

|
|
|
|
|
ميخواستم واسش چادر بدوزم يكي از دوستان گفت چادر دخترم كوچيك شده و بلا استفاده است پارچه ات رو بذار واسه بعد اين شد كه روژين مامان چادر دار شد ... ديگه مگه از سرش درش مياره يادتونه بهش ميگفتيم حاج خانم ... ميگفت من حاج خانم نيستم من روژين خانمم ... هنوزهم با گذشت چندين ماه همين رو ميگه هر وقت باباي و من ذوقش رو ميكنيم ميگيم حاج خانوم ..داد ميزنه من روژين خانمم . من حاج خانم نيستم ... يا ميگم عروسك مامان ميگه : من عروسك مامان نيستم من روژين خانمم چند شب پیش موقع خواب چراغ رو خاموش کرده بودیم امروز صبح بارون شدید میومد و قرار شد از پنجره نگاه کنه ...به شرط اینکه کلاه زردش رو بپوشه باد توی گوشش نره بعد از یکی دو دقیقه مامانی میخوام درش بیارم چرا ؟ آخه گوشمو نمیشنوم چه علاقه ای داره این روژین مامان که همه کارهای اشتباه و غلط و بد رو انجام این رو اینقدر واضح میشه از کارهای روز مره اش فهمید که در حالی که میدونه چی درسته ولی غلطش رو انجام میده ... مثلا امروز اومده میگه بابای تف میکنم منو کتک بزن روژین مامان کی گفته با چاقو باید دستت رو ببریم تا دیگه فضولی نکنی ؟ دنبال رد پای از مهد بودم که متاسفانه یا خوشبختانه به چشم نخورد هیچکی مامان خودم میخوام چاقو بیارم ... بعد از چند دقیقه که دید ما هیچ ادامه حرفش رو نگرفتیم .. برگشت و گفت مامانی چاقو خیلی خطرناکه دستمون رو میبریم خون میاد ... مگه نه ؟ با حالت ناز و کشیده : آآآآآآآآاااااره برا همین میخوام دست بابای رو ببرم تا خون بیاد یا شب موقع کارت بازی رو پای بابای بود ومن دور از آنها از دور که به من نشون میداد من اشتباه میگفتم تا خودش تحریک بشه و نگاهی بندازه و بگه ... بعد از اینکه چندتای رو شعر غلط غلوط گفتی مامان و خودش درستشون رو گفت از رو پای بابای اومده پایین منم میخوام برم بچه بشم بابا نوبت توه که مربی بشی ...
خوب ديگه بريم سراغ عكسها كه خيلي تنبلي كردم تو اين جند روزه البته آپ بودا ولي نميذاشتم وقت نمي كردم .... حالا جبران ميكنم دختركم
خونه عمه بزرگه من كه از زيارت سوريه اومده بود ...
اينم آرمين خاله كه اينجوري دختر خاله ناباب از راه به درش كرده
اين حالت از بهترين حالتهاي ممكنه چون يه جا دراز كشيدن و فضولي نميكنن البته با توجه به خوب بودن مهموناش قول داده بازم بره زيارت عمه بيچاره من ميگفت ولشون كنيد اينجا باشن بهتره تا برن يه جاي ديگه فضولي كنن .. بيچاره عمه من كه چقدر هم وسواس داشت و خونه اش مثل دسته گل بود ... قرار بود بره مكه فكر كنم با اين اتفاقاتي كه جمعه گذشته افتاد فكر كنم ديگه فكر هيچ سفر زيارتي رو نكنه راستي دقت كردين آرمين خاله كچل شده |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۸ساعت 13:31 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه روز تعطیل از نظر ما و ناهار چی داریم ... طبق معمول همیشه ..... البته اینبار روژین خانم گیر داده بود خودش پاکش کنه که من نذاشتم و فقط اجازه داشت یکی یکی به دست من تا من پاک کنم ... بیچاره ماهی های که میخواستم دست روژین تمیز بشن ... دلم واسه جنازه هاشونم میسوزه ... خیلی خیلی ماهی دوست داره ... کوچولوتر که بودیم توی اون خونه همیشه آشغالهاشو می برد واسه گربه ها اما اینچا دیگه نمیشه یعنی خیلی درد سر داره باید چند طبقه بری پایین اونجا همکف بودیم و راحت تر بود ... در ضمن یه مقدار هم راجب ماهی نطق کرد دخترم ... نمی دونم از کجا فهمیده توی دریا ماهی های بزرگتر ماهی کوچیک ها رو میخورن واسه همین ماهی خودش رو دورتر گذاشته بود یهوقتی اینا که بزرگترن ماهی قرمزیش رو نخورن ... قربون اون توهمات فانتزیت برم که میترسی ماهیت خورده بشه... ظهر که خوابید میخوام بیام کلی آپ کنم یه عالمه عکس دارم بذارم خیلی خیلی تنبل شدم ... الان آپلود کردم ولی چون توضیحات داره میذارم بخوابه بعدا بدون مزاحم میام تا بعد.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:25 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه تصویرش رو ببینید میفهمید واسه چی داره این جیغ و داد ها رو اولش میکنه ... چیز مهمی نیست شیطنت بچه گانه است
چه لذتی داره وقتی ببینی دخترکت داره یه شعری رو زمزمه میکنه که تو یادش ندادی .... چقدر ناراحت کننده است که.. که ... اون بدون تو هم میتونه رشد کنه و قد بکشه بزرگ بشه و عاقل بشه و بالغ این یعنی که من هیچم نه نمیخوام باور کنم بدون منم همه این اتفاقها میوفته .... میخوام دخترکم مال خودم باشه ... میخوام عروسکم مال خودم باشه هرچی من خواستم یادش بدم ... هرچی خواستم دهنش بذارم ... میخوام مال خود خود خودم باشه ... همه چیزش همه چیزش ..... اما بهتر بی خودی داد نزنم این قانونش مامان پری ... من یک کلفتی بیش نیستم همون طور که مادر عزیز تر از جانم دایه ای بیش نبود بزرگ شدم و هر راهی که خواستم رفتم هر چی خواستم خوردم و هر کار خواستم هرکردم .... این میشه بزرگی های روژین ولی نه من میخوام من میخوام شاید خیلی ... خیلی خیلی خیلی خیلی پر توقع و خود خواه باشم که میخوام فقط مال من باشه و باب سلیقه من شکل بگیره ... چکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید تمام مادرا اینجوری باشن اما غرورشون اجازه اعتراف رو نمیده که بگن دلشون میخواد خودشون به خمیر مایه زندگیشون فرم بدن جلا بدن ... اما واقعیت اینه که نمیشه ... فقط دعای ما میتونه کمک راهشون باشه ... دعا میکنم مثل همیشه دخترم تمام هستی و زندگی من و بابا عشقم امیدم ... نفسم .... خدا پشت و پناهت باشه و فردا روز گلی صالح شده باشی وما بهت افتخار کنیم .... دوست دارم عزیزم من يه كتاب دارم پر از گل و ستاره يه خونه عروسك هزار تا قصه داره كتاب خوشگل ما قصه مي گه برامون قصه مادربزرگ تو شبهاي زمستون تو باغ قصه ما حيونا مهربونن پرنده ها تو باغش دارن آواز مي خونن هر كي كتاب ميخونه بايد اينو بدونه كتاب براي همه يه دوست مهربونه فقط بدون که من عاشق این شعرت شدم و دلم می خواد همش اینو برام بخونی.... نمی دونم چرا ولی خیلی به دلم نشسته . شاید بخاطر مادر بزرگش باشه ... خودمم نمی دونم Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 10:4 توسط مامانی
|
||
|
|
|
|
|
اعظم جون بدو بيا كه تو خونه ما هم ديگران اكران شد.... ديشب روژين برگشته ميگه مامان نيگاه كن داداشم داره با آقا گرگه صحبت ميكنه .؟ من و بابا برگشتيم يه نگاه بهم كرديم و با تعجب روژين كوش .؟ ايناهاش ايناهاش .. اشاره داد به يه قسمت ديگه از اتاق و اصرار كه ما هم بريم ببينيم ... آخه جايي رو كه اشاره ميداد وسط قالي قسمت ناهار خوري خونه بود طوري كه ما ميديدم و نيازي نبود جلو تر بريم منو بگو يهوي ياد خاطره يكي از دوستان افتادم و يه لبخندي زدم ... اما روزين اصرار كه بريم جلو پيش شون و باباي هم گفت باشه روزين نميخواد ديونه بازي در بياري برات يه داداش مياريم تا از تنهاي در بياي ... بعد كه ديد روژين خيلي اصرار ميكنه برگشته به من ميگه نكنه اين بچه يه چيزي ميبينه كه ما نمي بينيم ...منم كه ترسو برگشتم گفتم نه تخيلاتش داره بازي ميكنه.. خلاصه بابا بهش گفت به داداشت بگو از گرگه دور بشه.. خطر داره روژين هم رفته و نشسته و در حالي كه با دست اشاره ميكنه و صحبت ميكنه رو به قالي كه داداشي بيا اينور آقا گرگه خطر داره و دندون داره و اين جور چيزا... اين بود كه ما فهميدم پسرمون كوتاه قد چون روژين نشسته و رو به پايين باهاش حرف ميزد وقتي به باباي گفتم ميگه خدا ترا نكشه من تو فكر اينم كه نكنه دخترم ديونه شده تو تازه به اين نتيجه رسيده آدمهاي توي ذهنش كوتاه قدن ... خودمونيم ديگه اينم يه جور مادري كردنه ديگه مگه نه ؟؟ ماجراهاي پي پي هنوز ادامه داره روژين درحالي كه مبل لم داده بود شروع كرد زدن روي دستش .... روژين چرا اينكار رو ميكني ؟ آخه انگشتم بده ؟ چرا از كجا فهميدي؟ انگشتم ميگه دست كن تو نافت همون شب چند دقيقه بعد ............. روژين ديگه چرا ميزني روي دستت ؟ دستم بده ؟ چرا مامان جون ...؟ بده ديگه ؟ خوب به من كه مامانتم بگو چي كار كرده چي گفته؟ درحالي كه انگشت سبابه رو گرفته بالا ميگه : انگشتم ميگه .... ميگه ... منو پي پي كن بزن به كولر .....
بقيه اش رو بعدا ميام مينويسم رئيسم اومد .. باي باي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۸ساعت 10:14 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
يه خاطره از خيلي وقت تقريبا اوني شب كه رفتيم چتر بگيريم واستون تعريف كنم ... از جلوي يه مسجدي كه درحال ساخت بود گذشتيم و ديد دورو بر گنبد استيج بندي شده و ميله و اين چيزاس يه دفعه برگشت و گفت واي ماماني نيگاه مسجد و زندانيش كردن ... خيلي با تعجب و شور و شوق اين چيزا رو ميگفت من و بابا تا رسيديم مقصد ميخنديدم ... * نمیدونم این زندانی رو از کجا فهمیده بیشتر مواقع که یه چیزی حصار شده باشه میگه زندانی در حالی که ما اصلا توی خونه جای رو که نرده ای باشه و مثل زندون باشه نداریم ویا اینکه فیلمهای اینچنینی نگاه نمیکنیم ... اما این زندانی و رنگین کمون واسمون سوال شده ... که از کجا فهمیده ...
يه شب موقع آشپزي من خانمي هم هوس كرده بود آشپزي كنه روژين مامان چي درست ميكني ؟ دارم غذا درست ميكنم چي ؟ ماكاراني باااااااااااااا ..... خوب واسه كي درست ميكني ؟ واسه بچم قربون خودت و بچه ات اسم بچه ات چي ؟ قارچي تپل مپل اينم شد اسم قارچي تپل مپل ...
ديروز قرار بود ناهار ماهي درست كنم از اونجايي كه شدت ضعف و سرماخوردگيم يهوي زد بالا منصرف شديم و سوپ قارچ و كباب تابه اي درست كردم كه روژين برگشت گفت ماماني داري چي درست ميكني كباب - واسه من بله عزيزم -پس كو چوباش ... قربونش برم همش دوست داره كباب چوبي براش درست كنم بخاطراون يه چندتايشم به چوب كشيدم ... در حال سرخ كردن هم هي مدام ميومد ميگفت آماده شد ... درست شد .. پس كي ميدي بخورم ... دست آخر هم چهارپايه هميشگيش رو آورد و رفت سراغ گاز تا سرم رو برگردوندم ديدم خانمي نزديك گاز و دستش نزديك دسته ماهي تابه و واي نمي دونيد چه حالي داشتم و با ملايمت گفتم مامان چهار پايه ات رو بذار اينجا كه بتوني اوناي رو كه درست كردم ببيني ... اگه ميخوستم يهوي منصرفش كنم حتما با مخالفتش روبرو ميشدم و يوقتي اتفاق ناجوري ميوفتاد همونجا ايستاد تا من كباب ها درست كردم و اونهاي رو كه سرد ميشدن تند تند مثل سنجاب كه فندق رو تند تند ميخوره خورد هي ميگفت ماماني ازم عكس نميگيري ببين چقدر قشنگ ميخورم ... گرفتم ولي الان سركارم شايد شب بذارم تايادم اومد واست يادگاري بنويسم اين روزها عجيب اين چهار پايه باهات عجين شده وهمجا يدك ميكشيش... يه جوري كه انگار اين چهار پايه كمك پاهات هستند و همه جا ازش استفاده ميكني.... موقع مسواك زدن موقع دست شستن موقع غذا خوردن موقع ميوه خوردن البته ميوه رو از توي يخچال بر ميداري و با كمكش چاقو و پيش دستي و ... خلاصه كه خيلي خيلي اين روزها شما رو با جناب چهار پايه زياد مي بينيم ...
ديشب موقع خواب يادت افتاد كه مسواك بزني ... حالا من هرچي ميگم آب نداريم آب قطع حاليت نميشد كه تا خودت رفتي و امتحان كردي ... بعدش گفتي حالا كه آب نيست بيا توپ بازي كنيم ساعت 10 شب واي خدا ... باشه دخترم فقط يكمي .... قربونش برم نمي دونم از كي ياد گرفته و ميگه اينجا دروازه تو اينجا دروازه من ... توي راه رو هم بازي كنيم ... بزرگتره هي شوت ميكرد هي من شوت ميكردم چقدر توپش سنگين بود توپ واليبال بود ما باهاش فوتبال بازي ميكرديم ... يه جاي خيلي لذت بردم ميرفت توي دروازه دراز ميكشيد مثل دروازه بانها كه توپ رو ميگيرن داز كش رو بروي دروازه ... اول ميخوابيد بعدش ميگفت حالا شوت كن ... گفتم مامان بايد وايسي نه اينجوري بهتره قوي تر .. فكر كنم اونجوري احساس ميكرد كه توپ رو پيش پيش گرفته ... هزار بار هم گفت من دارم با مامانم بازي ميكنم ... من دارم با مامانم بازي ميكنم ... هر بار كه اين جمله رو با خودش تكرار ميكرد من سر شوق ميومدم و خوشحال از اينكه تونستم راضيش كنم با يه كار كوچيك بازي رو بيشتر ادامه داديم ..... هنوز جريان ماهي به اتمام نرسيدهكه پروژه جوجه ها هم اضافه شد ... بعللللللللله ما سه تا جوجه خريديم كه با توجه به احتراماتي كه روژين خانم بهشون گذاشت يكشون تا صبح زنده موند يكشون تا فردا ظهرش يكي هم الان كه ما اينجاييم خدا ميدونه شايد حالا مرده باشه ... اينم عكسشون خوب معلومه اينجوري باهاشون رفتار كني مي ميرن ...باباي هم حسابي داغون و پكر شده بود هي سر روژين داد ميزد كه اينكارشون نكن .... اينجوري نكن ... آخه باباي خيلي خيلي دل رحم و اصلا طاقت ناراحتي حيونا رو نداره چه برسه به آدما ..... منم گفتم ولش كن اينا كه اول تا آخرش ميميرن بذار زودتر راحت بش از دست اين بچه اينقدر عذاب نكشن ... چه دل سنگ نه ؟ يه چيز جالب بعضي از اين مردم ساده لوح يا شايدم خنگ نمي دونم اسمش رو چي ميشه گذاشت رو ديدن ؟ به فروشنده جوجه ها ميگيم آقا چند ميگه سه تا هزار ... ما هم فكر كرديم سه تا زياد و سر و صداشون مدت ماندگاريشون خيلي خيلي عذاب آورده .. آقا يكيش رو بديد 500 نه نميشه ... سه تا هزار ... ما هم فكر كرديم متوجه نميشه چي ميگيم ... دوباره تكرار كرديم اما فروشنده با لهجه كاملا عربي ميگفت نه سه تا هزار ... ما هم كوتاه اومديم و سه تا شو گرفتيم .... مامانم گفت همونجا بايد دوتاشو بر ميگردوندي توي جعبه تا شايد آقا بفهمه پيشنهادتون به نفعش بوده .... نمي دونم چرا بعضي ها اينجورين شايد سه تا هزار به نفعش بوده و زدوتر تموم ميشده و ميرفته خونه .... يه چندتايي عكس از مسافرت قبلي ميذارم خيلي وقت آپ كردم اما فرصت نميشد .. تا اينكه امروز رئيس نيست گفتم استفاده كنم .. آخه توي خونه تمام وقت روي اين ريدر لعنتي كار ميكردم و هيچي نتونستم بنويسم .... اون چشمها منتظر رسيدن اينا بود هيچكي درست حدس نزده بود هههه
كوچ عشاير ... آبان ۱۳۸۸ كنار سد كارون ۳
يه چيز جالب اينكه يه خانواده انگار داشتن ميرفت خواستگاري كنار سد ايستاده بودن توي اون هواي خوب صداي ضبط ماشيناشون رو زياد كرده بود افتاده بودن به رقص لري و دستمال بازي ... خيلي باحال بود از غنچه هاي شيريني كه همراهشون بود فهميديم بله خبر خواستگاري و بعله برون اونايشون كه دستمال رنگي نداشتن دستمال كاغذي برداشت بودن و تكون ميدادم ... اينقدر قشنگ جونا و نوجونا پا به پاي بزرگترها ميرقصيدن كه معلومه واسه حفظ سنتشون دارن اينكارها رو انجام ميدن و يا اينكه اوناي كه تازه كار بودن داشتن ياد ميگرفتن.... چه قدر خوب بود
عشقم همه زندگيم
ترا خدا كيف ميكنيد چه منظره زيبايي ... البته فروردين هم خيلي خيلي قشنگ تره آخه تمام كوها رو مخمل سبز رنگي پوشونده .. يادمه روژين ۴۲ روزش بود از اينجاده رفتيم اون موقع هم خيلي قشنگ بود چكار كنيم ديگه اينم تبليغ واسه استان خوزستان * همچنان در محروميت گذاشتن عكس نويسنده بسر ميبريم با پوزش از دوستان به گيرنده هاتون دست نزنيد فرستنده مجاز به فرستادن امواج خود نمي باشد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۸ساعت 20:9 توسط مامانی
|
|
||