X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن - بلاگفا جون چت بود ؟؟؟(از داشتن غلط تایپی پیشاپیش معذرت میخوایم )

هرچند مي دونيم هيچكي جوابمون رو نميده ولي مي پرسيم ... از عادتهاي ايراني هاست جوياي احوال همديگه بشن

واما اين چند وقته كم كار نشدمه بقول گلي جون يكمي اون محيط برام تازه بود.. هنوز بهش عادت نكرده بودم ميخواستم خوب بهش عادتم كنم و اخت بگيرم بعدش اونجا رو بتركونم بجز يه پست واجب فعلا اونطرف خبري نيست اما برنامه دارم كه هر دو جا رو سر پا نگه دارم نيست خيلي وقت دارم تو همين يكيش هم زائيدم

بگذريم از عروسكم بگم ...... الهي قربونش بشممممممم

ماشا... خانمي شده چه پارتي راه انداخته واسه مهموناش ... بازم كاچي به از هيچي ۴-۵ ماهي يكبار هم اينجوري بشينه بازي كنه قبوله

 پنج شنبه عصري گفت ماماني ميشه من رو بذاري توي كمد ديواري روي رختخواب ها .. بچم خلي دوست داره و منم مخالفم اما باباش هميشه اين كار رو براش انجام ميده .. منم خواستم از موقعيت سو استفاده كنم .. گفتم باشه به شرط اينكه وسايلي رو كه باهاش بازي كردي جمع كني .. شامل لگو ... مداد رنگي ... خمير بازي بود كه سه طرف اتاق پذيرايي ولو بود .. قبول كرد و مشغول جمع كردن شد ... همون موقع يكي از دوستام زنگ زد و منم مشغول صحبت برگشتم تو اتاق ديدم مداد رنگي هاش توي جعبه مرتب روي دفترش كنار اتاق خبري ازش نيست ... (هميشه بايد مداد رنگيهاش توي كشو باشن )برام عجيب بود صداش كردم با اين صحنه رو برو شدم نگو ديده به صرفش نيست اين همه كار كنه رفته از توي اتاق ما صندلي ميز آرايشي رو كه بسيار سنگين هست آورده و به هر زحمتي بود خودش رو آويزون رختخوابها كرده و رفته اون بالا

روژين خانم مگه قرار نبود اول وسايل روت جمع كني ؟؟؟

چرا ....وليييييييييييييييي  

ولي چي مامان جون  ؟؟

خوب من كه ديگه اومدم بالا بقيه اش رو خودت مرتب كن

اينم يه نمونه است ديگه ما فكر ميكنيم ميتونيم هرچي توي ذهنمونه با ترفندي به دست بياريم زهي خيال باطل

دوست دارم عزيزممممممممممممم

اينجا داشت بازي ميكرد از منم خواست كمكش كنم ... منم رفتم و ديدم اون آبي رو گذاشته نارنجي رو برداشتم كه بذارم يه هوي داد زد نه مامان جون نوبت رنگي هاس ... گفتم خوب اينم نارنجي ... مگه نمي بيني اينو ليس زدم رنگش پاك شده

خودمونيم دقت كنيد مي بينيد كه رنگش كمرنگ تر از اوناست نگو بچم تمام تلاشش رو كرده بي رنگش كنه ... خدا ميدونه چقدر ليسش زده

جمعه عصري دوستم زنگ زده بود نگو خانم شنيده بود و گوشي رو برداشته بود داد و بي داد كه مامان جون بيا مامان جون بيا .. منم دستم بند بود فكر كردم باز يه چيزي توي تي وي ديده و ميخواد بگه از اينا برام ميخري ؟؟ زياد توجه نكردم و با كمي تاخير رفتم .. ديدم گوشي دستش و ميگه وقتي ميگم مامان جون بيا .. بدو بيا .. بدو بدو بياااااا ... عجله براي چه موقعه است .. خوب بدو دوستت منتظره

و قيافه من اينجوري شده بودباوركنيد مونده بودم اين عجله رو چطوري توي جمله بنديش استفاده كرد

****************************************************

دخترم ببخشيد ميخوام از وبت استفاده كنم و يكمي از خاطرات خودمون بنويسم

فكر كنم وقشته پرده از يك راز بردارم عینکاينجانب مامان روژين خانم اعلاااااااااام ميكنم كه در يك تصميم و عمليات انتهاري  ........ روژين رو با خودمون نبرديم كيش نیشخند

ترا خدا از اون حرفهاي قلمبه سلمبه نزنيد خودم هم اصلا فكرش رو نميكردم طاقت بيارم اما در كمال سنگ دلي اين كار رو كردم ... همينجا جا داره بگم اصلا پشيمون نيستم و خوشمم اومدزبانآخه روژين خيلي باباي و مدام توي خونه دنبال باباشه و بقول معروف به شلوارش آيزونه و تو يكي دو روز نزديك سفرمون هم خيلي اعصاب باباي رو خط خطي مي كرد احساس كردم به آرامش نياز داره و هي مگفت چكار كنيم چكار نكنيم ... منم گفتم واله راضي كه نيستم از خودم دورش كنم ولي از طرفي مي بينم كه خيلي تو اين چند وقته اعصابت خورده و سختي هاي كاري هم روت فشار آورده و حتي چندين بار با روژين كل كل كردين يكمي آرامش لازم داري و خلاصه تصميم گرفتيم بذاريمش خونه عزيز جونش رو بريم به مامانم گفتم اگه بهونه گرفت و بي تابي كرد زنگ بزن خودم رو با اولين پرواز نزديك ترين شهر مي رسونم و رفتيم جا داره بگم كه خيلي ناراحت بودم و بخصوص اينكه دوتا بچه هم قد روژين هم ههمراهمون بودن هي يادش مي افتاديم ولي كمكم عادت كرديم .. تا يه روز كه دلم خيلي سوخت آهخ يه دختري كه ميگم تقريبا به سن روژين ميخورد توي هتل بامامانش صحبت كردم فهميدم دقيقا هم سن روژينه ۱۴/۱۲/۸۵ ساعت ۱۱:۵۵ دقيقه و روژين ۱۵/۱۲ واسه همي يكمي اوقاتم تلخ شد بعدش گفتم اي بابا اگه بود كه حالا مشغول آتيش سوزوندن بود و هي بهونه ميگرفت آخه اونجا كه سرگرمي واسش نبود و حوصله بازار و پاساژو اين چيزا رو نداره ... در هر صورت خدا را شكر همه چيز به خير و خوشي انجام شد ... اينم كتي كه من و باباي واسش انتخاب كرديم همه خريدهامون بيشتر مختص به روژين شد ... نبود ولي همش ميگفتم اين واسه روژين اين واسه روژين ... خدا شاهده فقط واسه خودم يه كيف خريدم و يه ۳ تا كرم كه باباي همش ميگه هيچي عزيز من تو كه فقط ۲۰۰ تومان پول كرم دادي بازم ميگي هيچي

 

اينجا هم داره از بابا جونش تشكر ميكنه

البته فقط از بابا جونش

خانمه ميگفت چرا دخترتون رو نياوردين گفتم آخه شيطونه آروم نميگيره و پاساژو خريد براش جذابيتي نداره ميدونستم بيارمش فقط يه جا بند نميشه و فضوله و خلاصه اينقدر گفتتتتتتتتتتم كه باورش شد روژين مثل يه جن بو داده است بعدش رفته بوديم بيرون ديدم من مدام ميرم روي اين درخت و اون درخت و شكلكهاي عجق وجقي در ميارم و خلاصه اينكه از فضولي چيزي كم ندارم .. برگشت گفت : خوب وقتي مامان و باباش اينجورين انتظار داري بچه آروم باشه ... معلومه به خودتون رفته ديگه چه توقعاي بيجايي داري خانم ... و من شرمنده شدم

راست ميگفت نه ؟؟؟؟؟

كلا اينجوري هستيم زن و شوهري يكمي زيادي بچه ايم عكسهاي مشهد رو يادتونه بيرون كه رفتيم كه خوش بگذرونيم و شاد باشيم ديگه و لذت ببريم آقاي مهندس و خانم مهندس ديگه از يادمون ميره

اينم واسه نشون دادن عمق شرجي

البته جا داره بگم گرما رو آدم اصلا متوجه نميشه آخه هم ماشينا كولر دارن هم هتل و هم پاساژها ديگه نيازي نيست حرص گرما بخوري ... اينقدر شمالي اومده بود ... ميگفتن اينجا واسه تابستون بهتره واله آدم ميمونه جنوبي ها ميرن شمال شمالي ها ميان جنوب البته شايد واسه كنسرتها بزن و بكوبهاي شبانه اش بود .. خدا مي دونه راستي يه شب رفتيم شبهاي كيش خيلي خيلي خيلي خوش گذشت و قيمت شامش دو برابر شانديز بود واقعا كه دزد بازار كه ميگن اونجاست البته ما چون بليط رو از فرودگاه گرفته بوديم شام تخفيف داشتيم ولي اگه كسي همونجا بليط ورودي مي گرفت چي ... واقعا كه يه شب هم رفتيم شام كشتي شانديز كه بد نبود برنامه شبهاي كيش بهتر بود و شامش بهتر بود ولي از نظر هوا هم بهتر بود پيشنهاد ميدم كسي ميخواد بره كشتي نره آخه گرماي هوا زياد نميذاره آدم خوش بگذرونه هر چند هم كه مدت كمي روي كشتي باشي .. و يه شب هم رفتيم همين جشن خود سازمان واسه قرعه كشي گفتيم شانسمون رو امتحان كنيم كه بله ديگه مگه چند بار شانس در خونه آدم رو ميزنه ما اون شب توي يكي از پاساژها چرخ گوشتي برنده شديم جو گير شديم گفتيم بريم اونجا هم شايد چيزي برنده شديم كه نشديم ولي برنامه اش بد نبود البته يبار شركت ما از اون گروه دعوت كرده بود و آورده بودنشون برنامه اش واقعا با چيزي كه اينجا اجرا كرده بود زمين تا آسمون فرق داشت فكر كنم چون اونجا روي دوربين بود خيلي محدوديت داشتن ولي همون برنامه با همون بازيگرا  توي شركت ما آدم روده بر ميشد از خنده ... واسه مسابقه هم كه آقاي حسيني يه پسر بچه رو انتخاب كرد نگو بيچاره آستين حلقه اي پوشيده بود برش گردونن پايين گناه داشت بخدا خيلي تو ذوق نوجوان ايراني خورد واسه مسابقه خانمها هم بين چندتا خانمي كه انتخاب كرد يه خانمي بود كه شال پوشيده بود و موهاش خيلي معلوم بود وقتي داشت از پله ها ميرفت بالا كسي نبود چكش كنه يهوي روي پله آخر برادرا به دادش رسيدن و گفتن خانم نميشه واونم روسريش رو كشيد جلو و رفت بالا بيچاره اينقدر كشيد جلو كه موهاش و گردنش از پشت معلوم بود خلاصه كه اومدن ابروهاش رو بردارن زدن چشمش رو كور كردن و۲-۳ باري هم به مجري اشاره دادن كه بفرستش پايين هي ميگفت خانم شما بفرماييد پايين باختيد خانمه ميگفت نه.. ملت هم يك صدا مي گفتن نه نباخته و يه جوري هواشو داشتن و خدا خواست همون برنده شد... خوشمون اومدا حال كرديم ... اين بردارها هم كش آورده بودن مثل اسفند روي آتيش بودن

اينجا ميخواست لج من رو در بياره هي مي گفت بيا عكس دوتايي بگيريم من قبول نكردم رفته و اينا بغل كرده ميگه تازه از تو خيلي ظريفتر و لطيفترن

و اينم جت اسكي و اسكي روي آب ... خيلي خوش گذشت .. خوبه كه خودشون لباس دادن وگرنه ما چي مي شديم ۱ ساعت گرفته بوديم البته من خيلي زود خسته شدم و بزور نيم ساعت تحمل كردم كمرم خيلي درد گرفته بود فكر كنم از بسكه اين موجها ضربه زدن بهمون باباجون هم حسابي روندشااااااااا.. خيلي تند مي رفت من اينقدر جيغ زدم و ائمه رو صدا زدم كه گلوم گرفت آخرشم من رو پياده كرد و نيم ساعت آخر رو تنهايي حال كرد

خيلي دلم ميخواست از ساحلي كه پيش بازار عربها هست يه عكس يادگاري بندازم به ياد اونوقتا ولي نرفتيم اونجا ميخواستم بندازم و بعدش عكس هاي دوران عقد و بعد از عروسيمون رو كه توي اون ساحل گرفته بودم بذارم روي اسب بوديم در دو دوره مختلف اما اين سري اون ور نرفتيم و اي كاشكي براي من باقي موند كلا خوشم مياد از مقايسه خودم نسبت به چند سال نيست كمي .... بهتر شده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 12:32  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس