

|
|
|
|
|
از شروع سال تحصيلي جديد روژين خانم مربيش عوض شد و يه خانم ديگه كه از قضا مربيش رو دوست نداره مربيشون شده مامان جون من خانم ملحان رو دوست ندارم ... چرا عزيزم ؟؟؟.... آخه همش ميگه روژان ...روژان ... تازه خانمش هم نميگه ... اسم من روژين خانمه .... من دوستش ندارم ... خوب عزيزم بهش ميگفتي اسمت روژين هست شايد نميدونسته ... نه من دوستش ندارم ميخوام برم كلاس خانم قرآنمون اين خانم قرآن رو من چند روز پيش رفتم ديدمش خيلي خانمه آرومه و ساكتي و خيلي با صبر و حوصله بود ... روژين خانمي از خرداد ماه كه اومد مهدشون رفته تو كارش آخه بعد از يه چند سالي دوري از كار دوباره امسال خرداد شروع كرد با آموزش قران به بچه ها البته كه من تاثيرش رو همون موقع توي رفتار و حركاتش ديدم خيلي آرومتر و متين تر شده بود رفتارش هر روز ميومد خونه راجب يه چيزي حرف ميزد هر روز يه نقاشي ميآورد خونه ... با وجو اينكه كلاسهاي آموزشي تموم شده بود و فقط نگهداري بود اين مربي خودش بدون گرفتن هزينه اضافه تر اوقات بچه رو با اين كارها پرميكرد اينجوري شده كه روژين باهاش آشنا شده و مهرش به دلش افتاده .... از اون طرف مربي بيچاره خودش تمام تلاشش رو ميكنه تا رابطه اي خوب داشته با خانم كه اين اصلادر باغ سبز نشون نميده ... بيچاره حتي مربييش خودش مياد دم در و با صداي بلند به ميگه سلااااااااام روژين خانم كه روژين بدونه مربيشون فقط بخاطر اون اومده دم در نه اينكه اومده وسايلش رو از ماماني تحويل بگيره اما دريغ از يه لبخند ... مديرشون هم ميگه با گذشت يا ماه از سال روژيني كه از وقتي آورديش كافي بود توي مهد يه شعر حتي از لاي در كلاسهاي ديگه بشنوه و حفظ كنه الان سركلاس هيچي نمي خونه و هر كاريش ميكنيم بازتاب آموزشش رو ببينم خبري نيست همش در ميره و اصلا باهامون همكاري نميكنه راستي دختر گلم بزرگ شده خانم شده ... مشق شب داره
البته بين خودمون بمونه اين سرلوحه مشق شب رو خانم يك هفته پيش داده بوده كه انجام بشه ... اما اصلا زير بار نميرفت
البته از اونجايي كه دختر ما يكمي قد و يه دنده هست ... بايد نظراتش رو توي هركاري اعمال كنه ... اعلام كرد كه من هر خطي رو با يه رنگ مينويسم .. منم قبول كردم ... پيش خودم گفتم بنويسه شايد اين ديوار فاصله شكسته بشه .. حالا رنگش مهم نيست ....بابا جونشم تا تونست ذوق زده شد و كلي كيف ميكردم كه دخترم بزرگ شده و مشق شب داره
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 10:38 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
روژین جون ببخش دخترم که یه چند وقتی کم کارشدم .. بخدا از تنبلی نیست ... سرکار که حسابی کارم زیاده و یه هفته ای هم سیستم نداشتم و توی خونه هم یا باید با تو بازی کنم یا کار کنم یا ببریمت پارکی جایی ... میخوام بدونی اگه کم نمینویسم بازم وقتم واسه تو هست و چیزی واست کم نمیذارم عزیزم یه روز عصر توی خونه مشغول صحبت کردن با خانمی بودم که چه خبرا و چه کارها میکنید توی مهد که یهوی برگشت گفت : مامان جون , مامان هیربد می می ش رو میکشه بزرگ میشه میذاره دهن خواهرش من : چند روز پیش از طرف مهد میخواستن برن جشنی که یه مهد دیگه به مناسبت روز جهانی کودک برگزار کرده بود ... جالبه نه یه مهدی مهدهای دیگه رو دعوت کرده بود خیلی سعی کردم از احساساتم باهاش حرف بزنم همیشه دلم میخواست بچم از احساساتش با هام حرف بزنه واسه همین خودم باهش حرف میزدم که از چه کاریش ناراحتم یا چی شده که ناارحت و از چی عصبانیم الان بازتابش رو خوب میتونم توی روابطمون ببینم باید روی یه چیز دیگه هم خوب کار کنم اونم اینه که وقتی یه چیزی رو میخواد حتما باید حرف بزنه و به زبون بیاره صرف اینکه ما پدر مادرشیم و میفهمیم نباید با نق یا بد اخلاقی بهمون بگه این رو میخوام یا اون رو میخوام ... باید حرف بزنه
مگه میشه یه پست گذاشت بدون اینکه اشاره به روابط پدر و دختری نکرد خوب اگه صدامو میشنوی چرا جوابم رو نمیدادی همچنان به نقاشی کردن و رنگ آمیزی علاقه ای زیادی داره طوری که فقط با این کار میشه سرگرمش کرد و به کار خونه رسید ... بچه های شما هم علاقه ای زیادی به کارتون یا دیدن سی دی ندارن ازتون میخوام اگه پیشنهاد کاربردی دارین بدین تا بتونم روی خانم بیشتر کارکنم یه تقاضای دیگه ای که دارم از مامانای محترم اینه که چطوری مفهموم شباهت رو به بچههاتون یاد دادین یا توی مهد یاد دادن .. من از روژین خانم میخوام که مثلا رنگهای توی خونه که هم رنگ لباسش هستن رو پیدا کنه ولی بازم باید بگم مثله این همین که از کلمه شباهت استفاده میکنم گیج میزنه الان اومده خیلی آروم و متین بهم میگه مامان جون ... اجازه میدی کیفم مهدم هم با خودم بیارم خونه خاله ... بهش اجازه دادم .. دوباره باهمون آرومی و عشوه خاصی گفت مامان جون اجازه میدی ماد رنگی هام هم بیارم ... بهش اجازه دادم بوسیدمش اونم من رو بوسید وای خدا خیلی حرف زدم ... بعد از یه غیبت حرفام زیاده ولی نمیدونم چطوری تمومش کنم .. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ساعت 10:43 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:16 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما اومديم ... رفته بوديم يه مسافرتي كه فوري پيش اومد يعني يكمي هم خسته از كار بوديم اين شد كه يهوي تصميم گرفتيم بزنيم بريم .. از بسكه اينجا آلوده است و كار زياده .... بخصوص بابا كه خيلي نياز به يه استراحت داشت ...روي هم رفته بد نبود .. زياد نميشه راجبش نوشت .. آخه هرچي باشه خونه مادر شوهر ديگه
قوربون ژست برم ... رفت لابلای گلها یه زنبوری روی گلی بو که خانم ساقه اش رو کج کرده بود تا بادقت ببینتش همچین بابا جیلیغ ویلیغ کرد که زنبور زنبور ... تا ترس به جون خانم افتاد و دیگه هی گفت بریم توی ماشین ... اینجا زنبور داره ... اینم از کارهای بابای
یه روز هم باهم دیگه رفتیم باغ انار پدر بزرگ و خانمی تا تونست انار چید به زور میخورد ولی خوشش اومده بود که هی بره میوه بچینه البته انجیر و پسته هم بود ولی به این انارهای خوش رنگ گیر داده بود
قوربونش برم که تا انارها رو نمی شست ازمون نمیخواست واسش آب بگیریم یا بشکنیم تا بخوره
تصاویر زیر مربوط به یه روز عصر که با پدر بزرگ و باباجون رفته بودن گاو ببین اونم با چه وضعیتی ... ببینید
یوقتی فکر نکنید به این جور دیدن قانع شده هااااا
ترا خدا قیافه گوساله رو ببینید .... چطوری قایم شده بعدا که باباجون عکسها رو نشونم داد دلم برای گوساله سوخت خدا میدونه چی کشیده از دست طلا خانم
اینجا هم کاملا مشخصه که اصلا نمیترسه و دوره زمونه عوض شده گوساله ازش میترسه .. یه چیزی بگم باورتون نمیشه ... پدر مادر گوساله هم بودن اونجا دقیقا اون سمت روژین ... باورتون میشه اونوقتاین دختر تا کجا پیش رفته .... به باباش میگم نترسیدی لگدی شاخی نثار دختر بکنن این روزها نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد ... یکمی ذهنم مشغوله ... درمورد روژینه مسئله خاصی نیست ... درمورد کارهای که میکنه حرفهای که میزنه لج بازی های که میکنه ... نمیدونم چکار باید بکنم پیش مشاور هم رفتم به نظرم خودم بیشتر از مشاور میدونستم ... یعنی تمام حرفها و راهنماییهاش برام تکراری بود از بسکه توی کتابها راجبشون خونده بودم و اون موقع هایی که توی خونه بودم از برنامه تی وی برنامه مشاوره ها رو میدیدم ... یوقتای میگم بابااین چیزا توی این سن طبیعی تا دیگه نخوام خودم رو اذیت کنم بعدش میگم نه اگه اینهمه اعصاب خوردی طبیعی نباشه و من بعدا پشیمون میشم از اینکه براش کاری نکردم ... خیلی وقتا دنبال سرچشمه کارهاش میگردم ۱۰۰ البته اول توی خودم بعدش بابا بعدش خونه وقتی این چیزا واسم آشنا نیست میرسم به مهد.... ای خدا مشاور میگه از مهد الگو میگیره .. از بچه های همسن و سالش ... من موندم یعنی کسی توی مهد هست که از روژین خانم من الگو بگیره یا شانس بیچاره منه که الگوهای ناپسند رو دخترم با خودش میاره خونه با ورتون نمیشه اینقدر درگیر کدوم کارم درست کدوم کارم غلطه ... کدوم کارش از سر بچگی و درسته کدومش رو باید تکرار نکنه و غلطه و جلوش رو از حالا گرفت که دیگه چیزی یادم نمیمونه از خاطرات روز مره ... سرم خیلی شلوغ توی اداره و توی خونه هم وقتی که خانم بیداره نمیشه پای نت نشست ... نمیدونم را هوس کردم یهوی بگم روژین جونم دوستتتتتتتتت دارم قربوننننننننت بشم سوالاتشم یکمکی رو به افزایش هست و این چیه و اون چیه و ماشین چطوری درست میشه ... چرخش چطوری درست میشه و رنگین کمون چطوری درست میشه و طوفان چطوری .. زلزله چطوری و از این چیزاش زیاده شده که به این راحتی هم سوالاتش رو قطع نمیکنم ... یادمه توی یه مقطعی چرا هاش زیاد شده بود الان چطوری هاش زیادشده ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 23:7 توسط مامانی
|
|
||