Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | اسفند ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:11  توسط مامانی   | 

عيد رو به همه دوستان گلم و بچه هاي خوشگل نازشون تبريك ميگم  واسه من كه سال۸۷ سال خوبي بود و با شما دوستان عزيز آشنا شدم و دركنار شما بودن لحظات شادي رو واسم آفريد .

اميدوارم سال خيلي خيلي خوبي رو پيش رو داشته باشيد .

هر روزتان نورزو         نوروزتان پيروز

تا سال آينده خدا نگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:9  توسط مامانی   | 

گفتم يه چند تاي از عكس هاي تولد روژين رو بذارم آخه فردا صبح عازم سفريم و مي دونم برگشتيم كلي عكس بايد بذارم خواستم كارهام تلمبار نشه تا حالاشم تنبلي كردم .

ببخشيد دختر عزيزم

   عشق پدر و دختر  

 

  تولد 2 سالگي

 

روژين خانم قبل از ورود مهمونا كلي تولدبازي كرد

 

اينم از فشه فشه بازي خانم . چقدر اونشب خوشحال بود

الهي بميرم ناراحته كه چرا فشفشه ها تموم ميشن وخاموش ميشن .

دختركم دوست داره چاه نفتو بدن دستش كه هيچ وقت خاموش نشه .

يادمون باشه تولد بعدي مشعل پتروشيمي رو بديم دستش

چقدر اين عروسكم برف شادي دوست داره هنوزم ميگه بريم بازارچه برف شادي بخريم .

اين دوتاكيك هم ماجرا داره باباي ميگه تولد دوسالگيشه بايد دوتا كيك باشه

نه بابا شوخي كردم چون كيك سفارش نداده بوديم يهوي همسايه هاي طبقه بالاي رو براي جشن دعوت كرديم مجبور شديم كيك يخچالي بگيريم اونا رو معمولا كوچيك ميزنن حالا فهميديد جريان چي ؟‌

خوب شد اين دوتا عمو علي ها بودن تا روژين يكمكي خوش اخلاق باشه و بخنده

اينجاهم آخرشه ديگه كم مونده لخت بشه ترا خدا ميبينيد جورابهاشو درآورده

پي نوشت : وقتي اين عمو علي ( آقاي بهنام) اومد روژين خيلي خيلي خوشحال شد و بعدش كه هون يكي عمو علي اومد از خوشحالي زياد نمي دونست چكار كنه باورتون نمي شه وسط قالي دراز كشيده بود و ميخنديد از خوشحالي دور اتاق مي دويد  و مدام تو بغل آقاي بهنام بود اينقدر كه با خاله مريم و عمو علي عكس انداخته با ما ننداخت .

باباي ميگه اگه صد تا بچه رو دعوت ميكرديم به اندازه اينكه اين عمو علي ها روژين رو خوشحال كرده بودن اونا نمي تونستن اين شادي رو بهش بدن . (اينم يه نوعشه ديگه )

راستي اين تولد يهوي بود و فقط ساكنين بلوك بودن چون ما اينجا غريبيم و كسي رو نداريم ترجيح داديم اين جوري بگذار بشه و همسايه هامون هم ني ني ندارن

واسشون دعا كنيد هر سه تايشون سالديگه ني ني دار باشن .

آخه واحد روبرويمون هم پر شده و خاله يلدا و عمو وحيد هم به بلوك ما اضافه شدن . اونا هم اومدن و زود رفتن آخه براشون مهمون اومد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:2  توسط مامانی   | 

 

ElephantElephantElephantElephantElephant

  چهارشنبه سوري تو پارك رودكي

 

اول رفتيم مولوي خوب بود و بچه ها خيلي ترقه و سيگارت مي انداختن يه چيز جالب اين بود كه بچه ها دسته جمعي دست همو ميگرفتن و مي پريدن آخه امسال تومطئه آتيش يه تخت كهنه بود كه چون طولش زياد بود بچه ها همه باهم مي پريدن و يه خانمي هم صداي ضبط ماشين رو بلند مي كرد و حال و هواي اونجا رو عوض ميكرد تا مامورا مي اومدن خاموشش ميكرد .

موقع برگشتن روژين گير داد مي خوام رانندگي كنم منم كه مخالف اما باباي گذاشتش رو پاش حالا خانمي نميذاشت بابايي حتي فرمامون رو بگيره منم ميگفتم از زير دستاش بگير بازم ميفهميد تا دست بابا رو ميزد كنار بابايي هم گاز نم داد و ماشين واي ميساد به خانمي ميگفتيم اگه نذاري باباي دست بزنه ماشين كه حركت نمي كنه . اما اين حرفها تو كتش نمي رفت . بلاخره قرار شد اون تا خونه بوق بزنه و بابايي رانندگي اما چه افتضاحي به بار اومد دستاشو گذاشته بود روي بوق و برنمي داشت تا رسيديم رودكي همه نگاهمون مي كرد .

اينم عكسش راننده بوق زن

Glitter Photos

رودكي هم خيلي خوب بود يه مادر كيفش پر بود از مواد هاي گوناگون بچاره مردم به چه دردسري چهارشنبه سوري و برگزار ميكنن با چه درد سري خوب اين خانم حق داره خودش بياد و اين كار رو بكنه اگه يه وقتي مامورا كله كردن و بچه اش و گرفتن با مواد محترقه چي اما كسي به زنا كاري نداره .

جالب اينجاست كه تا مامورا مي اومدن و يه چيزي ميگفتن همه ميگفتن چشم چشم همين كه سوار موتور يا ماشين ميشدن و يكمي جلو ميرفتن بچه ها و آدم بزرگها و پدر مادرا همه با هم مي گفتن هووووووو. بقول خودمون هوشون ميكردن انا هم از خجالت هيچي نمي گفتن .                                  -- اگه اين آدم اي پر رو همستن سال ديگه ميگن هو زدن هم ممنوع ---

بازم عكس و حرف درام فردا ميام مينويسم . حالا ديگه خيلي خوابم مياد .باي  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:53  توسط مامانی   | 

امروز ظهر سركار از بيكاري خيلي حوصله ام سر رفته بود و بي تابي و دلتنگي واسه روژين خيلي اعصابمو بهم ريخته بود از طريق اتومسايون هم واسه آقاي خونه پيغام گذاشتم بهم زنگ بزنه اما نزد . از صبح كه رفتيم سر كار تا عصر خبري ازش نبود و عصر هم كه زنگ زد ه كار داشته دنبال يه كارگري مي گشت كه به من گفت اگه اومد توي اتاقتون بگو بياد طرفم مي خوام پاداش اون چند نفري رو كه آورده بود سركار بهش بدم تا برسونه دستشون اينم از شوهر ما ترا خدا مي بينيد همش فكر اينو اونه .از اين موضوع بگذريم خيلي از كارش خوشحالم براي اينكه كارگراي بيچاره حقشون خيلي خورده ميشه حالا شب عيدي شوهر من ميتونه يه پاداش ناقابل بهشون بده بازم بهتر از هيچي و خوشحال ميشن . جالب اينكه هر ۲۴ نفر فاميلاشون يكي بود به تقي گفتيم چرا فاميلاشون يكي گفت آخه همشون عربن و پسر عمو بودن . اينو ميگفتم حال و هواي روژين رو حسابي داشتم همش تو فكرم بود . تا اينكه عصري رفتم مهد تحويلش بگيرم ديدم لپش قرمزه پرسيدم گفتن يكي از بچه ها خوابيده روش و خواسته بوسش كنه اما گازش گرفته ؟واي خدا چه حالي شودم سه رديف جاي دندان بود الهي بميرم من كه اين بلا سر دخترم اومده به مربيشون ميگم گريه كرد ؟‌ميگه نه فقط گفت فاطمه اينجامو بوه كرده . دروغ ميگن مگه ميشه با اين جاي گاز بچه جيغ نزنه و گريه نكنه . خلاصه كه خيلي ناراحت شدم . تا اومدم خونه زنگ زدم به مامانم گفتم و گريه كردم مامانم خيلي ناراحت شد و ميگفت گاز گرفت اونم كي روژيني رو الهي دندوناش كرم بزنه . سگ پرورش دادن . خلاصه كه مامانم اينقدر پشت تلفن نثار اين بچه كرد كه نگوو و نپرس ارمين هم اون ور خط ميگفت جي جين . دد دد گفتم خاله يادته وژين گازت گرفت . حالا يه نفر تلافيشو سرش درآورده . من كه مثل مامانم چيزي نثار بچه بيچاره نكردم آخه مي دونم بچهها يه مدتي يه كاراهاي مي كنن خود روژين هم به مدت يك ماه گرفتار مرض گازي شده بود فقط دست آرمين رو گاز ميگرفت طوري كه جاي دندوناش مي موند . اينم عكسشه . الهي قربونت برم بعد از چهارشنبه سوري اومديم خونه خسته بود و زود گرفت خوابيد .

Image and video hosting by TinyPic

فداي اون خوابيدن بشم دردو بلات به جونم خيلي دوست دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:51  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس