

|
|
|
|
|
بلاخره برای ماهم مهمون اومد فکر کنم امسال تا حالا به تعداد ۵انگشت دست مهمون نداشتیم اینم از بدی های دور از شهر و خانواده است دیگه چکار کنیم ... یوقت هایی هم که میگیم چرا کسی ننمیاد خونمون ... جواب رو خودمون می دونیم آخه هر کی اینجا بیاد روز دومی حوصله اش سر میره و باید توی چار دیواری بمونه ... اما وایکی دو روز میشه اینجا رو تحمل کرد ... ۵شنبه بابا و مامان و آرمین و خاله اومدن خونمون که خیلی خیلی خوشحال شدیم عصری رفیتم پارک و فردا برای ناهار رفتیم دریاچه و کنار آب که خیلی خیلی خوش گذشت و از همون راهم اونا بگشتن رفتن و ما دو باره تنها شدیم ... به آرمین و روژین خیلی خیلی خوش گذشت به منم همینطور چون عاشق قایق سواری ورفتن توی آب و دریا هستم ... بابای گفته تا زمستونه و هوا خوبه یکبار دیگه می برتمون فکر کنم اون یکبار مصادف بشه با اومدن ننه حاجی .... بله درست فهمیدین مادر باباجون دارن تشریف میارن و گفتن واسه تعطیلات ۲۲ بهمن میان .... راستی روژین از آرمین خان سرماخورد بدجوری که خودم از همون شبی که رفتن شروع کردم به دارو دادن و خدا را شکر امروز که یکشنبه است گلوش یکم بهتر شده ... دیروز عجب سرفه های داشت اما از خانم خودم عروسک خودم بگم که اخلاقش خیلی خیلی بهتر شده بعضی وقتها چشمش نزنم می شینه یه گوشه و با عروسکهاش بازی میکنه و براشون کتاب میخونه یوقتهایی هم میشینه یه گوشه و واسه خوش کتاب داستان تعریف میکنه البته همون چیزای که خودش دوست داره نه اونایی که من براش خوندم میدونه توی کتاب هس یوقتهای زنگ میزنه به دکتر البته به آقای دکتر .... نه نه بهتر اعتراف کنم یه وقتهای نه هر روز هر وقت ما کنارشیم موقع بازی زنگ میزنه به دکتر و میگه عروسکش مریض شده و یا خودش مریض شده و به کمتر از آمپول هم راضی نیست بیشتر وقتها هم با ماشینش میخوره به در و دیوار خونه و موقعی که صدای من در میاد با ناز میاد میگه آقای پلیس من تند رفتم جریمه ام کن چند شب پیش خانمی پیشنهاد داد بیا دماغ بازی کنیم چی ؟ خوب چطوری مامان - اینطوری دماغهامون رو بهم میزنیم باشه بیا منم دیدم کار بیخودی هی دماغمون رو هم نگه داریم و نیشمون - نه مامان اینجوری نه فقط دماغ بازی .... مثل ویکتوریا موندم این بچه چی از ویکتوریا و کاراش می دونه با وجود اینکه خیلی خیلی مواظبم که خانمی چیزی نبینه یا کنجکاو نشه ...بیشتر وقتها خودم و روژین نتوی یه اتاق دیگه هستیم و من فقط صداش رو میشنم اما فکر کنم همچین صحنه ای رو دیده بود که برگشته اینجوری میگه .. باید بیشتر مواظب باشم .... برای کسی که نیست .... عزیزم یادم هست که دیروز چه روزی بود عجیب موقع برگشت از کارخانه یادت بودم و بعض گلوم رو گرفته بود اشک به چشمام بود اما چه فایده که ..... هنوز دوست دارم هزار سال هم بگذره دوست دارم کاش می تونستم زمان رو به عقب برگردونم کاش میتونستم نظر خدا رو عوض کنم کاش میتونستم .... اما حالا به داشته هام شکر میکنم خدا را شکر خدا را صد هزار مرتبه شکر واسه همه نعمتهای که به من دادی .... توجه :خانمی از خواب بیدار شد و من باید برم بقیه اش رو بعدا میام می نویسم ادامه همین پست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ساعت 16:1 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي دونم چي بگم به اين باباي .... الان براتون تعريف ميكنم جريان از چه قراره .. از وقتي روژين به دنيا اومد باباي دلش خواست واسه دخترش يه دونه از اين ماشين شارژي ها بخره كه مطمئناً حدس ميزنيد با مخالفت من مواجه شده
اما بلاخره خريد و روژين خانم يه ماشين خوشگل آبي گيرش اومد ... منم ديگه بيشتر ازاين نتونستم مخالفت كنم آخه خيلي ذوق و شوق داشت من همش واسه اينكه جاي اشغال ميكنه و طبقه بالا هستيم زياد نميتونه ببرش بيرون مخالفت ميكردم ... اما باباي اصرار تا اينكه بلاخره جمعه صبح براش خريد وقتي برق شادي چشماي روژين رو مي ديدم مي فهميدم كه چقدر دل باباي شاد شده و به خواسته اش رسيده اين چند روزه كه باهاش مشكلي نداريم و ديروز هم بردش پايين و تا بازارچه رفتيم و خانم گلي هم رانندگي ميكرد واسه خودش ... اگه بدونيد چه جوري هيچي نمي گفت فقط روي لباش لبخند بود و نگاهمون ميكرد انگار كه لبخند روي لبش خشك شده باشه ... خيلي عجيب غريب بود موقع خريد اون نشست توي ماشين و ما رفتيم سوپري اصلا بيرون نيومد ... من فكر ميكردم حالا بدو مياد و ماشين رو ول ميكنه به امان خدا.... عزيزم خوشگلم مباركت باشه ... نمي دونم شما هم همينطوري هستين يه چيزي رو كه خودتون دوست دارين و دلتون ميخواد اصرار ميكنيد و واسه بچه تون ميخرين ... منم بعضي وقتها پيش اومده كه دلم بخواد واسه روژين فلان چيز رو بخرم و فقط بخاطر دل خودم اين كار رو كرده باشم فكر كنم خريد اين ماشين هم بخاطر دل بابا بود چون هيچ وقت نشده بود بريم بيرون و روژين اصرار كنه يا حتي بگه ميخوام سوار ماشين بشم ... اما يبار باباي بردش و دوتاي سوار يه ماشين بازي بزرگ شدن فكر كنم يادتون باشه چند ماهه پيش بود .. بگذريم بلاخره بابا به خواسته اش رسيد ... ميدونيد چي ميگه ؟؟؟؟؟؟؟؟ - تو كه ميدوني من اول و آخرش ميخرم پس واسه چی اين همه مخالفت كردي و گفتي به دردش نميخوره واجب نيست و لازم نيست ... يه چيزي بگم اين جمله رو از من ياد گرفته البته مطمئنم كه باباي جمله من رو يادش نيست اون يادش نمي مونه ديروز چي خوره
بابا : روژين جان تند تند فرمون رو بچيمون رانندگي كن كه به ديوار نخوري روژين : اِه .... اگه سرم بخور به ديوار و كله ام خون بياد چي اون وقت تصاصف ميكنماااااااا نبايد تند بريم
تو كوچه باباجون ... در حال تست ماشين نو |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ساعت 16:16 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا جون چرا شما مبل نداريد ؟ آخه پول نداريم بخريم ... با تعجب گفت اِ ه رفت دنبال بازيش بعد از چند ساعتي خانمي گرسنه اش شد و مامان در حال سرخ كردن ماهي بود واسه همين برنج تنها واسش گذاشت - ماماني گوشت ندارين ؟ گفتم نه عزيز جون گوشت نداره همين رو بخور ... آره عزيز جون پول نداره بره بازار گوشت بخره...مگه نه ؟ بيچاره شروع به خوردن كرد ... وقتي يه تكه اش آماده شد زود مامانم آورد گفت بده بچه بخوره اين شد خانمي كه اومد بقيه غذاشو بخوره يهوي چشماش برق زد و گفت ماماني عزيز جون پولدار شده رفته گوشت خريده برام آره ... خلاصه از اون روز تا حالا اگه يه چيزي توي خونه بابا جونش پيدا نشده ربطش ميده به بي پولي اين سري رفته بوديم مامانم رفته بود خامه خريده بود آخه سري قبل يه آبرو ريزي كرد ... مامانم نشسته بود با عمه جونم يهوي برگشته ميگه عزيزجون چرا شما خامه ندارين من صبحونه بخورم همش تخم مرغ ميخرين ... من خسته شدم ... واسه همين خامه گرفته بود و به روژين گفت وقتي از خواب بيداري شدي صبحانه خامه داريم من خيلي دوست دارم و براي دخترم خامه خريدم تا بخوره قوي و پر زور بشه ... صبح موقع صبحونه بيچاره مامانم چه ذوق و شوقي داشت وقتي خامه آورد يهوي ديد كه مربا تموم شده و خبر نداشته پيش خودش گفت شايد بشه روژين رو گول زد وخامه رو شكر پاشيد يا خالي بهش داد زهي خيال باطل عزيز جون مربا و عسل ندارين ؟ نه عزيز جون يادم رفته بگيرم ... حالا بخور بعدا برات ميخرم اَه از دست عزيز جون هيچي ندارن من صبحونه بخورم ... حالا چيكار كنم ... قابل توجه كه بعد از گفتن اين جمله نصف نون رو با پنيرو چاي و همون خامه كه كمي روش شكر پاشيده بوديم خورد ... جاي شكر داره كه اهل صبحونه است و جاي ناراحتي كه مامانم خيلي خيلي نازش رو ميخره .
از آنجايي كه خيلي دوست داره همراه باباش رانندگي كنه و اينجانب – به چشم روژين – مادر فولاد زره نميذاره به خواسته اش برسه ... به بهونه خطر داره و پليس جريمه ميكنه ... جلوش رو ميگرم ... اون شبي كه رفته بود هيات كه عكساشو توي پست قبلي گذاشته بودم وسط اون شلوغي برگشته ميگه باباي اينجا پليس هست ؟ من و بابا با تعجب نه .. اينجا هيات مردم سينه ميزنن ... خوب پس بريم رانندگي كنيم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 13:52 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ساعت 14:11 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
از مراسم عاشورایی حرفهای و عکسهای واسه یادرگاری میذارم فکر نمیکنم نیاز به توضیح داشته باشه اما واسه دل خودم یه کوچولو میگم ...
اینجا مراسم شب ۸ محرم و حنا بندان حضرت قاسم که روایت شده فردای اون روز شهید میشه و این سینی های که ایین میبینید توشون گل و شیرینی و حنا ...است
روی سر میذارن و میگردن اونای که حاجت دارن معمولا میرن وسینی به سر میذارن ... اونم گهواره علی اصغرکه اونای که بچه میخوان یا میرن پارچه شو گره میزنن یا یواشکی یه چیزی از توش - معمولا اسباب بازی جقجقه ای چیزی بر میدارن و نیت می کنن تا سال بعد که حاجت گرفتن جاش بیارن و بذارن دقت کردین چی گفتم یواشکی اینکار رو میکنن
و اما این چند رو زتعطیلی ... چه کرد این روژین خانم بلا ملا همش چکمه های منو میپوشید و باهاش راه میرفت نیست توی خونه خودمون امکانش نیست و حیاط نداریم مانور بده اونجا سیر پوشیدشون ... موقع درآوردن مشکل داشت و حسابی پاشو اینورواونو میکوبید یه بار که رسیدم دیدم پاشنشو گذاشته بین دوتا میله آهنی و ده بکش
قابل توجه که می پوشید و میرفت توی کوچه خونه رو بروی خونه بابام اینا خودتون بهتر میبینیدکه چه شیبی داره میخواست از رو قسمت پشیبدار بیاد پایین ... اصلا این بچه یه چیزیش می شه هااابگو دختر تو کی رفتی توی کوچه یه روز صبح احساس کردم گلوش درد وعلائم سرما خوردگی داره این شد که بردیمش دکتر ... ورودی بیمارستان مامان ببین با سنگها گردی گردی درست کردن .... قربونت برم هرچی میبینی باید توصیف کنی عزیزم
بعدش رفتیم اسکه چقدر خوشحال شد چقدر هم آموزشش دادیم کشتی ها کجا میرن به راننده کشتی چی مگن ماهی ها رو چطوری میگیرن ... ناگفته نماند اون هم نکته بسیار بسیار مهم و اساسی رو به ما یاد داد اونم اینه که ماهی ها بزرگ ماهی کوچولو ها رو میخوردن........... حالا از کجا می دونست خدا عالم است
نیست بهش گفتیم اون طرف مرزه و دشمن اون طرفه ... خانمی جو گیر شده بود و تیر اندازی میکرد قربونش برم همیشه دستکشهاشو اینجوری می پوشه ... بچه های شما دستکش رو روی آستین میذارن ؟؟؟؟؟؟؟؟ روژین بیدار شد و الان روی میز کامی دیگه خودتون بهتر میدونید همچین وقتی باید چکار کرد پس بقیه اش باشه بعد ... با این بارونی که میاد فکر نمیکردم اصلا کانکت بشم اما خدارا شکر هم کانکنت شدم هم سرعتش خوب بود پس تا بعد بای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی ۱۳۸۸ساعت 16:50 توسط مامانی
|
|
||