابای عزیزم که تمامی ایام تعطیل رو هم کار بود وخسته و کوفته ۷ شب میومد خونه این وروجکها دست از سرش بر نمیداشتن .. اینجا هم از بسکه دخترا اصرار کردن ما رو ببر بیرون گفت باشه لباس پوشید تا یه چایی بخوره و ببرتشون که این مدلی خوابش برده بود و روژین و نورا اینجوری رفتن بیدارش کردن .. البته بابا هیچی بهشون نمیگه آخه خیلی دوستشون داره .. روژین که نوه اشه و نورا هم که از بچه ا ش بیشتر دوستش داره آخه یه برادر و یه بردار زاده که بیشتر نداره .... خودمونیم همچین زن عموم رو هم دوست داره ه مامانم خیلی وقتا حسودیش میشه ... ******************************* اینم از شب یلدا ... یه شب قبل از شب یلدا خانمی اصرار که کیک برام درستکن .. منم حال و حوصله نداشتم الکی گفتم تخم مرغ نداریم .. بعدش که دید داریم .. گفتم پودر کیک کاکائوی نداریم ازاون سفیدا داریماااااا... خلاصه که باباش روبلند کرد که پاشو بریم خرید ... رفتن و برگشتن گفت برام بپز گفتم باشه شام بخور ... نه همین الان رفت بغل باباش سرم رو برگردوندم بهش بگم اول شام بعدش کیک که دیدم ... خوابش برده ... لج بازی و بی حوصلگی من باعث شد نه شام بخوره نه کیک اما شب یلدا ... با وجود اینکه از یه موضوعی خیلی خیلی نارحت بودم و ذهنم آشفته و هزار تا فکر بد و غمگین و ناراحت کننه سراغم بود با چشمای پر از اشک ازش خواستم که بیا بریم بجای دیشب امشب کیک درست کنیم ... مادرم دیگه سر میز شام هم خانمی هزار تا بازیگوشی در آوردو این یکی دیگه فکر کنم نوبرشه ... من که جایی واسه حرص خوردن نداشتم
اینجا هم تا برگشتیم رفت سراغ کیکش
اینم از حولش که یوقتی کیک از دستش می پره همچین افتاد به جونشکه گفتم الان نصفش رو می خوره .. ولی همه مادرامیدونن که همش ذوق و شوقه ... فقط یه تیکه خیلی کوچیک خوردو سفارش کرد بذارید توی کفیم واسه فردا توی مهد میخوام به همه بگم خودم کیک پختم
روز جمعه هم یه تور تفریحی دریایی رفتیم که خوش گذشت هرچند من تا فردای اون روز از کمر درد می نالیدم ولی چکنیم بخاطر خانمی که خیلی دوست داشت سوار کشتی بشه رفتیم .. چه ذوقی کرده بود کارت و بلیط کشتی و از خودش دور نمیکرد صبح هم که میخواستیم بریم اجازه نمیداد بابای بذاره تو جیبش با هزار زور و ترفند و وعده وعید ازش گرفتیم که اگه پیش تو باشه یه وقتی گم میشه تو جیب بابا جاش امن تره
یوقتی فکر نکنید این خانمه که جفت همسر بنده است روژین خانمه هااااا
این دختر منه این روژین خانمه سر ۱ سوت یاسین خان رو رام خودش کردو همینطور که میبنید از درب و پنجره بسته بالا میرفتن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم دی ۱۳۸۹ساعت 21:32 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد بزرگ شدي بگي اين مامان جونم چقدر بيكار بوده ها از اين شكلاي عجق وجق منم عكس انداخته ... ولي بدون دختر عزيزم اينا واسه من مثل طلاست مثل الماسه .. دوستشون دارم و خيلي خيلي ذوقشون رو دارم ... حالا تو بزرگ شدي هر فكري خواستي بكن
اين اولين حيوان چهار پايي كه دخترم كشيده ... روزعاشورا خونه عزيزجونش يه گاو كشيده بود چقدر ذوقش رو كردم ... واي خداي من چه خوشگل كشيده ... چقدر خدارا شكر كردم كه بزرگ شدن دخترم رو مي بينم ... پيشرفتش رو ميبينم ****نگين اين چقدر فرزند شيفته است
اين دوتا دانسناسورن بزرگه باباست ...كوچيكه مامانه و اون خط خطي هم بچه شونه
اينجاهم يه دلفينه داره برنامه اجرا ميكنه و از آب پريده بيرون
اينم ۳ روز ژيش كه رفتم خونه ديدم نشسته و خيلي قشنگ واسه خودش كشيده اي جونم قربونتتتتتتت
تقريبا دوهفته پيش ازشون خواسته بودن كه به كمك مادر و پدراتون اين ساعت ها رو با توجه به جمله هاي بالايي آماده كنيد و بياريد
شما اگه جاي من بودين با ديدن اين ورق توي كيف بچه تون چه حالي ميشدين ... يه دختر ۳ ساله و ۹ ماهه آزمون ميده ترا خدا جواب بدييييييين ... اي جونم ... قروبنت بره مادر .. اينقدر از ديدن عنوان اين برگه خوشحال شدم بدون توجه به اينكه چه كرده و چه نكرده اينقدر بوسش كردم و ذوقش رو كردم كه هي ميگفت مامان چي شده .. بابا چي نوشته اينجا ... واي خدايا شكرت كه فرزند سالم بهم دادي خدا يا شكرت كه بهم اين نعمت رو دادي نعمت مادر شدن نعمت دين فعاليتهاي دختر عزيزم ... نميشه گفت پيشرفت ولي اينكه احساس كني بچه ات داره بزرگ ميشه و مثل بزرگا باهاش رفتار ميكن خيلي احساس خوبي ... مخصوصا واسه من كه يه حس عجيبي به روژين خانم دارم ... از لحظه لحظه باتو بودن لذت ميبرم دختر عزيزم دوست دارم هزارتا نه كمه .... انقدر دوست دارممممممممم كه نگو و نپرس
صفحه ۱
اينم صفحه ۲ كاري به درستي و غلطي كارد مربيگري ندارم ... ولي ترا خدا سوال آخري رو داشته باشين .... اينم توضيحات روژين خانم اين ريحانه خانم كه داره ميره كليد كنار در رو برداره در رو باز كنه بره داخل خونه به مامان باباش سلام كنه كه ۱۰۰ تا جايزه هم داره و اونم پروانه است كه توي هوا داره پرواز ميكنه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 11:57 توسط مامانی
|
|
||