Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن | بهمن ۱۳۸۹
عکس گویای همه چیز هست ...

 

********************

داغه داغه ...۱۰ دقیقه پیش در حال دیدن تی وی این مکالمه رو شنیدم  

بابا جون چرا سرت رو چسبوندی به سر من ؟مگه با من ازدواج کردی

چون دوست دارم... دختر گلمی ...

 

آبان ۸۹ - باغ پرندگان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 20:40  توسط مامانی   | 

میخوام یه مامان بیخیال باشم ... میخوام یه چند روزی هر چی روانشناسا و کارشناسایی تربیتی میگن رو از ذهنم پاک کنم ... نمیخوام وقتی  کاری رو به دخترک میگم اشتباه و میدونه اشتباه انجام میده تنبیهش کنم ... بیخیال ... میخوام بشم مثا این مامانا که موهاشون سفید نمیشه و آدم حرصش میگره از دست مامانه آآآآآآآآی که چقدر این مامان بیخیاله ببینم میتونم یه چند روزی اینجوری زندگی کنم ...چه اشکال داره این نوعشم تجربه کنم میدونم که بهم سخت میگذره چون عادت ندارم .. ولی آدمیزاد تغییر پذیره .. اولش سخته بعدش عادت میکنم ...مگه نه ؟؟؟ بلاخره دخترم میفهمه که نباید کیکش رو این جوری کنه ... بلاخره میفهمه که خودش به تنهایی نمیتونه شیر بریزه توی لیوان و حاصلش میشه  یه پاکت شیر ریخته شده روی فرش ... دوباره فردای اون روز نصف پاکت شیر ریخته شده توی آشپزخونه ... چقدر بگم خواستی بهم بگو ..و +چقدر هم که اون گوش به حرف میده ... بذار یه چند روزی نگم تا صدام براش تکراری نباشه ... سخته دیدن چندتا مداد آریشی توی یه جعبه کرم موی .. سخته دیدن خالی شدن یه لیوان آب توی کاسه کرم ... سخته دیدن دیوار اتاق در حالی که برچسبهای آدامس خرسی ... نقاشی ... کاغذ رنگی ...و هر چیز دیگه ای که دمه دستش بوده رو چسبوندن اونم با چسبی که به راحتی پاک نمیشه ... اما دیگه نباید برای این کارها تنبیهش کنم بیخیال فقط بهش میگم کارش اشتباه بود .. ازش نمیخوام مثل همیشه توی تمیز کردنش کمکم کنه .. چون اونوقته که جر و بحث بالا میگیره و من باید حرص و جوش بخورم و دخترک هم اصرار که  حتما به روش خودش تمیز کنه اونم پاک کردن ... عکسهای آدامس خرسی که رنگش خیلی بدجور روی دیوار پخش میشد ... عصبی بودم ... ناراحت بودم ولی محکم دیوار رو پاک میکردم و خانمی واسه خودش توی آشپزخونه مشغول به اصلاح شیر خوردن بود .. رفتم کهنه رو بذارم و دیدم بلههههههه .. تا من و دید انتظار داشت دعواش کنم ... اما ...خبری از دعوا نیست خبری از چرا اینجوری کردی نیست ... خبری از برو تو اتاقت شیر بی شیر نیست .. از تعجب داشت شاخ در می آورد برگشت گفت مامانی دوستم داری و من هم مثل همیشه با بله و بوس جوابش رو دادم همین و بس که برگشت گفت مامانی معذرت میخوام شیر رو ریختم خوب من چی دارم بگم .. خودش میدونه ولی دوست داره انجام بده و این میشه حاصلش .. هنوز سه تا از صحنه خرابکاری هاش از ذهنم پاک نشد می بینم صداش نمیاد میرم اتاقش و این یکی صخنه رو میبینم .. لبخند میزنه و میگه مامانی چرا هیچی نمیگی ؟؟؟ چی بگم ... انگاری از حفظه حرفهای من و میدونه که الان باید چی بگم ... من سرم رو به در میچسونم و یه صلوات و لعنت به شیطون میگم که مبادا شیطون گولم بزنه و دوباره برم تو فاز قبلی نه من میخوام یکمیییییییییییی بی خیال باشم ... ببینم  میتونم :

 یه چند روزیییییییییییییییی یکمممممممممممممی بیخیال بشم

راستی به این نوع مامانا که به بچه تو نمیگن و خونه زندگیشون مهم نیست چطور باشه چی میگن ؟؟؟ بیخیال یا چیز دیگه ای ؟؟

روز یکشنبه بلاخره جور شد و تونستیم بریم پارچه بخریم واسه فندقی ... بماند که به نام اون رفتیم بیرون ولی کام روژین هم شیرین شد اصلا برنامه خرید کفش رو نداشتیم ولی خوب بابایی دید و خوشش اومد ... ولی بقیه چیزا جزء خواسته های خودش بود ...تازه میگفت آدم آهنی هم میخوام .البته که اون یکی موند یه موقعه دیگه  

 

 

دخترکم این زوها خیلی مهربون تر شده و حرف زدن هاشم خیلی خیلی رنگ و بوی محبت رو گرفته .. از بوسه دم و دق و به فندقی گرفته که گاهی اوقات دیگه کلافه ام میکنه و از حرفهای قشنگش که دست مامان خوشگلم زیر چرخ نره و مامان جون مرسی این رو گرفتی و مامان جون چقدر غذات خوشمزه بود و این چیزا .... من عاشق این مهربونی هاشم ... امشب میرفتیم پارک یکی از دوستان کوچیکتر از خوش رو دید و یه نیم ساعی نرسیده به پارک با اون بازی کرد و کتابهای که همراهش بود رو واسه رگسانا خوند ..بعد از خدافظی از اون توی راهبرگشت گفت چقدر خوب بود با رکسانا هم بازی کردم ... خوش گذشت .. یعنی دلم میخواست بگیرم و بچلونمش و بخورمش با این ابراز احساساتش

راستی اینم شد ماحصل ۵شنبه ما گفتم یه وقتی توی ذوق دخترم نخوره و موج منفی سراغش نره واسه اونم این رو دوختم هرچند لازمش نبود ولی جهت اینکه مبادا ....

 پ ن : دوستان بذارین یه چند روزی به حال و روش بی خیالی خودم باشم ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:52  توسط مامانی   | 

روژین جون مامان وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی ؟؟ لاک زن از قدیم راست گفتن بچه رو از هرچی منع کنی حریص تر میشه .. بیچاره از بسکه نذاشتم خودش واسه خودش لاک بزن شده واسش آرزو ... همون موقعه بهش اجازه دادم یکی از دستاش رو بزنه ... خودتون دیگه میدونید به چه وضعی دراومد انگشتاش دست راستش رو هم من زدم ... بعدش مثل یه آدم خیلی منطقی بهش گفتم خوب عزیزم بگو ببینم کدومشون قشنگ تره ... و صدالبته که یه جواب کاملا درست و منطقی به من داد و دست چپش رو که کار خودش بود قشنگ تر اعلام کرد....

دردحال مکالمه با بابای و گله که کی میای ... بعدش عصبانی شد از عدم حضورش و خلاصه دلتنگی و این حرفها ...از قضا ما هم داشتیم یه چیزی میخوردیم الان یادم نیست .. بابا گفت چی میخورین ...خانمی هم جواب داد منم واسه خود شیرینی گفتم بهش بگو دلت آب خیلی خوشمزه است .. یهوی چون تو حس ناراحتی و دوری بود گفت باباجون دلت آب ما داریم .. میخوریم ... ۱ ثانیه نگذشته بود یهوی متوجه شد چه ظلم بزرگی به بابای روا داشت برگشت با عجله گفت : نه نه نه .. دلت نه آب ... بابا جون ناراحت نباشی ... دلت آب نباشه .. من موندم و این دل کوچولوش که اینهمه باباش رو دوست داره ... قوربنت برم عزیزم با این دل مهربونت

بابا داشت می رفت سرکار... از پنجره با صدای بلندداد زد بابا جون برو سر ایستگاه وایسا .... سرویس که اومد دنبالت ... سوار شو ...برو شرکت به آقای ب... بگو میخوام برم خونه پیش دخترم ... زودی بیا خونه باشه ... من همینجا منتظرتم بیچاره بابا اینهمه راه بره اجازه بگیره خوب دختر نمیشه نره

چند شب پیش بابا شبکار بود .. خانمی هم هوس کرد تلفنی باهاش صحبت کنه ... در حالی که هی به باباجونش میگفت ... گوشی رو بده آقای ب... اونم هی میخواست بپیچونتش آخه یبار بهش گفت نیستش سرکار .. خانمی هم دستور داد حالا که رئیستون نیست تو واسه چی موندی کارخونه پاشو بیا .. بابا میخواست مثل اون بار نشه همی میگفت الان اتاق نیست و این حرفها دست آخر گوشی رو داد به یکی از همکاراش گفت این رئیسمه آقای ک ....نگو خانم ما یادش بود که این آقا یه دختر نازنازی کوچولو داره.. .بعد از سلام علیک و احوال پرسی یهوی برگشت گفت .. کیانا کجاست من که خودم تعجب کردم یبار که کیانا ۳ ماهش بود رفته بودیم خونشون ... بعدشم بهش گفت : بابای کیانا بابام امشب خونه نیست ... میایی خونمون ؟؟؟من و میگید ... یاد این sms های رایج افتادم و دعا میکردم حرف دیگه ای نزنه که خدا را شکر مکالمه تموم شد این از کارهای دختر ما یکی نشناسه چی فکر میکنه هاااااااااا...

احساس میکنم رابطه اش یکمی با من بهتر شده .. مثلا امروز توی بغلم خوابید وای چه حالی میده ... موهاش رو ناز کردم ...قربونش برم عزیزم ... حالا نمیدونم بخاطر عدم حضور باباست یا نه واقعا چیزی عوض شده ... خدا کنه روز به روز بهتر بشه .. انگار این تغییر موقعیت کاری بابا داره به نفع من تموم میشه هرچند از در که بابا میاد تو همش توی بغلشه و بهش چسبیده جوری که من دلم واسه این مرد می سوزه جرات نداره یه دقیقه روی زمین دراز بکشه ... همش روی شکم و کمرش بپر بپر میکنه و یا لم میده ...

بعد از ۱ هفته رفت مهد و مدیرشون زنگ زد به من که حتما تا ۲۶بیارینش ما روی روژین حساب کردیم و شعر و سرود جشن رو باهاش کارکرده بودیم الان گروه موسیقی میاد و باهاشون تمرین میکنه و نباید وقفه بیوفته از ما هم چشم گفتن بود تاکید به بابا حتی روزهای که خونه هستی دخترک رو ببر مهد .. البته تا آخر این ماه جشن که برگزار بشه منم خونه نشینم فکر نکنم از خواب نازم بزنم و ببرمش

یه روز بند عینکش رو استفاده کرد و عصری که اومدیم خونه اینقدر قشنگ برام تعریف کرد که : راستی مامانی میدونی توی مهد چی شد ؟؟ نه .. هیربد و علیرضا بند عینکم رو از پشت کشیدن .. هی بکش بکش میکردن و بندش رو در آوردن .. خوب به خانم مربی گفتی .. جلوشون رو بگیره ...نه ... چرا ؟؟آخهخودم گگگگگگگگگگویم زورشون رو دارم رفتم یه مشت زدم به هیربد بند رو ازش گرفتم به علیرضا هم یه مشت زدم گفتم دیگه دست به بند عینکم نزنی ها .... اما دیگه نبردش همش میگه من بزرگم مواظب عینکم هستم ....

پ.ن: هنوز هیچی نشده کلی کار واسه خودم لیستم کردم که ماه آینده انجام بدم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:48  توسط مامانی   | 

دیروز صبح تا شب ..مردم و زنده شدم ... خدایا شکرت ... خدایا شکرت

 امروز جمعه با روژین و بابای عصری بعد از اینکه از بیمارستان بر میگشتیم رفتیم پارک و خانمی واسه خودش بازی کرد و بعدش رفتیم نون بگیرم که خانم هوس کرده ... شیرینی خامه ای میخوام بریم قنادی هرچی که من میگم مامان جون تعطیله... ایستاده پشت شیشه های مغازه و مثل این کودکان بیخانمان جفت دستاش رو زده به شیشه مغازه و هی نگاه میکنه خیلی خنده دار بود کارش ... هرچند اگر هم باز بود بابای گفته بود نخیر خبری از شیرینی نیست واسه اینکه بابا جون احساس میکنه دخترش داره چاق میشه ... این احساس از کجا اومده من نمی دونم فقط بچه ام یه کوچولو معده اش ورم داره و هر چی میخوره یه نمه شممش جلو میاد ولی وقتی خالی که دیگه معلوم نیست .. اما بابا جون میگه نه ... اینا زمزمه های چاقی ...منم که خودم حساسم به اینکه یهوقتی چاق نشه .. نیست استعداش رو فراوااااان داریم .. باید مواظب تغذیه بچه باشیم ...البته یک سال و نیمه  هم هست که وزنش روی ۱۸-۱۹ بازی میکنه و خدا را شکر اضافه نکرده

*****************

سه شنبه ...انگاری دیگه دخترک صبرش تموم شده امشب گیر داده که فندقی کی میاد ... عید یعنی کی؟؟ من با کی بازی کنم ...و این حرفها حالا چرا خوابه ... بهش بگو بیدار شه .. لگد بزنه ... میخوام تکوناش رو بببینم ... خلاصه که یه کمی عصری روی اعصابم راه رفت با این سوالاتش الانم که خوابیده و من موندم که چه حسی داره یه کتاب داستان رو چند بار آدم باید بشنوه ... وقتی بهش میگی من که تازه خوندم میگه ... یبار دیگه که بخونی بعدش میگم دیگه بسه .. میخوام بخوام ...(بفرما طلب کار هم شده)... باز میخونم و اون میگه یبار دیگه .. هر بار هم باید همون رو بگی ... یوقتی مامان وسوسه نشه واسه تنوع صداش رو عوض کنه یا یکمی داستان رو تغییر بده که میگه نه همون قبلی همون جوری بخون

*****************

برنامه کار بابای یکمی تغییر کرده اینم از شانس بده منه دیگه تو این موقعیت ... شبکاری واااااااایخیلی اذیتم ... کاش این روزها زود بگذره ... اون موقع که باهم میرفتیم و میومدیم من خیلی خیلی خوشبحالم بود .. صبحها وقتی از خواب بیدار میشدم که پدر و دختر صبحانه خورده و لباس پوشیده بودن و من خوش خوب تازه با غرو لندهای آقای خونه که پاشو صبحونه بخور بچه گناه داره  از خواب بیدار میشدم اما حالا خودم باید این کارها رو بکنم ... البته یکی دو روزی هم زیرش در رفتم و الکی گفتم امروز قرار توی مهد همه با هم صبحانه بخورین و برات گذاشتم ولی خوب کلا خیلی برام سخته .. آخه یکمی که لج بازی کنه و حرص جوشم بده بد جوری شیممم درد میگره و کلا عصبانیت بهمم می ریزه

*****************

 اما ...دکتر تشخیص داده که طلای ما عینک بزنه .. البته ظاهرا هیچ مشکلی نداره و هیچ وقت از درد چشم یا ناراحتی از دیدن چیزی شکایتی نداشت ولی بردیمش پیش متخصص واسه چکاب گفت باید یه ۶ ماهی بزنه ... نمیدونم چرا از وقتی عینک هم میزنه یا از چشمش آب میاد یا میگه سرم درده ... از چندتا از دوستان وبلاگی هم پرسیدم .. خدارا شکر سرشون خیلی شلوغ بود و جوابم رو ندان که بدونم طبیعی یا نه ... در هر صورت این قیافه جدید دخترک ماست ... با زدنش اصلا مشکلی نداره فقط تنها مشکل اینه که بندش رو استفاده نمیکنه ... میگه من بزرگم و همین ادعای بزرگیش کار دستش داد اونم اینکه .....

 یه هفته ای هست که یکی از شیشه های عینکش افتاده خنده داره نه ... چی میدونم واله خانم داشته توی مهد بازی میکرده ... از چشمش افتاده و بیچاره مربی ها دوره افتادن که پیداش کنن اینم از عینک زدن دختر ما دردسر شده واسه بقیه فعلا که نمیزنه و میگه کاملش کنید انگار پازله تا ببینم کی وقت میشه بریم براش شیشه بزاریم یا شاید هم شیشه اش پیدا بشه ...

*****************

روزیکشنبه با بابای رفته بودن خرید زنگ زدم خونه ببینم چخبره  

ميگه مامان با باباجون رفتيم بازار يه شامپو مردونه خرييييييييد نارنجي 

- : اه وقتی حرفی دارم به گفتن اِه ... یعنی منتظرم بقیه اش رو بگی و اونم میدونه منظورم چیه

آره مامان جون خريده تا كچلي هاش بره موهاش بلند بشششششششه

من و ميگيد اينور خط غش كردم از خنده

آخه ما شامپو زياد داشتيم نميدونم چي شده باباش شامپو خريده

بعدش ميگه ماماني ميخواد موهاش بلند بشه اندازه موهاي من ميگم خوب چند خريده ؟؟؟

ميگه گرونه آخه جنسش خوبه خريده 700 دلار

يه شامپو 700 دلارررررررر
ميگم اينهمه پول از كجا آورده ميگه خوب از بانك خريده ديگه نگو پدر و دختر صبحی رفته بودن عابر بانک ... فکر میکرد باباش پول خريده .. راست میگی مامان جون ...

آره مامان خیلی پول خریده از پشت تلفن هم منو محككككككككككككم ماچ كرده ميگه حالا تو هم منو اينطوري بوس كن نمگیه من سرکارم

پ .ن از مهد زنگ زدن شیشه عینکش پیدا شد .... فردا شنبه بریم بگیریم درستش کنیم

پ.ن کاشف به عمل اومد اونی که میگه شامپو نارنجی بوده اسپری خوشبوکننده بوده واسه ماشین

*** دوستان ببخشید یکمی درهم نوشتم ... یه چندتا مطلب بود نوشته بودم ثبت موقت بود اومدم ثبتش کنم که اتفاقات امروز و دیروز هم چاشنیش شد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:47  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس