

|
|
|
|
|
عکس گویای همه چیز هست ...
******************** داغه داغه ...۱۰ دقیقه پیش در حال دیدن تی وی این مکالمه رو شنیدم بابا جون چرا سرت رو چسبوندی به سر من ؟مگه با من ازدواج کردی چون دوست دارم... دختر گلمی ...
آبان ۸۹ - باغ پرندگان ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 20:40 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
میخوام یه مامان بیخیال باشم ... میخوام یه چند روزی هر چی روانشناسا و کارشناسایی تربیتی میگن رو از ذهنم پاک کنم ... نمیخوام وقتی کاری رو به دخترک میگم اشتباه و میدونه اشتباه انجام میده تنبیهش کنم ... بیخیال ... میخوام بشم مثا این مامانا که موهاشون سفید نمیشه و آدم حرصش میگره از دست مامانه آآآآآآآآی که چقدر این مامان بیخیاله یه چند روزیییییییییییییییی یکمممممممممممممی بیخیال بشم
راستی به این نوع مامانا که به بچه تو نمیگن و خونه زندگیشون مهم نیست چطور باشه چی میگن ؟؟؟ بیخیال یا چیز دیگه ای ؟؟ روز یکشنبه بلاخره جور شد و تونستیم بریم پارچه بخریم واسه فندقی ... بماند که به نام اون رفتیم بیرون ولی کام روژین هم شیرین شد
دخترکم این زوها خیلی مهربون تر شده و حرف زدن هاشم خیلی خیلی رنگ و بوی محبت رو گرفته .. از بوسه دم و دق و به فندقی گرفته که گاهی اوقات دیگه کلافه ام میکنه و از حرفهای قشنگش که دست مامان خوشگلم زیر چرخ نره و مامان جون مرسی این رو گرفتی و مامان جون چقدر غذات خوشمزه بود و این چیزا .... من عاشق این مهربونی هاشم ... امشب میرفتیم پارک یکی از دوستان کوچیکتر از خوش رو دید و یه نیم ساعی نرسیده به پارک با اون بازی کرد و کتابهای که همراهش بود رو واسه رگسانا خوند ..بعد از خدافظی از اون توی راهبرگشت گفت چقدر خوب بود با رکسانا هم بازی کردم ... خوش گذشت .. یعنی دلم میخواست بگیرم و بچلونمش و بخورمش با این ابراز احساساتش راستی اینم شد ماحصل ۵شنبه ما گفتم یه وقتی توی ذوق دخترم نخوره و موج منفی سراغش نره واسه اونم این رو دوختم هرچند لازمش نبود ولی جهت اینکه مبادا ....
پ ن : دوستان بذارین یه چند روزی به حال و روش بی خیالی خودم باشم .. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:52 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
روژین جون مامان وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی ؟؟ لاک زن دردحال مکالمه با بابای و گله که کی میای ... بعدش عصبانی شد از عدم حضورش و خلاصه دلتنگی و این حرفها ...از قضا ما هم داشتیم یه چیزی میخوردیم الان یادم نیست .. بابا گفت چی میخورین ...خانمی هم جواب داد منم واسه خود شیرینی گفتم بهش بگو دلت آب خیلی خوشمزه است .. یهوی چون تو حس ناراحتی و دوری بود گفت باباجون دلت آب ما داریم .. میخوریم ... ۱ ثانیه نگذشته بود یهوی متوجه شد چه ظلم بزرگی به بابای روا داشت برگشت با عجله گفت : نه نه نه .. دلت نه آب ... بابا جون ناراحت نباشی ... دلت آب نباشه .. من موندم و این دل کوچولوش که اینهمه باباش رو دوست داره ... قوربنت برم عزیزم با این دل مهربونت بابا داشت می رفت سرکار... از پنجره با صدای بلندداد زد بابا جون برو سر ایستگاه وایسا .... سرویس که اومد دنبالت ... سوار شو ...برو شرکت به آقای ب... بگو میخوام برم خونه پیش دخترم ... زودی بیا خونه باشه ... من همینجا منتظرتم چند شب پیش بابا شبکار بود .. خانمی هم هوس کرد تلفنی باهاش صحبت کنه ... در حالی که هی به باباجونش میگفت ... گوشی رو بده آقای ب... اونم هی میخواست بپیچونتش آخه یبار بهش گفت نیستش سرکار .. خانمی هم دستور داد حالا که رئیستون نیست تو واسه چی موندی کارخونه پاشو بیا .. بابا میخواست مثل اون بار نشه همی میگفت الان اتاق نیست و این حرفها دست آخر گوشی رو داد به یکی از همکاراش گفت این رئیسمه
احساس میکنم رابطه اش یکمی با من بهتر شده .. مثلا امروز توی بغلم خوابید بعد از ۱ هفته رفت مهد و مدیرشون زنگ زد به من که حتما تا ۲۶بیارینش ما روی روژین حساب کردیم و شعر و سرود جشن رو باهاش کارکرده بودیم الان گروه موسیقی میاد و باهاشون تمرین میکنه و نباید وقفه بیوفته از ما هم چشم گفتن بود تاکید به بابا حتی روزهای که خونه هستی دخترک رو ببر مهد .. البته تا آخر این ماه جشن که برگزار بشه منم خونه نشینم فکر نکنم از خواب نازم بزنم و ببرمش یه روز بند عینکش رو استفاده کرد و عصری که اومدیم خونه اینقدر قشنگ برام تعریف کرد که : راستی مامانی میدونی توی مهد چی شد ؟؟ نه .. هیربد و علیرضا بند عینکم رو از پشت کشیدن .. هی بکش بکش میکردن و بندش رو در آوردن .. خوب به خانم مربی گفتی .. جلوشون رو بگیره ...نه ... چرا ؟؟آخهخودم گگگگگگگگگگویم زورشون رو دارم رفتم یه مشت زدم به هیربد بند رو ازش گرفتم پ.ن: هنوز هیچی نشده کلی کار واسه خودم لیستم کردم که ماه آینده انجام بدم ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:48 توسط مامانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز صبح تا شب ..مردم و زنده شدم ... خدایا شکرت ... امروز جمعه با روژین و بابای عصری بعد از اینکه از بیمارستان بر میگشتیم رفتیم پارک و خانمی واسه خودش بازی کرد و بعدش رفتیم نون بگیرم که خانم هوس کرده ... شیرینی خامه ای میخوام بریم قنادی هرچی که من میگم مامان جون تعطیله... ایستاده پشت شیشه های مغازه و مثل این کودکان بیخانمان جفت دستاش رو زده به شیشه مغازه و هی نگاه میکنه ***************** سه شنبه ...انگاری دیگه دخترک صبرش تموم شده امشب گیر داده که فندقی کی میاد ... عید یعنی کی؟؟ من با کی بازی کنم ...و این حرفها حالا چرا خوابه ... بهش بگو بیدار شه .. لگد بزنه ... میخوام تکوناش رو بببینم ... خلاصه که یه کمی عصری روی اعصابم راه رفت با این سوالاتش ***************** برنامه کار بابای یکمی تغییر کرده اینم از شانس بده منه دیگه تو این موقعیت ... شبکاری واااااااای ***************** اما ...دکتر تشخیص داده که طلای ما عینک بزنه .. البته ظاهرا هیچ مشکلی نداره و هیچ وقت از درد چشم یا ناراحتی از دیدن چیزی شکایتی نداشت ولی بردیمش پیش متخصص واسه چکاب گفت باید یه ۶ ماهی بزنه ... نمیدونم چرا از وقتی عینک هم میزنه یا از چشمش آب میاد یا میگه سرم درده ... از چندتا از دوستان وبلاگی هم پرسیدم .. خدارا شکر سرشون خیلی شلوغ بود و جوابم رو ندان که بدونم طبیعی یا نه ... در هر صورت این قیافه جدید دخترک ماست ... با زدنش اصلا مشکلی نداره فقط تنها مشکل اینه که بندش رو استفاده نمیکنه ... میگه من بزرگم و همین ادعای بزرگیش کار دستش داد اونم اینکه .....
یه هفته ای هست که یکی از شیشه های عینکش افتاده ***************** روزیکشنبه با بابای رفته بودن خرید زنگ زدم خونه ببینم چخبره ميگه مامان با باباجون رفتيم بازار يه شامپو مردونه خرييييييييد آره مامان خیلی پول خریده پ .ن از مهد زنگ زدن شیشه عینکش پیدا شد .... فردا شنبه بریم بگیریم درستش کنیم پ.ن کاشف به عمل اومد اونی که میگه شامپو نارنجی بوده اسپری خوشبوکننده بوده واسه ماشین ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:47 توسط مامانی
|
|
||